streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نمی دونی که گاهی زندگی
نویسنده : ما - ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧
 
از کوچه ای که بچگی ها کوچه ی خاله آبی به آن می گفتم پایین می آیم، انگار خواب دیده باشم، نمی دانم از کی دارم راه می روم. عده ی زیادی از روبروی من کوچه را بالا می آیند، این آدم ها تعداد گیج و زیادی دارند در دسته های سه چهار نفره در هم می لولند و بعضی هایشان عقب عقب ادای راه رفتن را در می آورند. یک نفر سراسیمه از جمع آنها جلو می زند و نزدیک درب خانه ای که دیگر دارد خراب می شود از کنار من می گذرد. احسان است، از زندان آزاد شده است. تن اش انگار با بی رضایتی چاق شده است. بر می گردم نگه اش می دارم و نگاه اش می کنم، غصه اش بیشتر از آن است که در نگاه اش به من چیزی شخصی پیدا باشد. می گویم احسان آزاد شده ای؟ خودم باورم نمی شود، می گویم تا حالا هزاربار خوابت را دیده ام گمانم این هم یکی از آنهاست. سرش را پایین می اندازد، با تنه ی خفیفی راه اش را باز می کند و داخل کوچه ای که سمت راست مان است است می پیچد. دیگر راه رفتن را ادامه نمی دهم، در خانه ای را که دارد خراب می شود باز می کنم و داخل می شوم، سر ظهر است دست و زانوی بعضی ها خیس است، دارند وضو می گیرند و همه چیز به طرز بدی چکه می کند. جلوتر می روم به سایه ای می گویم احسان را دیدم، دوباره آزاد شده اند. از خودم بدم می آید. بر می گردم و به سمت اتاقی که دم در ورودی است می آیم. یک نفر با سر از ته تراشیده دارد نماز می خواند سرش را بالا می آورد، مرتضی است. او هم آزاد شده است. هول می شوم چیزهایی را زمین می گذارم و به سمت کوچه می دوم. بیشتر که می دوم متوجه می شوم که با شلوارک و دمپایی دارم می دوم. آفتاب هم طوری می تابد که همه چیز شبیه بچگی هایم شده است. از چند کوچه می گذرم، خانه ها دیگر چندان نظم خاصی ندارند. این چیز ها را چند سال است نمی دانم. کمی که آرام تر راه می روم حس می کنم که محله ی ما عوض شده است و اینجا محله ی دیگری است. جلوتر می روم و از یک سوپری می پرسم خانه ی پسری را که تازه آزاد شده است شما بلدید؟ می گوید آره. به خانه ی بغلی اش اشاره می کند و می گوید پشت همین خانه جایی خانه ی آنهاست. پسری که همان جا ایستاده است دلش برایم می سوزد، می گوید من با تو می آیم تا پیدایش کنی . با هم شروع به دویدن می کنیم دیگر مطمئن شده ام که احسان الآن به خانه شان رسیده است. می رسیم. آن پسر می گوید همین است، باید این در کرکره ای را بالا بزنی زیر همین مغازه زندگی می کنند. با ترس و لرز همین کار را می کنم، تخته ای روبرویم را دو قسمت کرده است. زیر آن یکی دو متری بیشتر ارتفاع ندارد، داخل می شوم. مادر احسان با درد و اشکی که همه ی صورتش را پوشانده است، نشسته است و پتو را روی پای لرزان احسان می کشد. احسان با بی طاقتی و ترس کنار بالش را نگاه می کند. خواهر و برادرش می ایستند تا جایی برای من باز شود. آنها ایستاده گریه می کنند.