Noontide

* ... صدای نرینه‌ی اخته، صدای ناهنجار، صدای خاص عقل روشن‌! ایدون باد! بگذار هرچه بیش‌تر تهی بماند این صدا از سرشاری و فتح و فعلیت، مگر سرشار شود از به‌خود‌خواندنی تهی، از بالقوه‌ماندن و در‌انتظارماندن برای لحظه‌ی اوج‌، برای هنگام سخن‌راندن با همگان در ارتفاع آفتاب درخشنده‌ی ظهری بی‌ترس و نا‌شرم‌سار،  آن دم که هیچ‌کس از ما شرم‌گین صدای خویش، صدای محبوس‌مانده‌ی برون‌رفته‌ازخود خویش، نخواهد بود.*

ـ برگردان از متنی به قلم امید مهرگان ـ

 

غرابت سطور بالا که مشتمل‌اند بر ابراز امید، ریشه در ناهم‌گونی نهفته در صدای برخاسته از این سطور دارد، در خود ‘شیئ امید’، انگار فاصله‌ای برنیامدنی وجود داشته باشد میان آن بالقوگی که نویسنده‌ی سطور، ‘سوژه‌ی امید’، به صدای خویش نسبت می‌دهد، و مثله‌شدگی آشکار صدا و ناتوانیی که بر آن حادث شده است.

صرف این واقعیت که اصولاً سوژه‌ی امیدی در کار است که خود نقطه‌ی بودن‌اش را در فاصله، در فراسوی یک تهی، قرار می‌دهد، موجب می‌شود بار انتقال از گذشته به آینده‌ی ناپیدا بر عهده‌ی سوژه‌ی امید باشد. آن‌چه انتقال می‌یابد بالقوگیی است که زمانی در صدا احتوا یافته بود و اینک در امید، یا، صحیح‌تر اگر گفته شود، در سوژه‌ی امید، جا می‌گیرد.

پرسشی که به ذهن می‌رسد این است که نقطه‌ای که مختصات ‘ارتفاع آفتاب’ صداها را داراست و لحظه‌ی پژواک است کدام نقطه است. این نقطه، نقطه‌ای تکین است در فضا‌ـ‌زمان که امید به‌تنهایی نمی‌تواند آن را فعلیت بخشد تا چه رسد که مکان‌اش را معین سازد. امید صرفاً بالقوگی را به مجهول آتی منتقل می‌کند، به‌رغم همه‌ی ناممکنی‌ها. در راستای چنین راه نامعینی، در سرزمین‌های نامکشوف تحرکی که هستی امکان آن را از پیش محقق ساخته، امید سفر می‌کند. در همین حال، محتوا، محتوای آن‌چه صدای محبوس‌مانده در اصل ادا کرده بود، باقی می‌ماند تا سوژه‌ی امید را بخلد.

محتوا، که طنین طبیعی خود را از دست داده است، اینک جز ته‌صدایی غیرطبیعی و نا‌این‌جهانی بیش‌ نیست، که قاعدتاً به گوش آدمی دهشت‌ناک خواهد آمد. دهشت و اضطرار و نومیدی هست در این ته‌صدا، در این محتوای تهی‌شده‌ازآدمیت که حال فقط شکلک نمادینی است برجامانده در زمان ماضی، دهشتی که آن نماد را می‌خواهد در لفاف پنهان کند، بی‌اعتنا بگذاردش، ناشنفته و فراموش‌شده محبوس‌اش نگاه دارد.

آن‌جا که امید از عاقبتی ممکن سخن می‌راند، دهشت به ضرورت آن عاقبت امر می‌کند. هرچه امید روشناست، دهشت خودِ تیرگی است، تیرگی از آن سان که ژرفاش را تنها امید ممکن است بتواند دریابد. دهشت ‘هیس’ مرگ‌باری است و یقینی مسکوت است که با گذشت زمان خواهد بالید تا به محتوای صدا آیندگی ببخشد و، آرام اما بی‌گذشت، آن را به نیروی مهارناشدنیِ شدن تبدیل کند، به یک پیش‌گویی.

محتوای پیا‌م‌برانه است که به تحقق امیدهایی که در زمان حمل شده‌اند راه می‌برد، همان‌طور که امید است که آن ‘عاقبت‌شدن’ را شکل می‌بخشد و به والاترین آرزومندی‌های انسان‌ها نسبت‌اش می‌دهد. پیش‌گویی‌ها محتواهای کلامی تأویل‌ناشده و سربسته‌اند، فعلیت عامی‌شدن و عمومیت‌یافتنی است که امید آن را به‌بار می‌آورد.

طی اعصار انسانی هیچ‌کس هرگز ندانسته است چه‌گونه می‌شود از فعلیت‌یافتن یک پیش‌گویی جلوگیری کرد. محتوای پیام‌برانه آهی است که در گلویی فرو‌ مانده است، یقینی فراموش‌شده است که تنها بازدمی عمیق آن را فرا خواهد خواند. چنان تیری رها از چله‌ی کمان، یا موج خشمی، محتوای پیام‌برانه بالا خواهد آمد تا با امید تلاقی کند و تا در مکان تقاطع‌‌شان به‌هم بازبپیوندند. در آن ارتفاع است که جادوی اصیل کلامی که روزگاری گفته شده باشد دوباره طنین‌افکن خواهد شد چنان که همگان بشنوند.

/ 2 نظر / 8 بازدید
ب

این که زبانی از وسوسه حلقه زدن و پیش کشیدن آن اصوات آغازین خلاص نمی شود حکایت مکرر تمدن و سرکوب و لاجرم امید است. قدیم بودن مساله گاهی به ذهن می آورد که این اضطرار و هجوم هول چیست؟ جواب کاهلانه من یکی این است که مرزهای تن و مرگ و همگانی است که هنوز نیست. هربار فرود می آید. پیامبرانه هزاربارانه.

مانوش کا

موافق ام. تا یکشنبه! (توضیح: یکشنبه زادروز آن هاست که زبان پرندگان را می فهمند!)