estinto

من می دانستم همیشه لحظه های شبی این چنین را اگر یک قدیس که مرا هم دوست دارد با من و با چشمان من سپری کرده باشد و بخواهد به چیزی بنامد سرش را با یأسی سرتاسری و داهیانه (!) به دامان آبی و تیله ای رنگ خدایی که بزرگوارانه به خواب رفته است خواهد انداخت و آن وقت خواهد گفت: فرزندم به آنی که قرارت را از تو گرفته است بگو این خدا نسیمی است،‌ هرجایی نیست،‌ و تو را خوب می نگرد!

من اما، راه رفته را ...

و من می گویم:‌ این برای هیچ کس نیست،‌ شعله مرا می سوزاند!

کاش نگاه ام نمی کرد،‌ هراس انگیز است،‌ سراپایم آبی و تیله ای است که رنگ می بازد.

/ 1 نظر / 3 بازدید
دامون

سلام دوست عزيز. خوشحالم که دوباره خواهی نوشت.