سوپریگو

عدوی تو

 نیستم من

انکار توام

-الف.بامداد-

 

عروسکی افراشته در باد برهوت سوزی سر می گیرد. هرکه می گذرد خود به خود وا می گردد. می شناسد. آوا شناسه ی اندوه می شود. ادراک به تمامی می شود.

چرا چه گونه ی این هم واره مجهول چندگانه ای است. فاصله به تمامی است. رازی کبود که روح و تنها روح بر آن چیرگی یافته است. کوتاه این که اویی که بنی بشری در حروف نسب اش نمی داند سحری با کف پای خورده ی خون مرده یا تاول ها بر انگشتان و لبان از راه می رسد. غضب فرا می گیردش. مردان حیران اند. زنان و پیران و کودکی چند - و این ها در دوردست به هم سانان می مانند - به تماشا ایستاده اند.

گواهی می دهد بر نهادن آب و توش زیر سنگ بیابان یا شکار موش بلندگوش تیزدونده با چشمان درشت نبودن جز حرام. بازی کودکان است. پرسشی است که در می افکنند به سیاق پرسش گرانه ی خود.

ندبه ی خاموش بر زیستن بی مرگ حکمتی را مکرر در مکرر آموختن است.

شب هنگام روح چشم درشت می گشاید: این مغاک که بر عوض سنگ آسیاب گردباد در آن می چرخد و گرد جهان را بر مدارات نزدیک میخ کوب می کند گود موشان است. سزاوار تلخندی بیش نه.

شبانه چلیپایی هم مرد هم زن (هم پیر و هم کودک) فراز می شود به دو چوب. چروکی شیطنت آلود به بر دارد و کدوهکی نیم سوخته آویزش کرده اند با دو لک کبود درشت. با شانه هاش یکی راست یکی فسرده لرزان در باد. پرستندگان به آوای برهوت گوش فرا می دهند پیش از این که شمیم سحر وزیدن گیرد.

گفته اند این همان شب است که در آن خدایان حرامی دست از ستارگان کشیده با کولبار خالی بر منتهای شهاب به ظلمات می گریزند.

/ 6 نظر / 16 بازدید
ب

چرا مردان حیرانند و دیگران - زنان و پیران و کودکان- به تماشا ایستده اند؟ گویی حیرانی ندا یا نشانه ی وسوسه ایست، چرا که عروسک همه را می نمایاند... منظومه ای ساخته اید، ایده چونان ستاره ای. مرسی.

مانی

... روح با فاجعه ی خودش رو در رو آمد. حیرانی شان از این بود و دیگری ها به دلایل مختلف فارغ از روح بودند. باید گفت این منظومه نیست، کوششی است برای اجرا، برای گفتن.

ب

همین، این دلایل کدامند؟ زنان درست است که نزد بسیاری از روایت های آشنا پاشنه ی آشیل تن و عین حقیقت اند ولی به گمانم اگر این روایت را بپذیریم به شکل سلبی روح را هم باید در همان حصار جستجو کرد، اما در مورد کودکان گرچه همه چیزی در موردشان گویی ثبت و نهاده ای بر جا می گذارد اما سخت است کسی بتواند از روح و تن شان به دو چیز متفاوت تعبیر کند. اشاره ی قشنگی داشتید. اما منظومه گفته بودم ساخته شده است - اشاره خامی به نوشته ای از بنیامین- و گفتن فرصتی است به کلمه های درخشش به گمانم.

مانی

"زنان پاشنه ی آشیل تن اند" یعنی "پاشنه ی آشیل تن مردان" اند؟ نمی دانم، ولی قانون هایی هستند که مثل "حروف" حدود و در نتیجه روابط را تعیین می کنند و برحسب این قانون ها به نظر می رسد این رابطه های خاص میان-جنسیتی و میان-سالی باید به این شکل نشان داده شوند که نشان داده شده اند. (حالا فکرهام را که کردم بر می گردم یک جواب درست و حسابی تقدیم می کنم!) "روح" این جا به مفهوم کلیت انسان در تکاپو در جهان در ذهن در تاریخ آمده است و این کلیت به نظر می رسد باید خودش را به چیزی جزئی منتسب کند چرا که جامع همه ی مفاهیم کلی دیگر است و مثل "حلقه ای است که حلقه ها را زیر فرمان خواهد گرفت".

ب

بیشتر اشاره ام به شمول و کلیتی است که زن یا مرد به واسطه ی تن حقیقی شان دارند. - اسکار وایلد حرفی دارد به این مضمون که آنها که روح و تن را دو چیز متفاوت می دانند نه روح دارند و نه تن!- تکاپو درست است و همین هم هست که خستگی می آورد و حکم و حکمت هم.

مانی

"هم مرد هم زن" درست همان مرز کم رنگی است که من می خواهم عروسک ام را قرار بدهم. اسکاروایلد هم در چنین مرزی باید زیسته باشد، شاید.