و جاودانگی رازش را با او در میان نهاد

سرش را جوری کج گرفته انگار بگوید تسلیم ام. چین های پیشانی این را نمی گویند: خشمی پرصلابت آن بالاها را چین چینی کرده است.

آن وقت چشم ها. چشم های هول زده ی مبهوت که هیچ چیز را منعکس نمی کنند (یا می کنند).

لب ها به سادگی غمگین اند،‌ خیلی غمگین. موهاش شانه نخورده است: افسرده. ولی طرح صورت اش، کمیک و‌ لج کرده یا‌ مقاوم و خردورز، با یک گونه پف آلود و گونه ی دیگر تورفته،‌ با آن بینی مفلوک تقریباً‌ ناموجود که در عین حال مکان ثقل همه ی اجزاء دیگر قرار گرفته است؟

او یک طرح خالی است، یک طرح خالی، بی قصد. وقتی داشت ترسیم می شد داشت یک ضرب بیرون ریخته می شد.

قصد تاریخی طراح گفتن همین بود،‌که طرحی برای کشیدن دارد ولی راهی برای ارائه ی هنرمندانه اش نه، تا قصد تاریخ نگار چه باشد.

آیا این جا اندوهی بیان شده است،‌ اندوهی ناشی از ادراک؟ مجموعیتی از آن دست که به هم می رسد وقتی عاطفه های مختلف به نقطه ای می گروند هست،‌ ولی نمی شود از حقیقتی مطلق حرف زد،‌ مگر به مدد تفسیری نو.

و شاهکارش: آن سه خط کاملاً‌ بی معنا.

/ 3 نظر / 15 بازدید
بام

سرد بود اما کسی صدایش زد: "روی برف خطِ قرمز می کشد، تو می دانستی؟" من قبل از آن سه خط هیچ چیز را پیدا نمی کردم. دوست دارم بنویسم.

علیش

سلام. این وبلاگ آیا با آن street spirit دیگه که توی بلاگفا بود و الان بسته شده نسبتی دارد؟ فکر کنم اونم یک زمانی توی همین پرشین بلاگ بود. البته یک نویسنده داشتش

Streetspirit

به علیش: سلام. بله، این خودش است. نتیجه ی توسعه را که ملاحظه می کنید، خیابان های زیادی و برج بابل. شهر ارواح که می گویند باید همین سمت و سو ها باشد.