زمانِ زمین

جایی نشسته ای، کلافه و بی معنا، آرزو می کنی باران ببارد. باران می آید؛ ذوق می کنی، خودت را خیس می کنی، دست یارت را می گیری و از آنجا به هر جا دور می شوی.                             

چیزی را جا گذاشته ای،‌ باران می داند. کسانی می دانند وقتی باران می بارد چه طبیعتی به صدا در آمده است. انگار همه اش صداهایی باشد که جا گذاشته شده اند،‌ صداهایی تودرتو و حتا در فاصله های کوتاه،‌ مایل.                                                                                                    

نا تمامی بی سر و ته باران همیشه چیزها را به شهادت می گیرد. با این که صدا صدای یکه ای نیست ولی با همین صدا به تمامی و حرارتی دلچسب، حرف ها زده می شوند. همه ی خیابان های پشت سرت چنان خیس شده اند که ضجه می زنند و آدمهایشان با لبخند سمت تو را گم می کنند.  یک کلمه حرف نزن! خداوند شوینده نیست. صدای باران گیج شده است.  

می دانی! وسواس تو وقتی که صداها را نادیده می گیری دیدن ندارد. از بالا می آید، ترس خورده ای که نیست.              

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
مانوشکا

واژه ی زمان است که ترس خورده می کند آدم را! نیست و هست زمان به همین واژه بستگی دارد و بس،‌ پس اصلاً‌ نمی شود جدی نگرفت اش، واژه را می گویم! صدای باران گیج شده است، از گیج خواندن هات زیباتر!

بام

يگانگی رابطه است باران، ولی بيشتر از آن -هميشه با همان - اصرار ناپيدايی است به نقش آفرينی همزمان ما برای يکتايی رابطه و اينها همه زمان هم دارند. صمیمیت و وجودی که به هر جزء داده می شود، چیزی، دعوتی به خلوص - فکر! - در خود دارد ولی حتا فکر کردن هم خلوت آدمهایی را بر هم می زند انگار، که کم هم نیستند. ولی، ناز انگشتان بارانی.