streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

I Have A Soul of Lead
نویسنده : ما - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٤
 

من او را به خواب دیدم او مرا به خواب ندید.

                                                      پل ورلن

 

 

پاهایش را که نگاه می کرد انگاری چیزی مال خودش نبود. از ترس سرش را برنگرداند ولی شرمخورده آرزو می کرد کس دیگری بیدار نباشد.

آن شب بی هیچ دلیلی گذشته اش را به سه ردیف نئون قرمز که به ساختمانی نچندان دور دست آویزان بودند مانند کرده بود؛ نئون هایی که تیرگی ژرفی که میانشان جاری بود گویی هنوز هم در نظر خودش از سیاهی چیزی کم داشت و مدام به سیاهی جدیدی محو می شد .

او همین که به ژرفنای آن سیاهی خیره می شد و می خواست همراه با آن محو شود نئون های قرمز درخششان را که هیچ گاه حتی کم هم نشده بود از سرمی گرفتند و او را بیشتر وبیشتر به درون اتفاق هایی پرت

می کردند که تا همین الآن به زندگی اش شکل داده بودند و او به سختی از آنها گریزان بود و اینها همه به کسانی می ماندند که بی انکه دلیلی برای ماندن آنها در میان باشد همواره با اشک راهی می شوند.

 

هر چه سیاهی ها به متن زندگی اش شباهت داشتند ردیف های قرمز در بالا و پایین آنها حاشیه هایی بودند که گاه و بی گاه و هنگامی که گویا بر جلای آن می افزودند بر بی ریخت بودن آن نیز صحه می گذاشتند.

نئون ها رنگ قرمز بدی داشتند به شادی های ترس خورده ای می ماندند که با اینکه زیاد نبودند ولی تمام مدت لبانش را _ برای  احترام به آنچه که از قضا برایش محترم نبود! _  آکنده از لبخند های درد ناک

می کردند.

 

با این حال ، به تنهایی امروزش که می اندیشید ، گویای آن بود که همان لبخند های دردناک هم برای آنکه تو را هم از دیگران به حساب بیاورند کافی بوده است و به هر حال او هم از دیگران چیزی کم نداشت !

تک افتادگی هیچ گاه به دلش نمی نشست اما توان تحقق همان را هم نداشت و کلماتی که به جان هم افتاده بودند به یادش می آورد که هراس اینکه مبادا کسی این وقت شب هنوز بیدار باشد، همواره با او بوده است.

گویا این هراس جای همان لبخند های شادی های این سالیان را پر می کرد.

به لامپ ها که نمی نگریست تازه یادش می افتاد که به این جا آمده بود تا جایی برای گریه کردن پیدا کند و شاید کمی آرام شود اما نفرین جاودانه هنگامی سر باز می کرد که قطرات اشک گویا قبل از آنکه از چشمش جدا شوند می خواستند لحظه ای مکث کرده وبا غرور پاکی خود را منکر شوند.

 

به گند کشیده شده بود می دانست ؛ چشمهایش را که می بست ، دیگر در ذهن اش از تصوراتش هیچ نمانده بود

 و چشمهایش را که می گشود تلاشش برای زنده کردن تصوراتش بیش از هر چیزی به بیگاری می مانست.

آرزوی خواب می کرد، ولی با اکراهی روسپی وار فقط به ماندن وگندیدن رضایت می داد و نمی توانست بخوابد.