واژه جستجوی واژه است: ویگوتسکی، مندلستام، و بازیابی انگیزه -3-

به قلم مارک ویلیس

برگزیده از اینترنت: http://www.wright.edu/~mark.willis/essays/slovo.html

بخش سوم: متن مدفون، نوشتار نهان

ویگوتسکی پس از کاوش عمیق تر در لایه های تفکر و زبان سرانجام به انگیزه رسید: "فکر از فکر نمی زاید، از انگیزه پدید می آید، بر اثر میل، نیاز، علاقه، عاطفه. پشت هر فکر همیشه تمایلی به اثرگذاری در جهت خواسته ای نهفته است." بدین سان انگیزه در ژرف ترین و درونی ترین سطح مدل مفهومی ویگوتسکی قرار گرفت:

انگیزه ç اندیشه çگفتار درونی ç لغت معنا ç گفتار بیرونی

به تصور ویگوتسکی برای فهمیدن کلام دیگری درک اندیشة او کافی نیست، بلکه انگیزة پشت اندیشة وی نیز باید دریافته شود. "تحلیل روان شناختی یک گفته کامل نیست مگر با دست رسی به این ژرف ترین لایه."

در صفحه های واپسین تفکر و زبان ویگوتسکی بیش تر و بیش تر به نمونه هایی از ادبیات روس رو می آورد تا بر مفاهیم انتزاعی مدل نظری خود نور بتاباند. در ضمن بازپردازی گفتگویی دلبرانه میان لِوین و کیتی، شخصیت های رمان آناکارنینای تولستوی، به خواننده نشان می دهد چطور هم صحبتانی که یک دیگر را خوب می شناسند از نوعی گفتار بیرونی فشرده که از حیث اختصار به گفتار درونی بسیار نزدیک می شود بهره می گیرند. به نقل از داستایِوسکی اظهار می دارد که اندیشه چون در جریان زایش سقط شد دیگر "به واژه در نخواهد آمد"، چنان که در گلایه از دشواری تبیین اندیشه در قالب کلام معمول است بگویند. در اشاره به میان برهای تازه ای که متداوماً از اندیشه تا واژه زده می شود استعاره ای از وِلِمیر کلِبنیکوو را پیش می کشد که می گفت شعرهای تجربی اش جاده هایی کنده شده در دل کوه ها هستند تا دره های جداافتاده را به هم بپیوندند.

روز به روز استالین بر حیات روشنفکری شوروی سال های دهة 30 چیرگی بیش تری می یافت و روز به روز نقل قول ادبی جدیدی مشکوک شمرده می شد. آوردن نقل قول از داستایوسکی و تولستوی تا حدی مجاز بود چه آثار این دو نویسنده به دلیل نگاه انتقادی شان به زندگی تحت نظام جاری دوران تزاری از اقبال رسمی برخوردار بودند، اما حتا استادان داستان سدة نوزدهمی هم امکان داشت به بلای ممیزی گرفتار آیند، چنان که نسخة پژوهش شدة کلیات داستایوسکی در زمان حیات استالین امکان انتشار نیافت. نقل کردن عبارات نویسندگان معاصر که به راحتی ممکن بود معصیت کبرا باشد. کـلبنیـکـوو را به عنوان رهبر ضدمذهب جنبش شعر فوتوریست روس می شناختند و با شاعرانی چون یِزِنین و مایاکووسکی در یک جایگاه قرار می دادند. این دو نورچشمی های انقلاب در سال های اولیه بودند، سال هایی که در مجموع به دورة "تجربة بزرگ" معروف است.  با جمع شدن قدرت نزد استالین یزنین و مایاکووسکی هردو به جایی رسیدند که عاقبت دست به خودکشی زدند. کلبنیکوو چند سال اول انقلاب را دوام آورد، ولی او از نظر روانی شکننده بود و بی که متوجه باشد رفته رفته از زندگی غم زدة مردمان در روسیة شوروی به دور افتاد تا سرانجام در 1922مثل یک ولگرد از مسکو رانده شد و چندی بعد بی خانمان و گرسنه در یکی از شهرستان ها وفات یافت.

هم چنان که ویگوتسکی سعی دارد مفهوم انگیزه را بسط بدهد و جزئیاتی بر آن بیافزاید نقل قول ها و مثال هاش بیش تر و بیش تر به خط های قرمز آن زمان نزدیک می شوند. "در پس هر جمله ای که در زندگی واقعی به زبان می آوریم فکری نهفته است. هر جمله از متنی مدفون شده سر بر می آورد." سپس به کار هنری کنستانتین استانیزلاوسکی می پردازد. استانیزلاوسکی که در خانة نمایش هنری مسکو کارگردان بود برای مسئلة متون زیرینی راه حلی خاص داشت که آن را ضمن تمرین با هنرپیشه ها در میان می گذاشت. این راه حل در کتاب ویگوتسکی تشریح شده است. در آن زمان استانیزلاوسکی هنوز قابل نقل بود ولی نیکلای گومیلِو و اوسیپ مندلستام - که در همان کتاب کلماتی از هریک از آن ها آورده شده است - جزو نفرینیان بودند. ویگوتسکی از شعر "واژه" اثر گومیلو این گزیده را درج می کند: " زنبور مردة کندوی متروک را می ماند /  واژة بی جان ما، و بوی مردار می دهد."، و به دنبال آن این تصویر از "پرستو" می آید: "اندیشة نامتبلور / به کنام سایه ها باز گشته است".

خوانندة روسی (و هم ممیز استالین) قطعاً به کنارهم قرارگرفتن این دو شاعر در متن ویگوتسکی توجه داشته است. هم نشینی این دو تصادفی نیست. گومیلو و مندلستام همراه با آنا آکماتووا به سردمداری اَکمیزم مشهور بودند. اکمیزم جنبشی ادبی بود که زمان زیادی دوام نداشت و پس از انقلاب سرکوب شد. مندلستام اکمیزم را "نوستالژی برای فرهنگی جهانی" تعریف کرده بود. ایدئولوژی پردازان روسیة شوروی بشردوستی تلفیقی اکمیزم را بورژوا و کهنه قلمداد می کردند. گومیلو به دلیل "فعالیت های ضدانقلابی" خود در 1921 و احتمالاً به دستور لنین تیرباران شد. اعدام او طلیعة تصفیه های وحشیانة سال های بعد بود. بر آکماتووا که پیش از انقلاب یک بار به همسری گومیلو در آمده بود با عبارت مشهور "نیم راهبه، نیم معروفه" داغ ننگ زدند. تجربة بزرگ انقلاب طی سال های دهة 20 رو به فتور گذاشت و دیگر آکماتووا و مندلستام اجازه نیافتند شعر تازه ای منتشر کنند.

ویـگـوتسـکی هنگام درج سطرهایی از شاعران تحریمی به نوعی درپرده نویسی خـاص روسی متوسل می شود که آن را tainopis می گویند. نهان نوشت، نقل قول بی نام و نشان، پررنگ تر از اشاره ای بینامتنی به ادبیات نویسنده ای دیگر است، نقل قولی پوشیده اما دانسته از نویسنده ای است که به دلایل سیاسی نمی توان صراحتاً از او یاد کرد. بیوگرافی نویس آکماتووا، روبرتا ریدِر، این شگرد را عبارت از داشتن "ظرافت اجباری" می داند. مندلستام در مقالة خود به نام "هیاهوی زمانه"، آن جا که تلویحاً بحث "ترجمة بین سطری" از انقلاب 1905 را مطرح می کند، از ضرورت به کارگیری tainopis به صورت وضعیتی که در شرف پیش آمدن است خبر می دهد. آکماتووا مکرراً این شگرد را در سروده های 1925 به بعد به کار می بندد، از جمله در حماسه ی معروف "شعری بدون قهرمان". نیز در نقدی مربوط به دهة 1930 که خود مصداق نهان نویسی است ادبیات سدة نوزدهمی پوشکین را مورد بحث قرار داده نحوة استفادة شاعر را از نقل بی نام و نشان تشریح می کند. سنت نوشتن چنان که غیر نداند احتمالاً به اندازة خود زبان روسی قدمت دارد.

دقیقاً چه کسی نویسنده را وا می دارد چنین بنویسد؟ معمای بی پاسخی که همیشه در حاشیة اکثر متون عصر شوروی می پلکد همین است. مانند مورد معروف - مؤلف کتاب "مارکسیزم و فلسفة زبان" کدام است، و.ن. وِلونیزُو که نام اش در شناسنامة چاپ 1928 کتاب آمده است یا میخائیل باختین که پنجاه سال بعد در بستر مرگ هنوز حاضر نبود تألیف را به خود نسبت دهد؟ - دشوار بتوان دانست حضور غایبانة گومیلو و مندلستام در تفکر و زبان حاکی از ممیزی دولتی است یا نمودار خودممیزی. نقل اشعار این دو از ترجمة انگلیسی سال 1962 حذف شده است، هرچند که گزیدة شعر پرستو در ابتدای فصل نهایی به جای خود باقی است. ویراستاران و مترجمان نسخة 1962 ضمن اشاره ای کم رنگ اعتراف می کنند که این "تقریرات بی حواشی از متن پیچیدة ویگوتسکی را می شود تلخیص قلمداد کرد". ولی گرچه شاید مسئول حذف نقل قول های مندلستام و گومیلو همین مترجمان انگلیسی باشند به احتمال قوی تر ریشة حذف را باید در نسخة روسی 1956 جست. در آن سال نام دو شاعر هنوز جزو فهرست سیاه حکومت شوروی بود. از طرف دیگر کوزولین که برگردان را از روی نسخة اصلی 1934 انجام داده در ترجمة انگلیسی خود در سال 1986 نقل قول ها را ابقا کرده است. این که درج نام دو شاعر در نمایة این ترجمه کار خود ویگوتسکی باشد یا هنر کوزولین جزو مجهولات است.

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی

مرسی. با خواندن شعر لورکا به این فکر می افتم که گفتار درونی حتماً نوعی ترنم یا نغمه گونگی دارد. چرا؟ حتا ج.جویس هم جریان سیال اش را تا حدی به همین ترفند جریان سیال معرفی می کند و البته با درجه ی بالایی از توفیق. البته شاید توی فینیگانزویک این اتفاق نیافتاده است نمی دانم ولی ظاهراً این آخرین کتاب اصلاً موجود متفاوتی است، که بازیگوشانه و بی پروا به رخ خواننده می کشد که یک جور بازی و بازنمایی بازیگرانه است. بگذریم. اول نظر شما. - با خوشرویی در انتظار!-

دقیقاً چه کسی نویسنده را وا می دارد چنین بنویسد؟ راستش برای من هم درباره ی این متن این سوال مدام تکرار می شود و حرفی که همسر مندلستام می زند که برای مثال شعر قاتل رعیت کش نوعی خواست درونی شاعر برای دست یابی به زبانی واضح و روشن در انتهای کارش بوده است را به جز دلالت تاریخی و درستی که دارد به خود زبان نمی توان تعمیم داد مگر اینکه به گونه ای از پیشا زبان یا پیشا شعر ناب و واضح قایل باشیم. اشاره ی شما به جویس جالب است چرا که او تفاوتهایی با لورکا و مندلستام در زمین و زمانه ی خودش داشته است ولی جویس را به واقع چه چیزی وا می دارد که آنگونه بنویسد؟! نمی دانم ولی انگار گونه ای از وجود ادبیات در خود و برای خود ٍ زبان است که شعر مندلستام و جور استالینی زمانه اش را به جویس، لورکا، دانته و زمانه شان پیوند می دهد و نه صرف وجود شرایطی تاریخی و فی المثل رقت بار! باور کنید از نگاه شما است که می توان فهمید چرا کلمه دوست داشتنی است. ممنون...

جواب این سوال اگر متن ویلیس موجه باشد در وهله ی اول توی زبان نه، توی انگیزه است.

درست است ولی انگیزه عمیقاً شکل گیری اش را باید در زبانی دانست وگر نه هیچ محدودیتی یا مرزی برای شناخت بر نمی دارد حتا روانکاوی هم بیش از تبصره ای بر آن نمی تواند باشد.

مانی

یا این طوری بگوییم: انگیزه ها چه نزدیک به ذهن هشیار باشند چه به غایت نهان، تنها به زبان که گفته شوند رسمیت پیدا می کنند، با ورودشان به پهنه ی آگاهی. خیال می کنم جیمز جویس یک ذهن گسترده در زبان بود، پراکنده در متن های بی شمار. حالتی که آرزوی دیرین هر شاعر است. برای او سرانجام فقط مسئله ی انتخاب از میان فهرستی بی پایان از صداهای مختلف وجود دارد. و انتخاب او این است که همه را محترم بشمارد. صرف شماره ی سبک، واژه ی ساخته، ریتم، حرف هایی که می توان از ژرفای ذهن بیرون کشید و گفت، لهجه هایی که به کار می گیرد کشنده است. روان کاوی مگر تبصره نیست؟ کاملاً.

مانی

باز درباره ی جویس. به زبان مندلستام جان اگر بگویم، پرستوی جویس ظاهراً هرگز آنتیگونه وار زیر پای او نمی افتاده است.

موافق

در مواقع تضاد انگیزه های درون احتمالاَ‌انسان را چیزی چون فکرکردن به حرمت داشتن واژه نجات می دهد، به رغم شکنندگی و بی معنایی زندگی.

اگر در همان لحظات هجوم همه جانبه ی تضاد آدم "دریده" نشود! چون به قول نیچه در جنگ با هیولا -هیولای درون یا برون!- باید اندیشید و بیم داشت که به هیولایی دیگر بدل نشویم.

ظاهراً "بدی در برابر بدی" از قدیم به صورت تزی رایج وجود داشته است. ما آدم ها با دو جور بدی طرف هستیم. بدیی که به صورت یک جور اشتباه یا جهل در وجود خود ماست (که یعنی هیولایی هست که در بند است و بهتر است همین طور در بند بماند)، و بدیی که به صورت بدی تعمدی، بدی رویکردی، یا "نمایش شر" جلوه گر می شود. مهم این است: وقتی با نمایش بدی روبه رو می شویم آن را پر از خبث غیرانسانی می یابیم. شاید همیشه مبارزه با بازنمایی بدی است که بدی را در ما بیدار می کند.