streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

درباره ی ندیدن درخت از فرط جنگل
نویسنده : ما - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

How far your eyes may pierce I cannot tell:

Striving to better, oft we mar what’s well.

-King Lear, Act I, Scene IV-

  

"از هیچ تنها هیچ می زاید."

با باورآوردن به این کلام به صورت یک اصل در روابط آدمی با جهان غریزه ی تناسب مضمحل می شود، چرا که "هیچ" برای ادراک انسان همان قدر یک ظرفیت ناممکن است که "بی نهایت". این هردو ترفندی ریاضی اند برای نشانه گذاری راز.

به خودی خود تراژیک هست که شخص (با بی رحمی از سوی فرزند) رانده شود ولی تراژدی شاه لیر اتفاقاً بر این چرخش مواضع استوار نیست. نیز جنون شاه - که در آن جای تردید هست - مسأله ی این نمایش نامه نیست. به گمان نزدیکان شاه لیر او در از دست نهادن اقتدار و اختیار و واگذاری امور مهم به کسانی که لیاقت و کفایت گرداندن کارها را نداشته اند احمقانه یا جنون زده رفتار کرده است. با تغییردادن فرضی تراژدی مبالغه آمیز و تا حدی کمیک شاه لیر به صورتی که ماجرا با مرگ شاه آغاز شود می توان به این نتیجه رسید که باقی داستان ممکن بوده کم یا بیش به روالی که پیش رفته است ادامه یابد و هنوز انسجام اثر دست نخورده باقی بماند. به هرحال بی لیاقتی و بی کفایتی غالباً خود را شریرانه به امور مهم تحمیل می کنند، ضمن این که به خوبی پیداست فرزندان ارشد شاه لیر از خطای دید پدر به شدت سهم برده اند. بنابراین حکم قراردادن خصلت هایی که می توانند به ضعفی طبیعی و یا غیرارادی در شاه تعبیر شوند در مرکز ثقل طرح ماجرا مشکوک به نظر می رسد. شاید بتوان ادعا کرد رفتار خرابکارانه ی شاه طبیعتاً باید به سرایت شرارتی از قبل موجود منتهی شود. به این نکته هم خوب است اشاره رود که بدواً نزدیکان شاه اند که از زوال طبیعی یارایی های او سخن به میان می آورند. در وجود فیزیکی این شخصیت نشانه ای از "به پیری رسیدن نابه وقت کسی که به فرزانگی نرسیده" است دیده نمی شود و از آن چه خود شاه لیر مورد اشاره قرار می دهد می توان تفسیر دیگری کرد.

تصویر جاری وجود شاه لیر چنین چیزی است: روند اضمحلالی به نهایت خود نزدیک می شود و مقاومتی که در برابرش شکل می گیرد سرانجام در مرز ناکافی بودن بازی را متوقف می کند. دردناکی وضعیت شاه در این جاست که برای او مقدر شده است کار دیدن به تفکیک را از راهی سخت بیاموزد. واگویه ی پایان ناپذیر او از رنج هاش بازنمود پایان ناپذیری تلاشی انسانی برای دست رسی به عینیت چیزها و تاریخچه ی روابط آن هاست. در مسیر ماجراها شاه لیر نسبتاً زود شرارت موجود در تیزبینی حراف را از نیکی نهفته در بصیرت خاموش تشخیص می دهد. البته شکسپیر ادعا نمی کند تیزبینی به خودی خود عین شر و خاموشی فضیلت است بلکه او روی تناسب میان کلام و حقیقت تأکید می گذارد. برای رسیدن به چنین تناسبی خطاکنندگان درباره ی عهدهای سست و سخنان سخت باید به زوال تدریجی - و نه مرگ یکباره - تن دهند. وضعیت زوال همواره با دو احساس سستی و دوری آمیخته است، دو حسی که هردو با شکست تن در برابر مکان و زمان (یا مکان از خلال حافظه) گره می خورند، و البته شکست اساساً نمودی بیرونی و جسمانی دارد. این جا علی رغم شکست تن انگار شاه لیر دیگری هم وجود دارد که نمی خواهد مجبور باشد به اضمحلال خویش گواهی دهد، آدمی که ذهن او می خواهد تا آخر آمادگی برهم زدن بازی را داشته باشد.

برکشیدن خویش از ورطه ی حس گناه و مرگ ظاهراً تا جایی میسر است که این دیگریِ بیرون ایستاده از تن شکست نخورد. البته شاه لیر قـبلاً شکستی کامل را به تراژدی شکسپیر وعده داده است چرا که ذهن اش گویا یارایی ندارد هر چیز یا هرکس را در استقلال بنگرد. در شروع داستان در نظر او هر چیز همه چیز است یا دست کم خیلی چیزها باهم است. در نتیجه برای او و برای منظور قضاوت هاش درباره ی دیگران عمدتاً فقط "همه چیز" یا "هیچ" وجود دارد. از این راه او خود را از توان هـای غریزه ی تناسب محروم می کند و ذهنی که این محرومیت در آن سیستماتیـزه شود قـادر نیست در میانه ی به هم ریختگی درونی و از هم گسیختگی جهان خارج به قـضاوت متناسب - یعنی بازشناخت چیزها در یگانگی! - دست رسی پیدا کند. به راحتی ممکن است در محدوده ای با ابعاد انسانی دانای کل بود و حتا تأثیری توان مندانه داشت،‌ ولی شبکه ی روابط فرد با موضوع های نامحدود فکر او چنان پیچیده و نامحدود است که هر موجود حقیقت جو را وامی دارد از تأسیس نظامی فراگیر، خالص، و واجد نگرش عادلانه - از آن دست که خداوند به آن دانا و تواناست - درگذرد و فروتنانه بکوشد در زمینه ی شناخت به طرز متناسبی جزءگرا،‌ واقع نگر، و منصف باشد.

ضعف بصیرت عینی البته آن اندازه متداول و انسانی هست که چندان تراژیک پنداشته نشود ولی شـکسپیر نکتـه ی خاص و یگانه ای در کار شاه لیر وارد می کند: او مدام در تردید به سر می برد. حتا هنگامی که در آغاز ماجرا دختران اش را مورد قضاوت قرار می دهد پیداست که به آزمونی رو نهاده است تا تردید را از خود بزداید. حقیقت این که خواننده یا تماشاگر هرگز کاملاً باور نمی کند که علت وجودی سلطنت - یعنی قلمروی برای سلطنت - به آسانی قابل تکه تکه کردن و دور انداختن باشد. شاید قرار است سویه ی طنز را تشخیص بدهیم و این تقسیم اراضی شاهانه را به صورت نماد میل یا نیاز شاه به اداکردن حق چیزها به تفکیک ظرفیت هرچیز ببینیم. شاه لیر به طرزی ناآگاهانه واقف است که همه چیز همان نیست که به نظر می رسد، فقط بی خبر است از این که در واقع "همه چیز" همان چیزی است که باید امید داشت هرگز در نظر کسی به یک چیز یکپارچه ی واحد فرو کاسته نشود. غالباً تبانی های نامردمانه از همین نقطه است که پیدایی می گیرند، ولی تراژیک شاید این جاست که او شخصیتی ضدتبانی و کاونده از خود نشان می دهد. تردید را در لفاف یقین و یقین را لابه لای تردید ابراز می کند. حرکت او مدام به سمت درک چیزی است که ورای نشانه ها قرار دارد. شاه لیر شفافیت احساس را می خواهد بتواند با شفافیت نگاه بسنجد. در آخر کارش مکرراً درباره ی "دیدن" هذیان می گوید، و در آخرین دم تنها به یک چیز می نگرد: "می بینی اش؟ نگاه اش کن! نگاه کن لب های او را!"