streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

واژه جستجوی واژه است - 5 ، آخرین -
نویسنده : ما - ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

بخش پنجم: بازیابی انگیزه

در اوایل مطالعه ام دربارة کار لو ویگوتسکی از یک روان شناس تجربی برجسته و صاحب نظر در حـوزة تکامل طبیعی مغز پستانداران پرسیدم از ویگوتسکی چه می داند. او نسخة انگلیسی چاپ 1962 را به جهت روزآمدسازی اطـلاعـات اش در زمینه های مرتبط با تخصص خود از نظر گذرانده بود و در آن مطلبی نیافته بود که به کارش ربط داشـته باشد. ای-میل هایی که در این زمان به هم می فرستادیم کوتاه و تا حدی واجد همان خصلت اختصار گفتار درونی بودند. می گفت با این که مترجمان ویگوتسکی سعی کرده اند کتاب را در حین ترجمه از گفتار جدلی پاک سازی کرده باشند ارجاعات کمونیستی نهفته در متن کماکان او را دل زده می کنند. مشکل این بود که در اوج جنگ سرد بودیم و عدسی ایدئولوژی سیاسی را نمی شد به راحتی روی صفر تنظیم کرد. قضاوت نهایی اش مختصر و مفید دربارة لو ویگوتسکی این بود: "آدم زمانة خودش: پا در گل!"

استعاره ای که به کار برد دست از سرم برنداشت. نمی توانستم "پادرگل" را آشتی بدهم با آزادگی مؤلفی که در آغاز دورة وحشت استالینی جرأت کرده است از اوسیپ مندلستام نقل قول بیاورد. برای فهم همین تناقض بود که بیش تر و بیش تر در زندگی ویگـوتسکی و مندلستام غـرق شـدم. آن گاه در مقالة سرشت کلمه دوباره به همین تعبیر برخوردم، آن جـا که مندلستام یـادآور می شود شاعران سمبلیست برجی بلند بر پایه های گلی از کلمات توخالی برآورده اند. در نهایت معلوم شد که اصل این تعبیر به دانته برمی گردد، به مصاحب محبوب مندلستام از ورای زمان و مکان. شاعر فلورنسی آن قدر مورد علاقه اش بود که مندلستام همیشه با خود یک دانتة جیبی داشت و به هرکجا می رفت می برد تا اگر بازداشت اش کردند بدون دانته نماند.

در دهة 1920 برای سال هایی چند مندلستام نتوانست شعری بگوید و از این بابت دردمند شد. به نظر نادژدا یاکوولونا مشکل مندلستام یک بی حاصلی ادواری ساده نبود، بلکه او را تضاد عمیق انگیزه ها به سکوت کشانده بود. در آن دوره مندلستام برای روزنامه های شهرستانی خرده کاری می کرد تا نان در بیاورد و تلاش بیهوده ای پیش گرفته بود بلکه بتواند اندیشه های خود را با عقاید رایج آن زمان پیوند بزند. او حتا به ایرادگیری از آکماتووا زبان گشود و طی نقدی در یک روزنامه آن یار غار را به باد انتقاد گرفت. همین شد که الهة شعر او را وانهاد و رفت و بازنگشت تا آن زمان که مندلستام فهمید در برابر استبداد استالین سکوت نمی تواند. شعر متأخر او جنبه هایی از گفتار درونی را داراست، گفتاری که در فرآیند سرایش شعر پدیدار آمده و به همان صورت حفظ شده است. به گفتة جوزف برادسکی شاعر: "شعر او شعری شد پرسرعت و به عصب رسیده، و با جهش های بسیار از روی واضحات به کمک ساختارهای موجز، که در عین حال به دلیل همین ویژگی ها هرچه بیش تر به نغمه شبیه می شود. شعر او سرودی فاخر نیست، نغمه ای است که پرنده انگار خوانده باشد، با زیروبم ها و رفت وبازگشت های تند و غیرمنتظره، نه چندان بی شباهت به چه چه ریز یک سهرة طلایی."

پس از بازداشت نوبت اول و تبعید به شهر وُرونژ، مندلستام یک رشته شعر سرود که در آن شعرها نیاز او به بیان آزاد فکرش با نغمه خوانی آزادانة یک سهرة طلایی قیاس شده است. نیز در همان زمان شعر خارق العادة دیگری دربارة استالین به نگارش درآورد. این یکی شرح عظمت و فخر رهبر، و تلاش اول و آخر شاعر بود برای توبه، تلاشی که باعث نجات جان او نشد اگرچه شاید در نهایت برای همسرش مهلت خریده باشد. به همین سان ویگوتسکی هم قبل از مرگ در سال 1934 در چنگال انگیزه های متضاد گرفتار آمد. در شوروی روان شناسانی که فعالیت شان با پژوهش های انجام شده در غرب مرتبط بود به سرپیچی از فلسفة مارکسیست لنینیستی متهم می شدند. طبق گفتة کوزولین جز اندک مستنداتی در دست نیست تا واکنش ویگوتسکی و اعضای گروه اش در برابر فشار ایدئولوژی از روی آن ها معلوم شود. الکزندر لوریا، همکار ویگوتسکی، با انتشار برائت نامه ای علاقة خود را به کار زیگموند فروید رسماً تکفیر می کند. از مجموعة یادداشت هایی که ویگوتسکی در سال های 33 و 34 قلم زده و اول بار در دهة 80 به چاپ رسیده چنین برمی آید که او نیت نداشته است توبه کند. همکار دیگر او بلوما زیگارنیک بعدها ادعا کرد که ویگوتسکی با داشتن بیماری سل از شدت فشار روحی ناشی از ترس از بدفهمیده شدن مردن خود را شتاب بخشید. به عقیدة کوزولین در تحلیل نهایی می توان نتیجه گرفت حرمتی که ویگوتسکی برای کلام شاعر رسوایی چون مندلستام قائل می شود به مراتب ارزش مندتر از احتراماتی است که بر  مکتوبات وزین معاصران مارکسیست اش نثار می کند.

بهترین قرینة این ادعا گزیدة شعر پرستوست که روی تارک فصل نهایی تفکر و زبان نشسته است. تدوین دست نوشتة نهایی کتاب اش جزو آخرین های کارهای ویگوتسکی پیش از مرگ بود. تخطی او نمادین بود، نماد مقاومت، از همان سان که شعر رعیت کش مندلستام چنین بود.

بیش از سی سال باید می گذشت تا دوباره نقل قولی از مندلستام در شوروی به چاپ برسد. درج نقل قول از مندلستام یک واقعة اتفاقی نیست. از آن فکرهای بکر هم نیست که در لحظه های آخر به سر مؤلف خطور می کنند. آوردن آن گزیده در ابتدای جمع بندی کتاب انعکاس انگیزة ویگوتسکی است در کل مسیر تفکرش. متن مدفون فکر او را در ذهن می توان خواند: هنگامی که به ناگزیر از انگیزه باید برید کلام می میرد. واژه ها چون انگیزه باز یافته شود پرستووار بال می زنند و تازه می شوند و می توانند زندگی کنند. درست مانند فرآیند جستجوی واژه - آمدشدنی علی الدوام میان لایه های فکر و زبان، بازیابی انگیزه فرآیندی مستدام است .

همانند بسیاری یهودیان روس که زادگان سفرهای سرگردانی انتهای سدة نوزده بودند، مندلستام و ویگوتسکی امید خود را برای دیدن پایان یهودستیزی زیرپوستی جامعة روسی در انقلاب 1917 می جستند. وقتی "تجربة بزرگ" معلق زنان سر از "وحشت بزرگ" در آورد هردو شور خود را نسبت به انقلاب از دست دادند. هردو به سنت های فرهنگی ناگنجیدنی در تنگ جای ملیت و ایدئولوژی رو کردند. هردو زیر یوغ استالینیزم یا در چنبر نازیزم خطر "جهان وطن" نام مستعار یهودی   بودن را احساس می کردند اگر دهة 1930 را به طریقی پشت سر می گذاشتند. این هردو باور داشتند که کلام ایشان که پا در تاریخ دارد در فراسوی شرایط انضمامی زمانة خاصی که در آن زندگی می کنند به زیستن ادامه خواهد داد. واژه هاشان قایق های تدفین مصری را می مانند. تجزیة ناشی از ده ها سال تکفیر و سکوت را تاب آوردند و در ذهن و زبان آدمیان حیاتی نو یافتند. اوسیپ مندلستام و لو ویگوتسکی هردو آدم زمانة خود بودند. پا در گل؟ نه، پاهاشان مفرغین است.

خواسته بودم چه بگویم؟ فراموش ام شد.

پرستوی کور به بارگاه خدای مردگان باز می گردد

با بال های بریده. سر به سر می ساید

با ارواح بی سایه. در بی خبری سر می گیرند

نجواهای شبانه.

 

نغمه ای نیست اما. گل همیشه بهار ناشکوفاست.

اسب های شبانگاهی با یال های اثیری می تازند.

زورق خالی بر رود خشک می راند.

رمز سنجاقک هاست این:

 بی خبر باش!

 

به هیأت بادبانی به آرامی معبدی

خود را برمی کشد ناگاه تا به پهلو درغلتد: آنتیگونه!              

دیوانه وار تا چون پرستویی مرده به پاهام درافتد

با عطوفت یک جسد

با شاخه ای پرشکوفه.

 

آه اگر می شد که شرم انگشتان هشیار را پاسخ دهم

شادمانی شرم سوز دانستن را!

اشک های نیوبه هراس انگیزند. نیز، این مه

صدای زنگ زنگ

گودی گشوده دهان.

 

آدمیان می توانند می توانند دوست بدارند، بدانند.

صدا هم به انگشتان ایشان تسلیم می شود.

اما من فراموش ام شد چه می خواستم بگویم.

اندیشة نامتبلور

به کنام سایه ها بازگشته است.

 

و آن فکر اثیری هنوز نجوایی ناهم خوان سر می گیرد.

پرستووار این بر آن بر بال می زند: یار من آنتیگونه!

و پژواک زنگ زنگی از قلمرو مردگان

بر لبان اش می سوزد

سیاه چون یخ.