life assertiveness

قطار که می گذرد ناظران مبهوت می مانند. کافکا

این یک لحظه ی واقعی است، زبان و عاطفه ی جمله چونان دو کمک نامرئی دست ایستایی و بهت لحظه را گرفته اند و راه برده اند. تهدیدشان در عرف سکوت این گونه به بیان در می آید که ما دیده نمی شویم، چرا که اگر دست لحظه به تن ما بخورد دیگر نه لحظه ناب خواهد بود و نه ما کمک مان بی غل و غش خواهد ماند... . و بعد میانه ی صداهای عمداً و عمدتاً چندسویه شان می روند و جایشان ترس می ماند و لرز از هبوطی دوباره و این باره!. همین هم هست. لحظه، زبانِ تجربه و عاطفه ی بیان آن به هم می پیچند در یک یک کلماتی که دیده می شوند و می گریزند در همان و دیگر کلمات.

از اول هم تجربه ی سکون و لکنت است که دست های کمکی و نظرگیر می خواهد؛ اما سکون و لکنت هم کلمات شان به خودشان آگاه خواهند بود و از آن خواهند گریخت. غیر از این اگر بود، بازگشت جاودانه ی مرگ در نوشته ای که مدام هم آن را برمی گرداند شاید باید به مرگ اثر منجر می شد و از آنجا خیال نویسنده اش را هم از نفس کشیدن راحت می کرد. اما گریزندگی بیشتر از آنکه حسرتی باشد بر جای رفتگان و به بیان نامدگان، تاکیدی است بر خودش و بودن و هستی مداوم اش. چیزی جادویی ِ راه بردن سکون و لختی نیست، هرچه هست تضاد آنهاست و غروری که از ناسازگاریشان به تن زبان و از آنجا به سرشت احساس  دمیده می شود.

تردیدی اگر هست در پذیرش ردیه ای که بر انحلال در کلمات وارد شده است، خود تاکیدی است بر این که متن اصولاً هم یگانگی اش را از راه و درکی ثابت از تخاصمات و گریزهای زبان بشری نمی گیرد و به سادگی اگر این گونه می بود که متن یگانه، یک دانه هم بیشتر نمی بود. ولی اینها همه هست و بار دیگر چیزی را می نماید که در قبول هر دیگری باید نهفته باشد و آن هم اینکه با وسواس و شدت راه اینهمانی را با متن و دیگری و متن دیگری - متن پرسونای مولف!- دنبال کردن، بیمارگونگی را حتماً به شک های بی پایان انسانی ضمیمه خواهد کرد و سنگینی ای که از پی خواهد آورد همه ی امید آدمی به رقص و سبک بالی جانش را به یأسی دیرینه بدل خواهد کرد.

  

/ 2 نظر / 5 بازدید
مانوشکا

سلام. اگر درست فهمیده باشم: اصرار در زیستن در درون جمله ها و متن ها بی فایده و بیمارگونه است و باید پذیرفت که خیلی زود این چنین رابطه ی بی واسطه ای جایش را به "تفسیر" خواهد داد. انگار متن به دست خواننده به قتل رسیده باشد. این جور تفاوت ها که به خواننده ربط پیدا می کنند هم لازم اند هم قابل بازگشت. ولی گاهی وقتی برمی گردی می بینی متنی که خیال می کردی بی زمان است در واقع بی تاریخ است و از اول مرده متولد شده بوده. بالاخره فهمیدم؟

بام

من هم این تفسیر شما را می پسندم و دوست دارم. اگر درست فهمیده باشمش البته! راستش فکر می کنم بیشتر عناصر زندگی روزمره - زندگی دیگری هم مگر هست؟ - به هیچ طریقی چیزی را به جز خودشان و ریسک درونی انتخابشان نمی توانند نمایندگی کنند و وقتی بیشتر از این استقلال شان، معنا بارشان شود همین می شود که شما می گویید: مرده به دنیا می آیند!