در ستایش عجز !

نوشتن از عجزوناتوانی که همة وجودم را فرا گرفته است وهر راهی را به تخیل می بندد شاید تنها چیزی است که(با غلظتی از خودفریبی) می تواند حکایت من باشد .

به کسی می مانم که ویرانه هایی را در جستجوی ردی از زندگی می کاود و هر جا که تابش نوری از لابلای ویرانه ها امیدی را در او بر می انگیزد، فقط با خنده های طلسم شدة دندان هایی روبرو می شودکه مدتهاست به مرگ خو گرفته اند.

در هر سطری که می خواهم بنویسم فقط با تحرک واژگان برای یادآوری نانوشته ها روبرو می شوم ونوشتن هر ایده همانا نانوشتن دیگری است .واینگونه عنانی که از ابتدا هم در اختیار نبود از کف من می رود.

چند سطری که نوشته ام بیش از همه شکست را القا می کند؛ اما من پشیمان نیستم!

والتر بنیامین می گوید: :”هر صدا به طرزی بی بدیل اصیل و حقیقت گو است،اما همه شان با هم ما را مانند پیام هایی که از غیب می رسند گیج ومنگ می کنند’’

شاید آنچه که خواندید (و نخواندید یا نوشته نشد!) همان گیجی ناشی از کثرت صداهایی باشد که ذهن را ویرانه ای ساخته اند !

ـ با توهم وتردید ـ

/ 2 نظر / 5 بازدید
Me Again

ٌچرا در باره خودتان کم لطفی می کنید؟ من دارم یکی یکی یادداشت هاتان را می خوانم، و با هر یکی که می خوانم، اولین فکری که می کنم این است که چقدر خوب می نویسید! موفق باشید! این نوشته خاص تان مرا یاد شعری از یوتوشن کو انداخت که متأسفانه عین واژه هاش یادم نیست ولی به هرحال در جایی چنین چیزی می نویسد: ... کرم خیال می کند خداست، خدا، گاهی به دور و برش نگاه می کند و آهی می کشد، با این خیال که کرمی بیش نیست ... (یا چیزی با معنایی این طوری).

صدا

در بند .... به کسی می مانم که ویرانه .... یک اسکلت هست،‌ گفته نشده ولی هست.