روز بر آب

آبی سپید و نقره ای های تیز

سرود امید و واهمه

جاشوان صبحگاه تا به شام

طلوع

 

نیمروز تفته

گرویدن به خون

جاشوان گندمگون

حیثیت خستگی و لبخند

 

غروب

واپسین هجوم خورشید به انفراد

به ذرات بیکران

عقب نشستن چشم در افق

 

از کران صبح تا شب

بر مجموع آدمی روزها می گذرد

میان آبی بی ملال

روزهای سپید، نقره ای، سبز

/ 8 نظر / 10 بازدید

بی اجازه به ما کد امنیتی داده اند. هک می کردند همین حال بهمان دست می داد که داد. بگذریم ...

شب حضور ندارد. ظاهراً مجموع آدمی خاموش و بی جنبش توی جعبه ای تاریک می رود تا کی دوباره خورشید با رنگ هاش سفره بگسترد و او را به خود بخواند. بسیار زیبا!

شب و روز از دل هم زاده می شوند و رد قبلی را محو می کنند. این نفی قاطعی که از یکدیگر هستند امکان نو به نو شدن می دهد.

کدام شب؟ این شعر از شرح شب خالی است، تا آن جا که چشم می بیند.

درست می گویید. حتی این نکته که شب فقط تدارک این روزهاست هم باید گفته شود تا نوری به جعبه تابانده شود. ولی تعبیرتان خود شعری است. بگذاریم باشد.

دو سطر "از کران صبح تا شب / بر مجموع آدمی روزها می گذرد" ــ با تأکید بر واژه ی "مجموع" ــ به نظرم توضیحی است که شاعر می افزاید، و از این جهت لحن و کاروبار این دو سطر متمایز و متفاوت است از باقی شعر. باقی شعر شرحی است موبه مو هرچند بریده بریده از تصویرهای "روز"، در حالی که دو سطر مورد اشاره نتیجه ی تأمل شاعر هستند بر مشاهدات اش، تأملی با این مضمون که بازی میان انفراد و باهم زیستن است که بازی می شود، بازیی که جلوه ی بیرونی آن شاید فقط رنگ های متغیر طبیعت و کار بدنی جاشوان و نگریستن بر افق با تأثیر ژرف اش باشد اما اصل آن همین رقت و بازگشت است در نفس و در فکر میان تفرد سوژه ی دیدن و پیوستگی او با چیزی که می بیند. مثل این است که سوژه ی مشاهده همه ی پیوستگی و اجتماع را به درون خود دعوت می کند و اصطلاح "مجموع آدمی" را می سازد تا بگوید که فردیت اش یک توهم است و بس، و خویشتن واقعی اش رنگ اجتماع انسان ها را به خود پذیرفته است. جالب شد پس: معلوم نیست که حتا دوزخ و برزخ و بهشت خود پیوسته و در هم غلتیده نباشند!

گمانم این هم هست که این هردو (انفراد و مجموعیت) دیده می شوند و از کجا؟ از جایی که شعر می تواند پا بگیرد، در میانه ی راهی که این دو به هم می گروند و تمیز ناپذیر می شوند. آن سه گانه هم همین حالت را دارند، سوژه ی آگاهی اساساً پرانتزی در زبان باز کرده و جایی می بندد که طعم بهشت دوزخ یا برزخ را دارد. این طعم اما افزوده شاعر یا سوژه نیست. اگر جستجو ادامه داشته باشد این سه باید در هم بغلتند. برای مثال آن جا که بهشت است طعمش را از موادی وام میگیرد که از برزخ تفکر آمده اند. آنجا که پرانتز باز شده است. سوال این است که چرا این توالی را باید ثبت کرد؟ چرا می گریزد؟

چرا باید ثبت کرد؟ چون این مکان ها ــ دوزخ و برزخ و بهشت ــ مثل تصویرهای ثابتی هستند که از حالت حرکت انسان در پهنه ی زندگی برداشته شده اند و وضعیت های منتهایی را بازگو می کنند. گریزنده بودن اش به دلیل زندگی است که خودش ثابت نیست. درست گفتم؟!