streetspirit

There's Always a Siren Singing You to Shipwreck

نوشتن ِ تعالیم!
نویسنده : ما - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧
 


میلی است که راه به جایی نمی برد؛ پس رفتنی مدام وقتی که هر لحظه ای از فقر و غنای دیگران تو را به شدت پس زده است.

تا کجای تاریخ باید عقب نشست و جستجو کرد، تا کجا باید رفت و عقب رفت تا دستی را گرفت و با علاقه همراهی کرد...؟

ویرانه ها را باید با نومیدی گشت یا چشم سر را باید به آن دوخت و چون وصله ای هربار از میان تصاویر به یادش آورد و آنگاه هربار با غرور و کمی نکبت حاشیه هایش را در راستای چیزی پیراست؟ فشار فزاینده است و گستاخ، به نیستی فرا می خواند یا به کام یابی ... و با میل تنها می گذارد.

اما کامیابی همین است، نوشتن؟ این سیل و اشک و شور روان... . گویی کسی که می نویسد به همین راضی است ولی آنی که نمی نویسد پس کیستی اش را ردای چه چیزی می پوشاند؟ انتظار، احتضار، الحاق به پرسونایی پاره پاره و به هر حال "غیر" یا استعاره ای به کل متفاوت: هستی و تنهایی با دیگران و یکی هم که خود اوست؟!

هر لحظه ی جدایی انگار راه و رسم دیگری می طلبد و بدترین حال، حال اوست که میان همه ی امکانات رسوای فقر و تنگنا هیچ رشته ای به دست نمی گیرد و هیچ نمی کشاند.

"کاش روزگاری رسد که دل شیفته گردد."

 تازه گویی سوداست که بستر ویرانش را می گسترد و تمنایی از لابه لای دیواری انگار از تو فاصله ای برای شکاف، حتی فاصله ای برای استحکامی نومیدانه طلب می کند و حرف، حرف گشتن نیست حرف گذاری به ابتدا و انتها و سرکشی برای "جزئی از نشانه" بودن است. نشانه ای یقیناً به رهایی.