نمی دونی که گاهی زندگی

از کوچه ای که بچگی ها کوچه ی خاله آبی به آن می گفتم پایین می آیم، انگار خواب دیده باشم، نمی دانم از کی دارم راه می روم. عده ی زیادی از روبروی من کوچه را بالا می آیند، این آدم ها تعداد گیج و زیادی دارند در دسته های سه چهار نفره در هم می لولند و بعضی هایشان عقب عقب ادای راه رفتن را در می آورند. یک نفر سراسیمه از جمع آنها جلو می زند و نزدیک درب خانه ای که دیگر دارد خراب می شود از کنار من می گذرد. احسان است، از زندان آزاد شده است. تن اش انگار با بی رضایتی چاق شده است. بر می گردم نگه اش می دارم و نگاه اش می کنم، غصه اش بیشتر از آن است که در نگاه اش به من چیزی شخصی پیدا باشد. می گویم احسان آزاد شده ای؟ خودم باورم نمی شود، می گویم تا حالا هزاربار خوابت را دیده ام گمانم این هم یکی از آنهاست. سرش را پایین می اندازد، با تنه ی خفیفی راه اش را باز می کند و داخل کوچه ای که سمت راست مان است است می پیچد. دیگر راه رفتن را ادامه نمی دهم، در خانه ای را که دارد خراب می شود باز می کنم و داخل می شوم، سر ظهر است دست و زانوی بعضی ها خیس است، دارند وضو می گیرند و همه چیز به طرز بدی چکه می کند. جلوتر می روم به سایه ای می گویم احسان را دیدم، دوباره آزاد شده اند. از خودم بدم می آید. بر می گردم و به سمت اتاقی که دم در ورودی است می آیم. یک نفر با سر از ته تراشیده دارد نماز می خواند سرش را بالا می آورد، مرتضی است. او هم آزاد شده است. هول می شوم چیزهایی را زمین می گذارم و به سمت کوچه می دوم. بیشتر که می دوم متوجه می شوم که با شلوارک و دمپایی دارم می دوم. آفتاب هم طوری می تابد که همه چیز شبیه بچگی هایم شده است. از چند کوچه می گذرم، خانه ها دیگر چندان نظم خاصی ندارند. این چیز ها را چند سال است نمی دانم. کمی که آرام تر راه می روم حس می کنم که محله ی ما عوض شده است و اینجا محله ی دیگری است. جلوتر می روم و از یک سوپری می پرسم خانه ی پسری را که تازه آزاد شده است شما بلدید؟ می گوید آره. به خانه ی بغلی اش اشاره می کند و می گوید پشت همین خانه جایی خانه ی آنهاست. پسری که همان جا ایستاده است دلش برایم می سوزد، می گوید من با تو می آیم تا پیدایش کنی . با هم شروع به دویدن می کنیم دیگر مطمئن شده ام که احسان الآن به خانه شان رسیده است. می رسیم. آن پسر می گوید همین است، باید این در کرکره ای را بالا بزنی زیر همین مغازه زندگی می کنند. با ترس و لرز همین کار را می کنم، تخته ای روبرویم را دو قسمت کرده است. زیر آن یکی دو متری بیشتر ارتفاع ندارد، داخل می شوم. مادر احسان با درد و اشکی که همه ی صورتش را پوشانده است، نشسته است و پتو را روی پای لرزان احسان می کشد. احسان با بی طاقتی و ترس کنار بالش را نگاه می کند. خواهر و برادرش می ایستند تا جایی برای من باز شود. آنها ایستاده گریه می کنند. 

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی

من می خواهم از همین جمله ی ساده ی شما استفاده کنم: پایان رویا آغاز بیداری است. تمام الهامی که لازم دارم این جا هست. فرق خواب و بیداری این است: اگر در بیداری همه چیز نشانه باشد دچار درد سر می شویم و اسم اش می شود پارانوید بودن. رویا روی همین مبنا رویاست: همه چیز نشانه است. ولی من می خواهم در ضمن ادعا کنم - تا آن جا که می شود دانست - دو نوع رویا وجود دارد، و اگر نه، پس احتمالاً رویاها ترکیب هایی از دو گرایش ناب به رویابینی هستند. یک نوع رویا آن است که وقتی بیدار می شویم می دانیم علت در این جهان بیداری است و معلول در رویا. فشار عاطفی وامی داردمان رویا را تا نقطه ی اوج عاطفی اش پیش ببریم. اما در نوع دیگر نشانه ها با خود رویا کار دارند، نه با ما، نه به طور مستقیم. معمولاً توی این جور رویاها ترس هست اما ترسی توأم با خلسه ای. شاید هم "من" خواب کاملاً بی خیال باشد. به هرحال می دانیم داریم جستجو می شویم یا در جستجو هستیم. واژه ها عجیب تر از همیشه اند. الزاماً واژه های ما نیستند، نشانه ها هم الزاماً نشانه های ما نیستند، قدمت بیش تری دارند، یا این طور وانمود کرده اند. در پایان می دانیم هرگز آن

رویا را فراموش نخواهیم کرد. می دانیم هستی ما، زندگی ما بوده که داشته تکه تکه می شده ولی نمی دانیم آن نشانه ها و واژه ها و آن قدمت ترس آور به اندازه ی انسان قدیمی با ما چه نسبتی دارند. این را می شود رویای معطوف به رویا نام گذاشت.

ب

با تعبیر شما موافقم و نکته همین است، رویاهایی رخ می دهد که نشانه هایشان - حتا اگر به قول شما که درست هم هست "من" رویا مدام جستجوگر یا سوژه ی جستجو هم باشد- نشانی غریب و بعضاً هولناک به ویرانی و از ریخت افتادگی است و این ها عملاً تاویلشان محدود به درک و دریافت روزانه ی ما نمی شود ولی با این حال فکر می کنم تفکر عقلایی خودش هم آنقدر از ناروشنی و بی ریشگی بهره دارد که نتواند از کنار آن همه نشانه بی تفاوت بگذرد. اینطور نیست؟

فروبسته ولی نه بی ریشه.

وو زَوه غٍزون!

مانو

مختصر اگر شود: نماد و ایجاز شگردهایی هستند که مثل تئوری های تکامل می توانند وضعیت های بهینه را تعیین کنند: مثلاً با صرف کم ترین انرژی چطور می شود سریع ترین میان بر را زد. نوشتن "درباره ی" رویا می تواند به سبکی باشد که همان "نوک تیزی" را تداعی کند ولی سخت تر و مهم تر - از نظر اخلاقی - این است که روی هیچ چیز به جز رویابودن رویا تأکیدی وجود نداشته باشد.

ب

آن نوک تیزی اگر هم بتواند با واسطه ی نوعی ایجاز نشان داده شود باز هم بیشتر از منطق خود رویا تبعیت می کند چرا که یکباره است و نه لزوماَ اندیشیده و پر از سوابق گوناگون ذهنی. و شاید آن هم ناخواسته - از منظر این متن- با رویا به رویا راه می برد تا برای مثال به مدلول هایی در جهان بیداری.

متأسفانه نمی فهمم، ببخشید. به عنوان مثال: "نیاندیشیده" قبول، ولی "خالی از سوابق گوناگون ذهنی"؟ مگر شدنی است؟ و مگر یکی هستند این دوتا؟ شاید می خواهید بگویید رویا خودش هم مثل یک حادثه به آدم برخورد می کند، ولی به نظر من به هرحال هنگام روایت کردن یک رویا راوی خواه ناخواه در مرحله ی بعدی قرار دارد و بنابراین نمی شود که درجه ای از ادراک را از آن چه به روی کاغذ آورده شده است گرفت و گفت این درست همان است که من به خواب دیدم. نویسنده هایی که این ادعا را می کنند هنوز در خواب اند. خواننده را فریب داده اند. و اصل در نویسندگی این است: حتا با تصور این که یک خواننده هنوز هست که فریب نخواهد خورد آن نوشته ی خاص دیگر جایگاهی جز در محدوده ی "من" روزمره و منفعت طلب نویسنده ندارد و قابل پذیرفتن نیست. آقای الن بدیو یک جایی (کجا؟) درباره ی "روایت" های موجود در باب نسبت کشور اسرائیل و همه ی آن راه و رسم های واقعی اش که می دانیم، با shoah یا همان "فاجعه ی یهودکشی" راه بری شده توسط نازیزم حرف جالبی می زند. تا آن جا که من می فهمم تقریباً می گوید تاریخ را نمی شود تمام مدت از منظر

به هرحال متن شما زیبایی و انسجام درونی رویا را دارد. تبریک. فقط این که این متن در عین حال آدم را به فکر "بعد" می اندازد. به فکر متن بعدی که خواهید نوشت.

ب

من هم حرف شما را نمی فهمم. متن بعدی؟! می شود توضیح دهید. منظور من از نبود سوابق ذهنی بیشتر نوعی چیده شدن در سطح است نوعی اندام پاره پاره و منسجم. حرف شما در باره ی متن رویا درست است ولی کل این نوشتن تا حدی مثل یک خاطره گویی در جمعی آشنا انجام شد ولی با این وجود هم آن ادراک نباید مخفی جلوه داده شود و سهم بیداری را ادا نکند.