streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

ضمایر مشترک
نویسنده : ما - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳۸٤
 

امروز فقط نگرانم ؛ موضوع آن هم واضح است.  ـ  وشاید هنوز هم نیست! ـ

 به هر حال این نوشته را چندی قبل نوشته بودم ومتعلق به روزهایی است که با خستگی ادامه داشت.

 

 

بی آنکه حرفی بزند _هر چند درباره ی هرچیزی زیاد می گفت!_ به انتهای خط نزدیک می شد.

 گمان می کرد یک یک ساعت ونیم برای هر چیزی زیاد است، چرا که در طول این یک ساعت ونیم با این که گمان می کرد لذت می برد چنان خسته می شد که هر لحظه ی آن فقط به رفتن فکر می کرد و دری که باز و بسته می شد."درها به هیچ جا باز نمی شوند"، این را می دانست ولی فراوانی آنها رفتن و ماندن را ناگزیر میکرد.

 به هر حال از کسانی که درها را محکم می بندند انتظار بیشتری داشت و فکر می کرد این صلابت را چرا این گونه هدر می دهند و این البته خنده دار بود، چرا که باز هم مطمئن بود که این صلابت جای دیگری هم به کار نخواهد آمد ولی هدر رفتن آن به انگیزه ای آسیب می رساند و آن همانی است که گفتنش آسان نیست گرچه به هر حال انگیزه ی معنی داری هم نیست!

نمی شود گفت در را باز می کنم ( یا می بندم) پس هستم. آخر در را باز کردن یا بستن، حتی مقدمه هم نیست چرا که نمی توانی بگویی هستم! حتی با اینکه هستی و در را باز می کنی یا می بندی.

جای دوری نمی رود معنا را میگویم. من، شما و او با اینکه هستیم ولی به دنبال چیزی نیستیم، می دانم تو هم می دانی معنا آرزوی من وتو بوده است! آری، ولی از آن فرار می کنیم،چرا که در همین نزدیکی هاست و فریاد می زند که نیست.

 ترسیده ام، لابد همین است ولی من فرار کرده ام؛ شیوه اش روشن نیست، چون آشکارا ادامه دارد! توهمی وادارت کرده بود با من بیایی و آمدی خوب است تو متوهم شده بودی من چرا می آیم؟!

به جایی آمده ایم که می دانیم کجاست چرا که اساسا نمی دانیم هر جایی کجاست. اسطوره را به خاطر بیاورید و افسون نام گزاری را، آری ما توان نام گزاری را از دست داده ایم _ با این که همه اینکاره ایم! _ و به همین خاطر نام هایی که بکار می بریم شاید مال دیگران باشد.

 

با آری و رنجش.