streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

هرز شدن
نویسنده : ما - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦
 

DeathInSickroom / Edvard Munch برای تولدی دیگربار، برای آن یهودی:

 دانیال اسحاقی

فکر می کرد این تصویری که مدت هاست ذهن اش را رها نمی کند خوابی است که هرشب دارد آن را می بیند و به یاد نمی آورد.

این تصاویر وحشت،‌ هراس، و حتا لذتی خواب گونه داشتند ولی به هرحال این ها فقط تصورات او بود وقتی که او می دید هرشب حوالی ساعت یازده شب از خواب می پرد و با ترس و ابهامی توأمان در راهروهای تاریک خانه ای به دنبال کسی می گردد - به خاطر نمی آورد بتواند کسی را بشناسد - و وقتی هیچ کس را پیدا نمی کرد،‌ گمان می کرد عده ای لحظاتی پیش خانه را ترک کرده اند و او باید به دنبال آن ها به کوچه برود.

کوچه را نمی شناخت،‌ دست اش را به دیوار سیمانی خانه می گرفت و جلو می رفت. دست اش به لبه ی دیوار همسایه که کشیده می شد،‌ صدای تپش مانند بی روحی می آمد که فکر می کرد به زمین ربط دارد و لحظه ای بعد توپی پلاستیکی را می دید که جلوش راه می رود. هاج و واج می ماند و با ترسی فلج کننده چشم هاش را برمی گرداند تا در سکوت کوچه دیوارهای بلند و ناپیدای خانه ها را بنگرد. به یاد نمی آورد چیزی دیده باشد اما همیشه همین جا تاب دیدن نمی آورد و با ضربه ای روی زمین به خواب می رفت.

این ها تصاویر بدی بودند،‌ به هیکل های بی صورتی می ماندند که با شادی ناشیانه ای همیشه تمام پله ها را سه تا یکی پایین می آمدند و بدون این که حواس شان به پاگرد باشد،‌ پای پله ها با ضربه ی هول ناکی بر سر مردی فرود می آمدند که بعد از مدت ها به این پله های تنگ و تاریک قدم نهاده بود و گویی خیال برگشتن هم نداشت. اگر همه ی این ها را برای کسی تعریف می کردم بی تعارف می گفت: مانند فیلمی خوش ساخت است که اگر کارگردان اش مرده به دنیا نیامده بود هیچ وقت ساخته نمی شد.

و من مثل همیشه معنی این همه آه و نفرین را هم نمی فهمیدم.

- پنجره را ببند،‌ تو وقتی خواب ات می برد،‌ این سگ ها تمام شب،‌ بی هیچ صدایی در خیابان می دوند و مادر،‌ باور کن،‌ این اصلاً خوب نیست.

شاید راست می گوید،‌ این دکمه ها از وقتی سر این کار جدید رفته ام،‌ یک بار هم به پیراهن ام نیامده اند.

دهن ام را باز می کنم و خمیازه ی اشک داری می کشم. از وقتی من چراغ ها را خاموش می کنم، درست مثل قبل هیچ خواب ام نمی برد. با این وضعیت بهانه ای برای سر کار رفتن ندارم و در خانه می مانم تا ببینم برای خط زدن هر چیزی چه قدر آمادگی دارم، اما فقط خواب ام می برد.

غلتی می زنم تا شاید میان خواب و بیداری دوباره به دنیا بیایم،‌ اما صدای سگ ها را هم نمی شنوم.