streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

فکر پریشان ننشست
نویسنده : ما - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
 

دستش را در دست می گیرم و به سمتی که خیابان شلوغ تر می شود می رویم. نمی دانم به چهارراه که برسیم تصمیم می گیرم با او به خانه اش بروم یا نه ولی سعی می کنیم یکی دوباری با هم ویترین مغازه ای را نگاه کنیم و لبخند بزنیم. این کار را دوست دارم. نگاهش می کنم، منتطر جواب من است و بی تفاوتی مدام به چهره اش دور و نزدیک می شود. چیزی از درونم دستش را فشار می دهد، می گویم ببین من با تو می آیم. احساس می کنم تمام می شوم، او هم می فهمد، گردی از بی تفاوتی به چهره اش می پاشد و لبخند می زند که: اینجوری بهتر است. خوشحال می شوم و خیال برم می دارد که حالا این همه بیشتر به خیابان می آید تا خانه.

با اشاره ی او تاکسی می گیریم و به سمت خانه ی او می رویم. می گوید: هنوز هم دلهره داری؟ می گویم نمی دانم، شیشه را پایین می کشم و ادامه می دهم که اگر باد خنک بیاید بهتر است. سیگاری روشن می کند، من سیگار نمی خواهم ولی مطمئنم دوست دارم از سیگاری که در دست دارد برایش راحت تر باشم.

 از آینه راننده را نگاه می کنم، ترسناک نیست، خودم را به او نزدیک تر می کنم و آرام گوشه ی لبش را می بوسم. برق غریب چشمانش پیدا می شود و دستم را بیشتر فشار می دهد. هرچه هست نمی توانم بفهمم برق چشمهایش وقتی که نیست جایش را چه جور فکری می گیرد و این فکر که در لحظه پیدا می شود آنقدر انتراعی است که انگار دلهره است که جلوی چشم هایم رنگ می بازد. به فکر کردن افتاده ام و مدام نگاهش می کنم و لبخند می زنم.

واکنش هایش عوض نمی شود، حس می کنم هنوز روی آب نیامده است. چند کلمه ی کوتاه می گوید و با حرکات بدنش آماده ی رسیدن می شویم.