streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

خاطرات نام
نویسنده : ما - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧
 

می گفت: کوه و دشت که آدم می رود مثل اغلب جاها چندان هم خوش نمی گذرد ولی تا همیشه خاطره ی خوبی از آن دارد، من از آدم های بچگی هایم حتا آنها که دوستشان داشته ام تصویری که شخصی باشد و ذوق زده ام کند ندارم - راستش گمان می کنم آن وقت ها آنجا سر همه شلوغ تر از این حرف ها بود!- ولی چند باری که به کوه و دشت رفته ام را انگار که آنجا از شرم و ذوق سرخ شده باشم خوب یادم می آید، گرچه واقعاً نمی دانم خوش هم می گذشت یا نه!

می گوید: ببین از وقتی که تو هستی صبح ها کمتر ترس برم می دارد. می خندد و می گوید با هم به یکی از کوه های بچگی های من برویم؟

خوشم می آید، چندباری سرم را به نشانه ی جواب مثبت تکان می دهم ولی انگار دارم پشت چشم هایم را نگاه می کنم، آنجا هم آرامش که برقرار می شود می گویم: برویم!

آمده ایم، خلوت است و کوه ها محجوبانه و مستقیم نگاهت می کنند، احساس غرور به آدم دست می دهد. او مثل دختر بچه ها می دود، پیراهنش را می کشم، نفس نفس می زند، رو به کوه ها می گوید یکی از این درخت ها را بچه که بودم یواشکی ناز کردم و بوسیدم، حالا می خواهم پیدایش کنم، گرچه پیدا نشود گمانم بد هم نمی شود.

برمی گردد، سرش را با دلبری خم می کند و مرا نگاه می کند. با نگاهم کوه های پشت سرش را حسابی دور می کنم، خواستنی تر که می شود می گویم: این روزها چیزیش هم شبیه آن وقت ها هست؟ می گوید: آره، اتفاقاً تازه این روزهاست که دارم دوباره به نام خواسته می شوم! لبخند و خنده اش قاطی می شود. قدمی به طرف من برمی دارد و می گوید: اون روز وقتی همه ی ماشینها داشتند راه می افتادند من هنوز سوار نشده بودم و با اینکه تنها بودم انگار همان نزدیکی کسی مرا لمس می کرد و من هم با علاقه لمسش می کردم. دلیلی برای اینکه با دیگران نروم وجود نداشت، خواستم چیزی بگویم ولی همو با خوشحالی حالیم کرد که من هم با شما می آیم، صدایش را درنیاوری بیشتر خوش می گذرد.

کمی فاصله می گیرد، برمی گردد و با شیطنت می گوید: مه اینجا هنوز دارد دود می کند، یعنی ممکن است اینجا باشد؟!

گوشه  ی لب پایینم را می گزم و می گویم آنها هم اغوا می شوند، خوب کاری هم می کنند!