معدن لب لعل است و کان حسن

 

این حتماً حسن این جاست که هنوز پیاده می توان در آن راه رفت بی که پیاده روی الزاماً در گوشه ای دورافتاده بخواهد باشد.

افق بی کران را پشت کرانمندی شوق برانگیز ساختمان ها می توان دید و زیر آوار لحظه و آدم چک چک خلوت هایی را می توان گوش سپرد.

و آرام گام بعدی را برداشت.

چیزی از گشادگی صورت ها و لبخندها ببین. بیاندیش که اگر لبخندها و خوش زبانی ها زیاده به گستاخی پهلو می زنند این خود بی که ذات این شهروندان باشد نشانه ی حقیقت موقعیت است. به خودی خود آدم ها در هیچ کجا زندگی نادرست را نمی توانند درست زیست.

جاشان، شهرشان گاهی که دست دهد به چشم های غمین نشان می دهد تاریخ یک حقیقت را، یا شاید حقیقت یک تاریخ را: "گل گشت".

این است یکسره حواس ات که پر شده از لجنزار کرختی و مرگ آینده ی یک پولیس کشیده می شود به واژه ای که سرشت نمای هر نقدکننده ای است که آرام و بی هول نقد می گذارد بشود: "رندی"!

و به خوش بینی این شهر که از لحظه ی درخشش رو در ویرانی دارد. رو در ویرانی داشتن سهم همگان است. "دیده شدن"، اما، با یگانگی پیمان روشنی بسته است.

/ 19 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی

این "نجات از" که در کامنتتان آورده اید گمانم کلید ماجراست. این چیزی است که اتفاق می افتد وگرنه حرف شما راجع به ناپایدار بودن موضعی به نام بدبینی خیلی درست است. نجات نهایی یا نجات جان آدمی گمانم یک بار برای همیشه اتفاق نمی افتد، نه؟ اگر چیزی به نام "رودخانه ی نجات" وجود داشته باشد گمانم اگر دست دهد می توان در آن جانی تازه کرد، اما نه اینکه به بهانه ی نجات یافتن هر روز دور و برش پلکید!

مطمئن ام نمی فهمم منظورتان از "نجات نهایی یا نجات جان آدمی گمانم یک بار برای همیشه اتفاق نمی افتد" کدام است: یعنی بارها و بارها اتفاق می افتد و این هم چنان ادامه می یابد، یا این که بارها اتفاق می افتد تا این که یکی از این بارها بدشانسی پیش می آید و فاتحه خوانده است؟ می دانید من رد بحث را گم کرده ام. منظور ابتدایی من این بود که بگویم شخصاً پاسخی جز مدنیت نمی توانم پیدا کنم: "مدنیت، و باز هم مدنیت!" تصور هم بستگی آدمیان فقط در چارچوب مدنیت آن ها برای من شکل می گیر د و بس. ولی بعد کشیده شدم به این فکر که "سهم همگان" فعلاً تنها چیزی است که دست آدم را می گیرد که یعنی همان "رو در ویرانی داشتن". زرتشت نیچه در شروع پایین آمدن از کوه انگار از خواب مرگ بیدار شده است و هیچ حوصله هم ندارد به زمان پیش از مرگ باز گردد بلکه ظاهراً در آینده ی جهان سیر می کند. برای همین هم هست که از ابر انسان حرف می زند که کیست و در چارچوبی که می شناسیم به انسان ها چه نوید می دهد. ابر انسان نفی هم بستگی انسان هاست تا آن زمان که از خواب مرگ بیدار شوند، رستاخیز کنند. تمام شد! به به! به این ترتیب من نوعی

تنها با زرتشت پیش از نیچه دم خور می توانم بود. نجات یافتن کار سختی است و ما خودمان آن را محدود می خواهیم. شاید. اگر متقابلاً مسیر حرکت فکرتان تا این جا را بازگو کنید شاید بشود به بحث ادامه بدهیم. کار دیگری که نداریم!

شروع اشاره به شهر بود و رو در ویرانی داشتنش، به آینده اش که می آید و می ترساند و البته که فقط همان هم محمل امید است.بحث "نجات" برای من اشاره ای بود به همین نقطه ی تلاقی ویرانی تلنبار و آن امید مدنی که شما می گویید. می دانید وقتی من می گویم نجات یک بار و برای همیشه ممکن نیست در ذهنم به تکرار یک "دم را دریاب" یا به تعبیر جالب امید مهرگان "روز را فتح کن" تعبیر می شود که نهفته در ضمیر آدمی یا همچو چیزی است. یعنی چیزی شبیه میل با ساز و کارش! "مدنیت" یا همه ی روند متمدن شدن از جایی که ما ایستاده ایم بهر حال گاهی ناظر به دیده شدن هاست و گاهی ناظر به همبستگی ها. و خب این انصافاً هم ابرانسان می خواهد تا به سوی امید نشانه ای باشد.

مثال شیراز: شاید اگر کافکا بود می گفت: اینجا امید بسیار هست اما نه برای ما! من! اما فکر می کنم -شاید به سادگی- امید ما هم همانهاست، امید که مالکیت برادار نیست، یا هست یا نیست.

امید برای کافکا مثل کیک است برای آدم وسواسی. اگر از آن سرشار شوی دیگر موجود نیست. همان دوراهی قدیمی خوردن کیک یا داشتن کیک.

دب

"غیرمدنیت" خیلی با رفتن بالای کوه فرق میکند. مدنیت و "بالای کوه" نمایانگر تمام حالاتِ بودن نیستند، یعنی آنطور که "وقتی متمدن نباشی لاجرم بالای کوهی"!

به دب

سلام. ممنون که کامنت گذاشتید. احساس می کنم حق با شماست. اگر بیش تر توضیح بدهید چه بهتر. فعلاً با اجازه خودم می پرم وسط و توضیح می دهم! در این بحث پراستعاره از "تمدن-مدنیت" آن سویه ی شهرگانی را گرفته ام که مکان تبلور هم بستگی است، هم بستگیی عین کنش و عین تفکر و - نمی دانم چرا - عین مهر. در این حال میان هم بستگی با تنهایی (در عین هم زیستی) ابنای بشر بر بالای کوه - استعاره ی شما - تقابلی برقرار است. آن "حالت های دیگر" طبعاً بینابینی و گذرا هستند، چون نقاطی تاریخی در مسیر حرکت آونگی، هرچند تعریف درست دو حالت متقابل را همین ها به دست می دهند. ادامه دارد ...

به دب - ادامه

می شود و باید به رغم "سهم همگان" این وجه خاص از مدنیت را برآورد: پیام بران تنها هم چنان از کوه - استعاره ی نیچه - فرو خواهند آمد تا از بربریت حذر دهند، گرچه خود به پیروی از "زندگی فکرنشده ارزش زیستن ندارد" در فاصله از تمدن قرار می گیرند، می سوزند تا سربرآورند، می نشینند تا برخیزند، آغازی را می آغازند بی که چیزی را متوقف کنند چرا که در آنی موجی برانگیخته اند. و مسأله این است: کنش موج تفکر انگیخته نیست، یا در واقع واکنش موج توازی نو و کهنه را کم یا بیش اجتناب ناپذیر می کند. پیکره ی تمدن هرچه خالص تر تراش می خورد به عریانی کاذب تری می رسد.