streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

Minima Moralia
نویسنده : ما - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧
 

50

جاهای خالی. -  مطالبه کردن صداقت در کنش روشنفکرانه عمدتاً به دستکاری تفکر منتهی می شود. معنای چنین مطالبه ای حساب پس گرفتن از مؤلف، و ترسیم فاش همه ی مراحلی است که او طی کرده تا به نتیجه ای خاص رسیده است، تا از این راه برای هر خواننده ای این امکان مهیا شود که عین مسیر را بپیماید و هرگاه در محیط مناسبی - مثلاً فضای آکادمیک - قرار گرفت تألیفی موجود را عیناً پدید آورد.

این نه تنها صرفاً بر بال خیال بافی لیبرال مآبانه ای متضمن اعتقاد به قابل هم رسانی بودن هر فکر به طور کلی و برای همگان جلوبردنی است، و نه تنها مانع از تبیین متناسب با آنچه واقعاً اتفاق افتاده است می شود، بلکه ضمناً کاذب است و از اصول بازنمایی واقعیت به دور.

زیرا ارزش هر فکر را با معیار فاصله ی آن از سیر متداوم امور آشنا می سنجند. به نسبتی که این فاصله کاهش می یابد از قدر درونی آن فکر کاسته می شود. هرچه فکر به عرف معمول و مسبوق نزدیک تر شود کارکرد ضدنهادین آن محوتر به نظر می آید، حال آن که هر اندیشه ی خاص را تنها بر پایه ی همین کارکرد، یعنی نسبت قابل رویت آن با ضد خودش، مدعایی هست و بس، نه از باب هستی فروبسته ی آن اندیشه.

متن هایی که بی تابانه می کوشند مراحل پدیدارآمدن خود را تا به انتها ثبت کنند به طرز احترازناپذیری در ورطه ی ابتذال می غلتند و تباهی می گیرند و ملالت بار می شوند، ملالتی نه تنها متناسب با میزان کششی که در هنگام خواندن آن ها وجود دارد، که مرتبط با جوهر وجودی شان. برای مثال متن های زیمل سرتاسر به همین فقدان تجانس میان موضوع شاخصی برای تأمل و تشریحی رنج آور - از فرط مبسوط بودن - از رفتار متن با آن موضوع مبتلا هستند. متن هاش آن چه را شاخص است مکمل راستین میان مایگیی می شمارند که زیمل به غلط می پنداشت باید راز عظمت گوته باشد.

ولی فارغ از همه ی این ها، مطالبه ی صداقت روشنفکرانه خود تهی از صداقت است. حتا اگر زمانی از این دستورالعمل شک برانگیز پیروی شود که بازنمایی باید موبه مو بر فرآیند اندیشیدن منطبق باشد، فرآیند اندیشیدن به هر حال همان اندازه عبارت از گذاری منطقی از هر مرحله به مرحله ی بعد است که عبارت از معکوس همین، یعنی نازل شدن بصیرت به سان عطیه ای بهشتی بر طلبه ی مشتاق دانش. شناختن، بر خلاف این، با شبکه ی درهمی از تعصب ورزیدن ها، فعال شدن های شم غریزی، شکل گرفتن تداعی ها، تصحیح ها، مفروض داشتن ها، مبالغه ها، سروکار دارد، اجمالاً با تجربه ی متراکم مبتنی بر واقعیتی که به هیچ وجه در همه ی نقطه ها شفاف نیست. قاعده ی دکارتی مورد تأمل قرار دادن موضوعاتی که "به نظر می آید ذهن ما کفایت کسب دانش شفاف و یقینی درباره ی آن ها را دارد"، شامل روش و ترتیب اعمال شده بر این موضوعات، تصویری همان قدر مغالطه آمیز به دست می دهد که عقیده به ادراک غریزی، که در عین حال درهم تنیدگی ناگشودنیی با عقیده ی مبتنی بر قاعده ی دکارتی دارد. در جایی که یکی به انکار آن چـه از نظـر منطق درست است، آن چه به رغم همه چیز در تک تک اندیشه ها مصداق دارد، می پردازد، دیگری آن چه را بلافاصله از لحاظ منطقی درست است می پذیرد، و در نسبت با تک تک کنش های روشنفکرانه، و نه با واسطه ی جریان کامل آگاهی فرد شناسنده از زندگی.

اما در همین جاست که در عین حال اقرار به اساسی ترین نارسایی نهفته است. چه اگر اندیشه ی صداقت ورز ناگزیر به تکرار صرف دانسته ها یا استنتاج ها محدود باشد اندیشه ای که شفافیت ناشی از زایش منطقی خود را در ازای رابطه اش با موضوع از خود سلب می کند همیشه یک جور احساس گناه به جا می گذارد. چنین اندیشه ای همان وعده ای را زیر پا می نهد که در استنتاج خودش مفروض بوده است. این نارسایی شباهتی با نارسایی یک طناب نجات دارد که بر طبق پیش فرض ها کج و منحرف و غیرقابل اعتماد می نماید ولی تنها به این ترتیب، و از این رو که همواره کم تر از آن است که باید باشد، می تواند در شرایط هستی خاص خود نشان دهنده ی مسیری انعطاف پذیر باشد.

اگر زندگی درجا مقدرات خود را تحقق می بخشید مسیر انعطاف پذیر خود را وا می نهاد. هرکسی که در سن کهولت از دنیا برود و وجدان او در کام یابی هاش عاری از حس گناه باشد در نهان دانش آموزی نمونه است که هر سال تحصیلی را با کوله باری نامرئی، بدون جایی خالی، پشت سر می گذارد. و البته هر تفکری که بیهوده نباشد به دست نیاوردن مشروعیت کامل اش را همیشه همراه خود دارد، از این رو که - هم چنان که در رویاهامان دیده ایم - ساعت های درس ریاضیاتی وجود دارند که به خاطر صبح هایی آکنده از سعادت کامل در بستر از دست شان داده ایم و هرگز جبران نخواهند شد.

اندیشه در انتظار روزی می ماند که با خاطره ی آن چه حذف شده است بیدار شود و به آموزه ای استحاله بیابد.