زنی که طعم نوشتن می دهد

این ها روزهای آخر است. شب که می آمدم، سر راه خانه پسر بچه ای به من لبخند می زد و چادر مادرش را می کشید تا به من نگاه کند. پسر بچه تا مادرش را راضی کند همه چیز یادش رفته بود؛ و این میان زنهای چادری چیز مشترکی است. دوستم می گفت برای همین چیزهاست که لابد تو به خانواده ات رفته ای! آنچه من از این حرف می فهمیدم ربطی به منظور دوستم نداشت ولی این برای فکر کردن به چیزی مهم کافی بود و من هم تصمیمم را گرفته بودم. جلوتر که آمدم فکر پسر بچه از سرم بیرون نمی شد اما کم و بیش چیزی وقتی که تیره و تار یا بغض آلود می شود، زود هم به آخر می رسد و من هم به این امیدوار بودم. سلام مادر یا چیزی شبیه این را می خواستم از در که وارد شدم به مادرم بگویم. ولی بی آنکه حرفی بزنم چیزی میان صدایم غریبی می کرد، که سه چهار کوچه مانده به کوچه ی خودمان نور مغازه ای را دیدم که احتمالاً بستنی هم داشت و به آن طرف رفتم. بستنی را گرفتم و به این فکر افتادم که بچگی ها هم عین همین کار را می کرده ام. غصه ام گرفت.

/ 4 نظر / 6 بازدید

کاملاً شیطنت آلود و خندان کننده ای متن کوچولو، مرسی! هرچه در تو هست بین پسربچه هاست که مشترک است، نه؟ و سیرن ها، البته!

یک چیز جالب است برای من و آن هم این است که من تقریباً رفتار بچه ها چنان برایم دیدنی و جذاب است که گاهی فکری می شوم که هیچگاه دسترسی شفافی به بچگی های خودم نداشته ام.

در برابر زود بزرگ شدن دیر بزرگ شدن یا هرگز بزرگ نشدن قرار می گیرد، و همه ی این ها با حس پلاسیدگی همراه است. بهتر است آدم به توهم رشد مدام پناه ببرد.

http://rajanews.com/News/?27087