streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

واژه جستجوی واژه است: ویگوتسکی، مندلستام، و بازیابی انگیزه - 4 -
نویسنده : ما - ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

بخش چهارم: واژة زنده

در ترجمة خلاصه شدة تفکر و زبان بخش هایی نیز که به نظر مترجمان زباده از حد فلسفی بوده با منطق استدلال های علمی کتاب سنخیت ندارند کنار گذاشته شده اند. کوزولین در ترجمة کامل خود بدون این که شرح و بسط چندانی بدهد اشاره می کند که شماری از استنتاجات ویگوتسکی تحت تأثیر مقاله ای از مندلستام با عنوان "سرشت کلمه" صورت گرفته اند. محتوای این مقاله را بوطیقای شعر مندلستام و نظریة زبان او - البته به شکلی خام و اولیه - تشکیل می دهد، و دربارة زمان تألیف آن می شود گفت در اوضاع و احوالی پدید آمده که به راحتی ممکن بوده است برای همیشه فراموش شود. دسترسی داشتن ویگوتسکی به متن مقاله این گمان را تقویت می کند که مندلستام خودش باید آن را در اختیار ویگوتسکی گذاشته باشد.

سرشت کلمه در 1921 در شهر خارکوف تألیف شده است. مندلستام در زمان آشوب های جنگ داخلی روسیه همراه همسرش به این شهر پناه می آورد و مقاله را به سفارش راکووسکایا، خواهر متولی اوکراین، می نویسد. تحت حمایت مقامی چنین بلندپایه در تشکیلات حزبی راکووسکایا بدون این که خطر کرده باشد گزیده ای از شعر گومیلو را که همان است که یک دهه بعد از کتاب ویگوتسکی هم سر در می آورد به ابتدای مقالة مندلستام ضمیمه می کند. قطعة گومیلو اندکی پیش از اعدام او در 1921 به چاپ رسیده بود و مقالة مندلستام یک سال بعد از مرگ گومیلو به صورت جزوه و در شمارگان محدود منتشر شد. در ویرایش بعدی به سال 1928 که به جهت درج در مجموعة آثار منثور مندلستام انجام گرفت گزیدة شعر گومیلو و بخش نهایی مقاله از قلم افتاد. این تلخیص شاید نتیجة خودممیزی از سوی مندلستام بوده باشد. به هنگام بازداشت مندلستام در 1934 یگانه نسخة کامل مقاله به دست پلیس خفیه ضبط و معدوم شد.

طبق گفتة نادژدا یاکوولونا، در 1922 نظر مندلستام دربارة افزودن سطرهایی از گومیلو به ابتدای مقاله اش نه منفی بوده است و نه مثبت. به همین دلیل پس از گذشت 40 سال بیوه اش می پذیرد که شعر گومیلو دوباره به مقاله منضم شود. در این چند سطر از گومیلو نه فقط درون مایة کل شعر بلکه ریشة کلمات آن را می توان تشخیص داد:

از یادمان رفت زمانی که واژه، تنها واژه

بر تارک این خاک خسته درخشش داشت.

از یادمان رفت زمانی که یوحنای قدیس

ما را آموخت: نوشته اند کلمه خداست.

پای واژه را بستیم، پروازش نیاموختیم.

گستره اش اینک محدودة تنگ دنیاست.

زنبور مردة کندوی متروک را می ماند

واژة بی جان ما، و بوی مردار می دهد.

مشـرب نام گرایی روسی که باور به واقـعیت زنده بـودن کلمه دارد محـور مقالـة مندلستام را بـرمی سازد. از شـعر گـومیلـو چنین بر می آید که آبشخور این باور باید متون عهد عتیق و جدید باشد حال آن که صحیح تر است اگر ریشة آن را نه متن انجیل که زبان ترجمة انجیل، یعنی زبان یونانی، بدانیم. مندلستام زبان روسی را در مفهوم کلام زندة واجد کنش و کالبد در نظر می گیرد و در این معنا آن را از دستة زبان های هلنی می شناسد. عقیده دارد که انرژی بدوی و لایتناهی زبان را به زور فرم سازی های کلیسا و دولت نمی توان در پشت دیوار محرمات اسیر کرد. "حیات زبان روسی در متن واقعیت تاریخی اش و به لطف وفور ویژگی، وفورِ بودن، بر هر واقعیتِ داده و موجود دیگر می چربد. این چنین وفور در نسبت با سایر پدیده های حیات در روسیه چونان چیزی بعید، به دور از دست رس، خارج از محدوده می نماید."

ویگوتسکی در فصل نهایی تفکر و زبان بر همین خصلت کنش گر و زندة واژه تأکید دارد: "اندیشه صرفاً در قالب کلام بیان نمی شود بلکه از خلال کلام پا به هستی می گذارد." همین باور به نامیدن است که - به اعتبار نقل اشعار مندلستام و گومیلو - در آرای ویگوتسکی نیز مجال تجلی می یابد، اگرچند چارچوب تبیین در متن ویگوتسکی دیگر ریشه های مسیحی یا هلنی نیست بلکه او برای زمینة کاوش خود به مبانی روان شناسی رو می آورد: "رابطة اندیشه با کلمه فرآیندی است پویا و زنده. فکر از خلال واژه پا به عرصة وجود می گذارد. واژة تهی شده از اندیشه جسمی بی جان بیش نیست."

مندلستام بر این باور بود که زبان روسی "نه فقط دریچه ای گشوده بر تاریخ بلکه خود تاریخ است. زبان است که تداومی را از قدیم ترین حماسه های عامیانة روسی تا تجربه های فوتوریستی شعر ولمیر کلبنیکوو حفظ می کند." به چشم مندلستام نقب زنی های کلبنیکوو در "ظلمات تبارشناسی" برای راه بردن به ریشة واژه های روسی به کلام و به زبان حیات دوباره می بخشد. مندلستام و کلبنیکوو را اغلب در حالت مقابله با یک دیگر و هرکدام از این دو شاعر را نمایندة جنبشی متنافر در شعر روسیه ترسیم کرده اند. اکمیست ها می خواستند گذشته را حفظ کنند حال آن که فوتوریست ها علاقه داشتند آن را از هم بپاشند. اشعار مربوط به هر یک از این دو مکتب از حیث قالب و فضا به شدت از هم فاصله دارند. اما کشش به سوی نام گرایی، کشش برخاسته از زنده بودن واژه، در مندلستام و کلبنیکوو به یک سان وجود داشت. کمی پس از نگارش سرشت کلمه مندلستام و نادژدا یاکوولونا چندگاه در آپارتمان محقری هم خانة کلبنیکوو بودند. اسباب دوستی شان از طریق این واقعه فراهم آمد. کلبنیکوو که در این زمان به دلقکی بی چاره و با این حال قدیس گونه می ماند مدتی بعد از مسکو اخراج شد.

بریده شـدن از زبـان زنده -  یا، به قول مندلستام، "خـلع شـدن از هـم نشینی با کـلام" -  بریده شدن از تاریخ، سـقـوط در مغاک نیست انگاری است. مندلستام بر ایدة وحدت درونی زبان - علی رغم تکامل و تطور شکل زبان - در جریان گذر آن از زمان تاریخی اصرار می ورزید و "نظریة ترقی" را که متضمن عقیدة برتری فرم های ادبی متأخر بر فرم های قدیم بود مردود می شمرد. مقالة مندلستام - دست کم در ظاهر -  ضمناً بحثی جدلی در مذمت سرکوب جنبش های ادبی بی نام و نشانی چون اکمیزم، فوتوریزم، فرمالیزم و سمبلیزم بود. ولی در دهة 1920 هنوز هم اگر غائله ای بر سر نظریة ترقی میان اعضای محافل ادبی رقیب بر پا می شد به ابراز وجودهای خرده بوروکراتیک مرسوم میان همان افراد ختم می شد. با سپری شدن دوران "تجربة بزرگ" وضع چنین نماند. در دوران وحشت استالینی مرگ یا زندگی روشن فکر شوروی دقیقاً به موضع گیری او در عرصة چنین مناقشاتی بستگی داشت. از روشن فکر انتظار داشتند خود را به تمامی در آغوش تقدیرگرایی تاریخی کلام مارکسیست لنینیستی که به اعتقاد راسخ به نظام نوین شوروی حکم می داد بیافکند. حکومت استالین هر آن چه در قدرت داشت کرد که مندلستام و دیگر خرمگسان آزادة فرهنگ جهانی را به حاشیه براند.

از دیدگاه کوزولین روی کرد ویگوتسکی به نظام ایدئولوژیکی مارکسیزم از تناقضی بارز آکنده است. ویگوتسکی نوشته های مارکس را به صورت فلسفه و روشی عملی برای تحلیل اقتصاد سیاسی سدة نوزدهم "کاملاً جدی می گرفت" و مارکس را در زمینة جامعه شناسی نظریه پردازی معتبر در حد هگل و امیل درکهایم فرانسوی می انگاشت. اما او مارکسیزم را در مقام ایدئولوژی نمی توانست هـضم کند و ماتریالیزم دیالکتیکی را مبنایی برای استخراج نظریه های روان شناسی نمی دانست. تأکید ویگوتسکی در تمام مکتوبات اش بر شرایط اجتماعی موجود و حاضر و بر تحول تاریخی است. در انتهای تفکر و زبان ادعا می کند که "فقط یک نظریة تاریخی گفتار درونی ممکن است بتواند با این مسئلة عظیم و پیچیده برآید". ادبیات او به گوش غربی هـا مارکسیستی و ایـدئولـوژی زده می آید، حال آن که کاربرد واژه های تاریخ و فرهنگ نزد ویگوتسکی با ایده های مندلستام در خصوص وفور لایتناهی مؤانست بیش تری دارد تا با آموزه های خشک و تنگ نظرانة استالین.

بعید نیست که در سال 1933 و طی دیدارهایی که روان شناس و شاعر در آپارتمان مندلستام ها داشته اند واژة "تحول" میان شان دعواهایی در انداخته باشد، چه اگر بتوان گفت ویگوتسکی ایدئولوژی تام و تمامی داشته باید این ایدئولوژی را شکل گرفته حول مفهوم تحول دانست. مندلستام، برعکس، از این واژه خوف داشت و اُپراتچیک حزب کمونیست را به شوخی و از سر مخالف خوانی  "تحول مجسم به اضافة ریش" می خواند. او در حیطة زیست شناسی و علوم طبیعی مطالعة وسیعی کرده بود و شعر و نقد او سرشار از تصاویر تخیل انگیخته ای اند که رشد و تکامل اشکال زنده را تداعی می کنند. در یکی از بخش های واپسین مقالة سرشت کلمه به مفهوم انسانی کردن روان شناسی و علوم می پردازد و از امکان نظرافکندن به فراسوی اشیاء جهان بیرونی و کاوش گسترده تر در فرآیندهای آگاهی سخن می گوید. ویگوتسکی نیز در پایان تفکر و زبان طرحی از چنین اهتمامی در زمینة فلسفه و علم به دست می دهد، بی آن که در نهایت خود بتواند طرحی چنین را به پایان ببرد. در بند آخر می نویسد:

"آگاهی انسان همان گونه در واژه باز می تابد که خورشید در قطرة آب. نسبت واژه به آگاهی مثل نسبت سلول است به کل موجود زنده، یا مثل نسبت اتم به کائنات. واژه ریزجهان آگاهی انسانی است."

به همین منوال مندلستام در انتهای سرشت کلمه از اعتقاد خود به توانایی واژة زنده برای حمل و انتقال و نوکردن آگاهی در زمان و در مکان سخن می گوید:

"زمانه از خود آگاه می شود. فرهنگ به خواب می رود. آدم ها به دنیا می آیند. آدم ها همه چیز را مصروف طبقة اجتماعی جدید کرده اند. این جریان کشتی شکنندة کلام انسانی را با خود به دریای آزاد آینده می کشاند، به جایی تهی از درک هم دلانه، به مکانی مختص گزارش نویسی ملالت بار در فقدان وزش نسیم تازة خصومت و هم دلی. آیا می شود گفت این کشتی برای سفر درازش آماده است هنگامی که نیازهای خواننده ای چنین نابلد و چنین عزیز در نظر گرفته نشده است؟ یک بار دیگر شعر را به قایق تدفین مصری تشبیه خواهم کرد. لوازم آن قایق ها لوازم زندگی بودند. حتا یک چیز فراموش نمی شد."