streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

آزادی شهر
نویسنده : ما - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦
 

بازو در بازو رفتیم. هدایت ام می کرد تا بگریزیم،‌ و ضربان طبیعی راه رفتن مان نه خیلی کند بود و نه آن چنان تند که گویای اضطرار باشد. بیش تر به این می ماند که ناپدید شده باشیم. سرانجام از حرکت باز ایستاد. در آن لحظه من پشت سر او واقع شده بودم و نمی دیدم به چه دلیل قدم هاش سست شدند تا این که تابلوی دوزندگی را دیدم و کمی متعجب شدم که این مکان چگونه در برابر ما سر برآورده است. لیکن هنگامی که به بالاخانه ی دنج من در پس کوچه ی میدان داخل شدیم من بودم که بدون تأخیر راه خود را از میان اشیاء و سایه ها یافتم. او بی حرکت پشت به در بسته ماند. میز کهنه ام با صندلی همیشگی اش در پیش او قرار داشت،‌ درست در میانه ی اتاق،‌ اما فرصتی نداشتم که به نشستن دعوت اش کنم. او حیرت کرده بود و بی آن که بتواند از میزان فرورفتن اش در بهت بکاهد تنه های مقوایی لباس برکرده ی گرداگرد اتاق را ورانداز می کرد. جزئیات ناتمام آن پیراهن های زنانه قابل رویت نبود و می شد این توهم را داشت که آن ها بر تن بانوانی اند که در میهمانی مجللی بر او نیم تعظیم می کنند. شاید به جاآوردن این که وقتی بر عروسک های مقوایی سوارند از پس چین ها و تورها و آویزها انسان های به مراتب زنده تری را می نمایانند برای میهمان سیاه پوش من دلگرمی به ارمغان می آورد. مهتاب خیابان را درنوردیده و غریب وار همراه با ما به درون اتاق سرریز کرده بود تا زمان را بی حرکت نگاه دارد. آیا سیاه پوش منتظر حرکتی از سوی من بود،‌ به سان حیوانی در تیررس که بر آستان واقعه ساکن می ماند و اجازه می دهد بوها بر او هجوم بیاورند؟ پرده ها را کشیدم و روی سربخاری دست ساییدم. ناگاه به این فکر افتادم که اگر کبریت بکشم تراشه ی چوبی به گوشت ام فرو خواهد رفت و درد و خون اشارتی به عظمتی بی منتها خواهد بود. آهنگ تنفس خودم و بوی بیدارکننده ی نفت مرا به خود آورد. چراغ را گیراندم و فتیله را تنظیم کردم. آن گاه الماس های شب درخشش خود را باز یافتند و سایه های رقیق و لرزان تنه ها بر دیوارها ما را به آرامش خواندند. چراغ را بر میز نهادم و او را به نشستن دعوت کردم. نشست و آرنج هایش را به میز تکیه داد و با دو دست اش بر زیر چانه به من نگاه کرد. لبخند لطیف و اندوهگین چشمان او چنان در فراسوی مکان و اشیاء به ادراک کامل می خواند که حس کردم تمامی فعالیت های روزانه ای که در آن اتاق می کردم و شب ها به نجوایی گم و گور تبدیل می شدند حال به او - در هیأتی خدایی - تعلق دارند. توضیح نارسایی درباره ی چراغ شاهی دادم. - این همان شاه است که شب ها با لباس مبدل در شهر قدم می زد؟ - خودش است. - البته چراغ او باید یک هدیه باشد؟ - بله این چراغ فرنگی است. تاریخچه ای دور و دراز دارد. - شعله، می دانید، آیین عبودیت را زنده می کند. گرچه ستایش روشنایی خود رهایی از تعلق را نشانه می رفته است. نمی دانستم چه بگویم. جواب اش دادم: و این شب متعلق به من است. شهر امن و امان است و شما به من افتخار داده اید میزبان تان باشم. لیکن او غرق در افکاری ناپیدا و بیان ناشدنی به نظر می رسید. خط لبان فشرده برهم اش طرحی از نهایت غم ترسیم می کرد. چراغ را خاموش کردم. غلظت تیرگی ناگهان چنان بود که انگار خواب همه ی جهان را در ربوده باشد.