streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

رجاله ها
نویسنده : ما - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
 

"یادداشت اش خاکستری است؛ تازه از خواب بلند شده و حسابی بی قید که گویی تکانه های روزهایی مدام را به همان روزها ترجمه کرده است، بی نشانی از درد و بی هیچ نشانی از آنچه در نوشتن آدمی دوست می دارد: زیستی بی تمام."

"من هم با حرف های شما موافقم، مدت هاست چیزی را نشانه نگرفته است و فکر می کنم اصلاً نشانه ها را هم نمی بیند. قیافه ی رمانتیک رنجیده به خودش می گیرد و می گوید از حرف معشوقه ی حال یا آینده اش چیزی نمی فهمد."

حرف های دوستانم را شروع که می کنند حس می کنم من می توانم تمام شان کنم ولی بیشتر وقت ها بسیاری از حرف ها را انگار که حفظ کرده باشم از جایی به یاد نمی آورم و آنجا جایی است که انگار غشایی در سرم می خواهد خود را بترکاند و فکرهای خودم را همان طور نا تمام و بهت زده به میان بیاورد، که نه خودم و نه دیگران چندان چنین چیزی را خوش نمی داریم.

مطمئن شده ام بیشتر از گذشته ای نه چندان دور خستگی هایم را بغل می کنم و دور می ریزم اما بعضی وقت ها می ترسم تخیل ناچیزم را هم با آنها دور می ریزم و از یادآوری این که چندان امیدی به تخیلی زایا و همیشگی هم ندارم حسابی کلافه می شوم.