این جا؟

من می نویسم

و نوری قرمز تمام شب از پشت کاغذ پیداست

 

می گویم تا خراب تر نشده ایم چادر را جمع کنیم

یک کاری بکنیم

 

سرخ و سیاه به همه ی صفحه می پاشد:

نئون ها محو نمی شوند، با تو دوست ...

 

می نویسم: راه ما یکی نیست

چادر دیگر حفاظ هم نیست

ما این جا غریبه ایم

 

سرخ تر می شود: سیاهه ی دوستان اش

به دل می نشیند

/ 1 نظر / 3 بازدید
مانوشکا

شعری که در آن سرخ و سیاه همه چیز را به تمامی ساخته اند: کنایه، حس، و چارچوب مکان را (چادر که حفاظ نیست). راستی، هنوز امیدوارم درباره ی شعر قبلی (Valve) نظری بدهید!