streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

حقیقت "پدر"
نویسنده : ما - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦
 

 تقدیمی: به امید مهرگان، با تحسین

در حکایت تمثیلی انجیل به نام فرزند اسراف کار پدر به پسر هرزرفته ی  خود راه می دهد، چرا که این فرزند استحقاق هیچ ندارد و بنابراین برای بازشناخته شدن به صورت انسان مستحق ترین است. غریزه ای ظاهراً پدر را از رعایت عدالت نهی می کند.

سخن از عفو نیست. بحث از معاف ماندن از پرداخت تاوان نیست. بازشناختن با نوکردن گره می خورد و فرد از رنج تعلق نیم بند به دنیای دیگران رها می شود. او تصدیق می شود، نه در چارچوب رفتارهاش، نه به بهانه ی بازگشت، نه ضمن معامله، بلکه در دربستگی مونادیک رابطه ی انسان عریان با زندگی، تنها به خاطر همین و نه هیچ فضیلت دیگر. محدودیتی که بر او تحمیل می شود صرفاً آن قدری است که زنده نگه اش دارد.

برای پدر عشق و یا تساهل حسابگرانه به تنهایی نمی توانند انگیزه ای باشند. آگاهی او از انسان عریان باید اتفاق بیافتد. لحظه ی اتفاق افتادن اش در فیلم مهرجویی،‌ با سرنگ مواد در دست، لحظه ی جان داری است. هردو هم می دانند پدر و پسر، گرچه آگاهی شان بیش تر از آن نوع است که آدمی زاد در رویایی صادق تجربه می کند، وقتی هول زده به مکانی پا می گذارد ناشناخته، واقع، مقدر. از آن جا به بعد روند سراشیب می شود، شتاب می گیرد، جلوه ی تنی می شود بزرگ و برهنه و فراخواننده به محو مرز زندگی با مرگ.

از سینما که بیرون می آیی حس می کنی زنده ای، زنده و بی زار. نیمه جانی رقت آور سینمای ایرانی یادآوری شده است، مضحکه ی سینمای ایرانی در تو تکرار شده است. نمی دانی خنده کنی یا بغض. پروا نیست. بی زاری ات، باری، از این جاست که نقش آگاهانه ی تو در رویارویی با این احتضار هنوز امیدی حاشیه ای بستن است به زنده نگه داشتن تن بیمار.

فیلم مهرجویی، اما، تصدیق خودش است.