streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

واژه جستجو برای واژه است*
نویسنده : ما - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧
 

* به قلم مارک ویلیس - برگزیده برای ترجمه از اینترنت: http://www.wright.edu/~mark.willis/essays/slovo.html

 

بخش اول: زیر سایة استالین

اوسیپ مندلستام در پاییز 1933 شعر "براندازانه"ای سرود که فرجام کار او را رقم زد. مندلستام که به نظر بسیاری بزرگ ترین شاعر روسیه در قرن بیست ام است در به کاربردن قالب ها و صنایع شعری مهارت به سزایی داشت. بسیاری از شعرهای او به گفتن شنودنی خودمانی ماننده اند که در فراسوی زمان و مکان میان شاعر با کسانی چون هومر، اووید، دانته درگرفته باشد. از این نظر قطعه ی پاییزی او که در مسکو سروده شد یک جور خرق عادت بود: صراحتاً سیاسی، انباشته از خشمی یادآور کتاب عهـد عـتیق. مندلسـتام در سفـری به ارمنستان به سال 1932 توانسته بود عواقب ادغام و انتقال اجـباری میلیون هـا روستایی -  یعنی قـحطی و مرگ در مـیان ایشان را در ابعادی که شایسته است عنوان نسل کشی برایش به کـار رود - به چـشم ببیند. او اسـتالین را مقـصر این همه می دانست. هرچند در شعر موردنظر نامی از رهبر شوروی برده نشده است ولی ممکن نیست کسی در تشخیص هویت قهرمان شعر اشتباه کند.

هرچه می شنویم صحبت کوه نورد کرملین است

همان قاتل رعیت کش

که انگشتانی فربه چون زالو دارد

و کلمات اش قاطعانه به سان وزنه های سرب از لب ها فرو می ریزند.

مندلستام آگاه بود که این شعر در زمان حیات خودش به هیچ وجه منتشر نخواهد شد. هرگز آن را به روی کاغذ نیاورد بلکه صرفاً برای عدة انگشت شماری از دوستان نزدیک قرائت اش کرد. آن ها که شعر را می شنیدند از خطری که در آن به جان خریده شده بود وحشت زده می شدند و به مندلستام اصرار می کردند فراموش اش کند. همسر او، نادِژدا یاکوولِونا، سی سال بعد هنوز آن شعر را به خاطر داشت و از آن به این صورت یاد می کرد: "شکلکی نمادین، حرکتی که به طور منطقی از کل زندگی و حرفة مندلستام سرچشمه گرفته بود ... او نمی خـواست از دنیا برود بی آن که به زبانی خالی از ابهام افکار خود را دربارة وقایعی که در اطراف مان می گذشت بیان کرده باشد." سرجـمع فـقط یازده نفر شعر را با صدای مندلستام شنیده بودند، اما همین برای رسیدن اش به گوش کوه نورد کرملین کافی بود. گنریک یاگودا، رئیس پلیس خفیة وقت شوروی شعر کذایی را از بر داشت و هرگاه دور از شنودرس استالین و در جایی امن بود با حظی سادیستی می خواندش.

در مه 1934 پلیس خفیه مندلستام را بازداشت کرد. بازجوی او در زندان لوبیانکای مسکو نسخة تایپ شدة صحیح و کامل شعر را در برابر مندلستام گذاشت و آن را "سند بی سابقه ای در ضدانقلابی گری" خواند. از آن نقطه به بعد بازی موش و گربه ای میان استالین و مندلسـتام در گـرفـت - آن هم در دورانی که اکنون با عـنوان "دورة وحشت کبیر" از آن یاد می شود - که نمونه ای به دست می دهد از چگونه نابودشدن زندگی انسان های بی شمار در محراب کیش شخصیت آن رهبر مستبد.  مندلستام بلافاصله تیرباران نشد بلکه در نتیجة موضع ظاهراً محبانه ای که رهبرعظیم الشأن گرفته بود همراه با همسرش به تبعید درون-کشوری رفت. برای مدتی از کیفر جستند، سپس مندلستام باز دستگیر و این بار به حبس با کار اجباری محکوم شد و در روزی نامعلوم به سال 1938 در اردوگاه موقت سیبری و در گم نامی وفات یافت.

به گفتة نادِژدا یاکوولِونا در آن روزگاران مرگ بار کم و بیش تک تک شهروندان شوروی در "لایة استتاری محافظی"برساخته از سکوت و ترس پناه گرفته بودند. با این همه در پاییز 1933 هنوز ترکیب جالب توجهی از افراد مختلف را می شد یافت که از منزل آپارتمانی مندلسـتام و زن اش پا نمی کشـیدند. یکی از شخـصیت هـای سـرشـناس این گروه آنا آکماتووای شاعر بود که یک عمر دوستی اش با مندلستام و نادژدا یاکوولونا با بخش عمدة تاریخ ادبیات روسیه در سدة بیست ام مـقـارن می شـود. بوریس کـوزین زیست شناس و الکزندر مارگولیس نویسنده که دوستان نزدیک مندلستام ها بودند و سرنوشت هردوشان مرگ در اردوگاه های کار در سیبری بود اغلب در منزل ایشان میهمان می شدند. ولادیمیر یاکونتوو بازیگر نمایش و ماریا یودینای پیانیست نیز گاهی به آن جا سر می زدند. همین طور ولادیمیر نیلِندِر که به مطالعة زبان و فرهنگ یونانی و عبری اشتغال داشت، و لِو ویگوتسکی که روان شناس بود.

به تحقیق معلوم نیست که ویگوتسکی شعر "قاتل رعیت کش" را شنیده باشد، گرچه او قطعاً با دیگر سروده ها و نوشته های انتقادی مندلستام آشنا بوده است. هیچ کس اشاره ای نکرده که خبرچین جرگة مندلستام می توانسته است ویگوتسکی بوده باشد. هنگامی که نادژدا یاکوولونا به نوشتن خاطرات اش -  روایتی به یادماندنی از زندگی او با مندلستام و از لجوجانه دوام آوردن خودش تا دوران پس از استالین - پرداخت، به قرائن موجود به نفع یا علیه کسانی که می شد مندلستام را لو داده باشند با دقت بسیار نگاه کرد و شواهد را سنجید، اما سرانجام از فرد خاصی به عنوان مقصر نام نبرد. در این میان ویگوتسکی حتا در فهرست مظنونان هم جا نداشت. در واقع در خاطرات هزار صفحه ای نادژدا یاکوولونا تنها یک بار از ویگوتسکی ذکری به میان می آید: "روان شناسی به غایت باهوش که البته تا حدی در مقابل توجیه گرایی عقلانی مرسوم پا در گل مانده بود" (کتاب بیم و امید).

رسالة تفکر و زبان که کم تر از یک سال پس از این که شعر استالین مدخلی تازه به سنت شفاهی دوران وحشت افزود به قلم همین روان شناس نگارش شد اشاره ای متقابلاً گذرا به مندلستام دارد. خود کتاب پس از درگذشت ویگوتسکی منتشر شد. ویگوتسکی در 38 سالگی و درست یک ماه پس از بازداشت مندلستام به بیماری سل از دنیا رفت. فصل آخر رسالة تفکر و زبان با گزیده ای کوتاه از شعر دیگری از مندلستام آغاز می شود:

آن واژه فراموش ام شد

که چندزمانی می خواستم اش بگویم

اینک اندیشه ای که صدایی ندارد

به خانة محاق خویش باز می گردد

این سطرها متعلق اند به شعر "پرستو"، سرودة سال 1920. در آن مندلستام با تجسم بال زدن مذبوحانة پرستویی کور که بال هاش قطع شده اند تحرک و بی قراری اندیشه هایی را که در قالب واژه محقق نشده اند به کنایه مطرح می کند. ویگوتسکی نیز در تفکر و زبان سعی دارد این فرآیند را در چارچوب بحثی روان شناختی توضیح دهد.

مندلستام بارها در اشعارش به موتیف پرستو رجعت می کند. پرستو بیش از بازنمایی صِرف حرکتی سراسیمه به این سو و آن سوست. همان طور که در روسیة شمالی پرستوها با بهار باز می گردند تصویر پرستو در شعر مندلستام نشانة حیات دوباره و بازگشت به زندگی است. پرستو در ضمن یک استعارة درگیرکننده است برای حیات ذهنی خاصی که هم شاعر و هم روان شناس در عصر وحشت استالینی از سر گذرانده اند. پژواک آن حیات ذهنی هنوز در نوشتار اوسیپ مندلستام و هم لو ویگوتسکی رفت و بازگشت دارد. مقالة حاضر جستجویی است برای بازیافتن تکه های آن حیات و برای درک چگونگی گریزنده بودن این پژواک و در عین حال انعطاف و استدام اش تا امروز.