streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

ساعت صفر
نویسنده : ما - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧
 

یازده. هوا جامی شکسته است. از میدان سیروسفر تا بخارست با حسی از یک غریبی خوب پیاده می رود. همیشه یکی از چمدان هاش آن قدر سنگین است که همه ی باران در آن می شکند و می ماند. مثل یک توریست تاکسی می نشیند برود خوابگاه. خلوتی شب و سرازیری خیابان آبشارهایی از راحتی اند که میل به آدم ها را زنده می کنند. اگر شب ها آدم ها آینه ها را می شکستند و راه می رفتند! با هم!

یازده و چارده. زدن حرفی درباره ی تهران به راننده،‌ تا در جواب چیزی بگوید. راننده بی میل به حرف می آید، سکوت و فکر حرف اش را می برد، از ادامه ی فکر‌ حرف را پی می گیرد، و همین خوب است. باعث می آید بقیه ی مسیر را بشود با گیجی به خود خود بارش خیره شد و به گپ ناخنکی زد.

پیاده می شود. با بی صبری موبایل را از جیب می کشد بیرون و شماره می گیرد. منزل؟ سر کوچه ی خوابگاه صدای مادر توی گوش می پیچد،‌ لابه لاش چک چک قطره ها از سر شیروانی. ساعت بیست و یک دقیقه است به دوازده همان شب که صبح اش به پدر گفته است دیگر هرگز به خانه پا نخواهد گذاشت. تصدق مادر می شود،‌ هول،‌ تا آرام بگیرد.

مادر خواب اش می آید. خداحافظ. دست و پا و دو چمدان در هم پیچیده اند. دست اش به زنگ تا برسد نگهبان در را باز کرده می نگردش،‌ عبوس. سلام. پاسخی پیچیده لای خماری طرف اش می گیرد. شاید شب را دوست ندارد. شاید باید دوست نداشت. وقتی دوست اش داری و تازه می دانی چرا شاید باید پله ها و پاگرد را بی شکیب گرفت و رفت،‌ رفت. همه چیز را میانه ی اتاق رها می کند گوشی به دست پرت میشود بیرون. شماره ی دنیا را می گیرد.

صدا که می آید گرم و سرخ و نمور می شود،‌ در تمام پوست اش. ساعت هشت دقیقه به دوازده است و روی چهره ی تمام ساعت ها باید وضع همین باشد. من رسیدم. منتظر می ماند. احساس این که دنیا صدای نفس او را می شنود او را به یاد ثانیه شماری های بی ساعت می اندازد،‌ و به خیال دیده نشدن وقت. تازه متولد شده ای؟ گریه ات با دست و پایی که می زنی نمی خواند.

غمی دل اش را خواهد آزرد. ایتس اوکی. با هم قرار می گذارند و بدون آن انتظار همیشگی از دنیا که متحول اش کند می رود بخوابد. بزرگ و بالغ.

غصه برم می دارد و خواب اش نمی برد. آگاهی ضعیفی دارد، اما، که وقت به اندازه ی کافی هست.

آرام آرام بیش تر و بیش تر اتاق نوازش اش می کند. اتاق را می شود روی سر کشید. لحاف. باران تند که فروکش کرده بود با درکی تازه از تنهایی در غیاب آینه برمی گردد.

نیازی نیست دیده شوی. نگرانی هات را به هیچ خواهد گرفت. دنیا همین طوری است.

مطمئن می شود جایی را که از آن جا خواهد دید عوض خواهد کرد. به همین که فکر می کند خوش حال به خواب می رود. دوازده.