streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

Charlot
نویسنده : ما - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧
 

روز، تلویزیون، مارش پرشور:

کرکره ها پایین کشیده می شوند. ماشین پاها و گردفروش ها تعطیل کرده اند.

در محوطه ی ورودی یک بیمارستان عده ی زیادی مرد جوان این گوشه آن گوشه ایستاده اند و گاهی به حرکت در می آیند که در نقطه ای دیگر جمع شوند و تا لحظه ای بعد دوباره متفرق شوند. در تحرک شان هیجان و در نگاه شان تصمیم هست اما کار خاصی از آن ها سر نمی زند. ابروهاشان گره خورده و همه به نظر می رسد از توی سطر  با موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر پریده اند بیرون. دوربین بی منظـور میان آن هـا می چـرخـد و جهـت عـوض می کند، انگار قرار است چیزی را خارج از کادر باقی نگذارد. مرد تنومندی که روپوش اتاق جراحی به تن و ماسک جراحی روی دهان دارد در یکی از چرخش های دوربین توی کادر می آید و در مرکز آن می ماند، در حالی که سعی می کند به روش سگ گله بقیه را به خط کند که در نتیجـــه خودش هم  ناآگاهانه جابه جاشدن های بی هدف آن ها را تقلید می کند.

آمبولانسی از راه می رسد و با ترمزی ناگهانی متوقف می شود. همه یک راست هجوم می برند به در عقب، جایی که مرد قدبلند ماسک جراحی زده مشغول بازکردن در و کمک است برای بیرون آوردن برانکار. ازدحام می شود. جراح تا کمر در آمبولانس  فـرو می رود و بقــیه روی او می افتند. ناگهان توده ی سیاه عقب آمبولانس مثل گل باز می شود، صورت های مودرهم ها به طرف دوربین برمی گردد، لبخند می زنند و به برانکار اشاره می کنند و دهان هاشان بلندبلند چیزهایی می گوید در حالی که با آستین هاشان چشم هاشان را پاک می کنند. عده ای هل داده می شوند، عده ای کنار می کشند، و برانکار روی دست حدود بیست سی نفر بیرون می آید که کنار آن می دوند، باقی با شلنگ های بزرگ از دنبال. آدم نحیفی که روی برانکار خوابیده و قیافه ی مظلوم اندیکاتورنویس دولت را دارد در کمال عافیت و با چــهره ای بشاش سینه خیز می شود و کلاه برمی دارد و با هـمه خوش و بش می کند و جواب ابراز احـساســات شان را با شرمساری و تشکر سـر و دســت و سینه می دهد. او را  به سرعــت می برند.

مارش پرشور.

کات به همان جا، همان آدم ها، همان روپوش و ماسک جراحی، آمبولانسی دیگر، همان بازی. این بار تا که درهای عقب باز می شوند نوجوانی تپلی مثل ترقه می افتد بیرون و پرخـــاش کنان جمعیت را هـل مـی دهــد و تـوی سینه و دل شــان مشــت می کوبد. وقتی برانکار را می کشند بیرون خالی است. جمعـیت تپـلی خشمگـین را دوره می کند و مـوفق می شود با تصدق و نازکشی مهارش کند و روی برانکار بخواباند. بیست سی نفر برانکار را روی دست می برند و با سرعتی که انگار زیرشان چرخ گذاشته اند از صحـنه خارج می کنند. آن ها که ایســتاده اند به طــرف دوربین برمی گردند، با دهــان های گشاد از فــریادهــا که می کشند، و نقطه ای خارج از کادر را می خواهند به دوربین نشان بدهند.

نوای نی یک مارگیر.

کات به پایین آمدن از پله ها با کمک خلبان.

خنده ی ماشین پاها و گردفروش های کنار خیابان می برد. با چشم هایی که نزدیک است از حدقه بیرون بزند به این بر و آن بر، به بالاها، به شاخه ها نگاه می کنند.

صدها آمبولانس در هم فید می شوند. برانکارها بارشان را روی هم خالی می کنند. کوهی از مرد های جوان مودرهم می سازند که مثل سنگ سرد و سفیدند.

شب، خاموشی، باد.