هدیه

  • اغوا نمی کند،‌ یادآور می شود.
  • پاپیروس اختراع آدمیانی است که لفاف ساده ی کم رنگ را فرستاده اند. سطح صاف آن تماماً‌ پیچیدگی است.
  • نه چین ریزی،‌ یادگاری از فشاری خرد یا کششی اضافی،‌ نه کم ترین قرینه ی بی اعتنایی و  دغدغه ی باطلی، نه شرح ناگفته ی یک شور زودگذر، نه اثری از مکثی بی گاه.
  • روش؟ حتماً‌ هست،‌ روشی که کاغذ می تواند از خلال آن به چیزی استحاله بیابد که لیاقت طراحی روشی برای دست گرفتن کاغذ را داشته است.
  • خط آرمانی تا منتهای بی انتها درازی دارد و همین. خط آرمانی راستایی است که این کاغذ بر آن تا خورده است. هندسه خود ممکن است در عین تداعی شدن فراموش شود‌ وقتی نگاه بر بعد یگانه خیره می ماند. خط آرمانی توهم رسیده بودن به دوردست هاست، توهم فاصله داشتن از انحراف و از زمختی - دو کاهنده.
  • برای گشودن چنین لفافی - یا هر لفافی - باید سرانجام ظرافت را کنار گذاشت و پذیرفت که دریده رفتار کرد و هرگز خود را نبخشید. وسوسه یا اجباری وجود ندارد. در عوض - انسان امیدوار است - آرزوی پاسخ دادن به  شرم دستان هشیار.
/ 8 نظر / 4 بازدید
بام

و دل ات کبوتر آشتی ست در خون تپیده به بام تلخ . با این همه ...

بامداد جان سلام ببخش که این جا می نویسم چون انگار دیگر چیزی در فرصت خوب خودش جاگیر نمی شود.(چرا تکراری است این حرف؟ به قول فورستر ماجرایی که دنبال اش هستی بی تردید اتفاق می افتد اما نابه جا، بی گاهان!) بگذریم. این متن برایم یادآور سیکل زندگیی است که در آن اول سعی می کنی بدانی چه خبر است و بعد که تو کجای کاری و آخر از همه احساس می کنی که واقعاً تو لفاف همه ی چیزهایی که در تو می گذرد هستی و نه کسی یا چیزی بیش تر. تو با خودت! ادامه دارد...

به یک نقاشی درخشان نگاه می کنی و مطمئن می شوی همان که جلو چشم توست هست و بس، همان لفاف. خبر داری که پشت نقاشی باید خود هنر قرار گرفته باشد، مقداری معین از جاودانگی، ولی آن چه دارد در تو تغییری به وجود می آورد در این لحظه نقاشی است نه درک هنر. این دوتا احتمالاً حتا "متقابلاًً متنافر" نیستند چون این هم خودش رابطه ای است. ولی در این هم شکی نیست که هرچه به سمت لبه ی بیرونی، حاشیه، لفاف، متمایل می شوی بیش تر اطمینان داری که این حاشیه ی هنری باید مشغول نگه داری از چیزی باشد ضمن این که خودش خیلی باریک است. (اصلاً معلوم نیست چی باید گفته باشم و حالا چی گفته ام. بگذریم.) ولی از دیدگاه پدیدآورندگان - و فکر می کنم این را هم فورستر پیش می کشد: فرضیه و تئوری خودشان با داشتن درخشندگی هنری زندگی را بیش تر غنا می بخشند. حیطه ی کار هنری کردن صرف باید جایی باشد میان این جور غنا و هیچ (یا حیطه ی حیات داشتن صرف).

من این طور درک می کنم که یک اثر هنری یا یک متن ماندگار از خودشان هیچ حاشیه ی امنی برای نقد و دیدنشان نمی سازند و در مرزی لرزان و در عین حال استوار می درخشند. نقد و تئوری هم چه درباره ی یک متن خاص چه در پیرامون کلیتی مانند زندگی همیشه وقتی که خودشان را به آستانه ی لرزان بیان و غنا می رسانند توان ادامه دادن و زیباتر کردن این ادامه دادن را می یابند گرچه کاملاً ممکن است که دیگر فاصله شان با محو شدن بسیار باریک شده باشد. بنیامین حرف عجیبی دارد به این مظمون که هنرمند فقط از درون دوزخ می تواند نوید رستگاری بدهد. برای من در حرف بنیامین بیشتر از تلخی الاهیاتی اش همین به قول تو مرز ظریف میان غنا و هیچ است که اهمیت دارد.

مضمون.

؟!

موافق ام. و این نکته هم هست که در ذهن هنرمند همه ی تکثرها در یک آن نقش می بندند (و شاید از همین جاست که برای اثر هنری تفسیرهای متعدد می شود آورد). برای او واقعیت هم بیرون از ذهن وجود دارد و هم در درون به صورت واژه های ذهن یا رنگ یا صدا. موضوع این است که میان این ها ارتباط وجود دارد. شاید در ابتدا نه به صورتی زلال. و اجباری وجود دارد که انتخاب در میان ارتباط ها حتماً صورت بگیرد. زدن آن برش خاص که برای لحظه ای سطح مقطعی خاص را می تواند نشان بدهد تنها کاری است که از هنرمند بر می آید. تنش هر اثر سطحی و ساده بودن اش است نسبت به هر تفسیری که بشود از آن کرد، و در عین حال پیچیدگی و لایه بستگی اش در امتداد ماده ی آن اثر.

بام

تنش هر اثر سطحی و ساده بودن اش است نسبت به هر تفسیری که بشود از آن کرد، و در عین حال پیچیدگی و لایه بستگی اش در امتداد ماده ی آن اثر. عالی. گمانم این میل همه گیر به تفسیر یک اثر هنری خود گویای همین است که آن ارتباط زلال فقط در اثری هنری لحظه ای شکل می گیرد و دیده می شود و بعد از آن هرچه هست تمنایی است برای همان سطح و سادگی. بسی خوشمان آمد از کامنت شما!