چار

دیباچه‌ی رمان اولیس نوشته‌ی جیمز جویس

به‌قلم دِکلن کی‌بِرد

4

شخصیت‌ها

چنان‌چه جویس به ‌جوانی رابطه‌ها را دشوار یافته باشد این دشواری را بعداً توانسته است در قالب شبه‌رفاقت‌های مضمحل مردانه به‌تمامی بازآفرینی کند، از طریق ترسیم عیش‌ونوش بی‌هدف مردان عاشق‌کش شهرستانی در داستان کوتاه دو خوش‌گذران و نیز با وصف عهد اخوّت بحران‌زده‌ی ستیون ددالِس و کرَنلی در رمان پرتره. این مردان رفیقان راستین نه، همه قربانی هویت جنسی نوینی‌اند که اقتضا دارد یگانه وجه اشتراک‌شان احساس موردبدرفتاری‌‌زن‌واقع‌شدن باشد. نزد اینان رابطه‌‌ی مرد با مرد دیگر خودنابسنده بوده عمدتاً برحسب رابطه‌ی محقر و زیرپانهاده‌ی مرد با زن تعریف می‌شود. به این دلیل است که جویس هربار مردان ایرلندی را می‌خواهد در جمع نشان دهد آن‌ها را نه چون شهرآزادان متحد که چون هنگ زخمیانی که پیاده از جبهه برمی‌گردند به تصویر درمی‌آورد. دوستی میان دو مرد مقدر بود که شکست بخورد، چنان‌که در جوانی جویس چنین شده بود، و او را به این نتیجه برساند که در عمق ناتوانی بسیاری از مردها از هم‌زیستی بی‌دغدغه با زنان ناتوانی پیشینی ایشان از هماهنگ‌ساختن عناصر نرینه و مادینه در وجود خودشان قرار گرفته است. هنگام نگارش اولیس جویس که دیگر پخته‌تر شده بود لیوپولد بلوم را پیش نهاد، مرد نرموک اعصار ‌هنوز‌نیامده را.

اما نه پیش از این‌که نیاز‌های مرد مدرن از خلال شخصیت ستیون ددالس، جوانک رم‌کرده از نرینه‌نمایی خام و خودبین دوبلین‌ـ‌جهان پدر، تعریف شده باشد. هنر جویس از این آبشخور اعتقادی ــ نقل‌شده از زبان ستیون ــ تغذیه ‌می‌کند که پدرانگی همانند مؤلف‌بودن دروغی قانونی است و فرزند دیر‌یا‌زود علیه‌اش خواهد شورید. ستیون می‌پرسد، ‘پدر هر پسر اصلاً کیست که هر پسر بخواهد پدر را یا او پسری را دوست بدارد؟’ و نومید نتیجه‌ می‌گیرد پدر یک ‘شرّ واجب’ است.

ستیون می‌آموزد پدر را از این دید ببیند، ولی تنها پس از استغفار بابت امتناع خود از برآوردن خواسته‌ی مادر محتضر که پسرش بر بالین او دعا بخواند. در دالکی حین درس‌دادن در مدرسه به صبح روز 16 ژوئن بر عشق مادر متوفای خود تعمق می‌کند: ‘پس واقعی همان بود؟ یگانه امر حقیقی در زندگی؟’ به‌این‌ترتیب زیربنای  اولیس را می‌توان حقیقت مادرانگی در جریان بی‌اعتبارشدن اسطوره‌ی پدرانگی دانست. پدران بی‌کفایت جهان جویس مثال بارز اوباش‌گری مستانه و ذکوریت کاذبی‌اند که از سوی ستیون به سود خط‌مشی زنانه‌تر سکوت و حیله‌گری طرد می‌شوند. کارت‌های یراق‌‌آذین‌ رقص و بادبزن‌های پردار مادر مرده‌ی ستیون از فکر او بیرون نمی‌روند، مادر مرده‌ای که در رویا روی پسر خم می‌شود و اسراری را واژه‌‌به‌‌واژه هجی می‌کند. همین حس گناه که بر روح ستیون مستولی است بر جویس هم زخم زده است، هم ‌او که با مرور زندگی مادر متوفاش به خشمی تقریباً فمینیستی دچار آمده علیه ‘نظامی که مادرم را قربانی خود کرد’ به جوش‌وخروش می‌آید. حال که مادر ستیون رفته ‘بی‌که کاملاً بوده باشد’ پسر را باور بر این است که کلمات مادر باید حاوی پیامی رهایی‌بخش‌ باشند. از خود می‌پرسد ‘چیست آن واژه که همه‌ی انسان‌ها با آن آشنایند؟’ و هنوز باید ساعت‌ها صبر کند تا پاسخ از مردی به نام بلوم برسد، او که بر نوک همان صخره‌ای می‌نشیند که ستیون دراثنای طرح پرسش، و کلاه‌ را همان‌جور سایبان چشم می‌کند که ستیون. تمام روز، البته، پاسخ در دست‌رس مرد جوان هست، اما او به‌دفعات از تشخیص‌‌اش درمی‌ماند. در حکایت آن شورشی ‌فینی‌یَن که موفق می‌شود از چنگ دشمنان بریتانیایی بگریزد چون ‘خودش را طوری ساخته بود، پسر، انگارکن تازه‌عروس!’ برای لحظه‌ای نرموکی از‌آن‌‌‌دست که رهایی ستیون را مـوجب خواهد شد رخ می‌نماید تا از وجود خود به او پیش‌آگاهی دهد، امـا هنوز ساعـاتی چند می‌باید بگـذرد تا ستیون بتـوانـد ورد صحـیح را در پاسـخ به مالیگن که جمله‌ی آغازین نیایش کاتولیکی را می‌خواند ــ ‘Introíbo ad altáre Dei’ ــ  به‌زبان آورد و جنسیت قادر متعال را تغییر دهد: ‘Ad deam qui laetifícat juventutem meum’. [معنای نیایش این است: قدم در محراب خداوند خواهم نهاد. به جانب خداوند (مؤنث) که بر شباب من بهجت افزاید.] حال دیگر ستیون شروع کرده است که بفهمد ‘کابالا’ [= جست‌وجو برای یافتن حقیقت درمیان واژه‌ها و اعداد مقدس] عبارت از چیست: آفریدگار اعلا هم زن است و هم مرد، کمال مطلق ثنویت جنسیتی.

و اما نرموک عاری‌از‌کمال، لیوپولد بلوم، روز خود را با آماده‌کردن صبحانه‌ی هم‌سرش آغاز می‌کند، حرکتی که شوهران امروزی زیاد انجام می‌دهند ولی در دوبلین سال 1904 در میکده‌ها و میان مشتریانی تماماً مرد ممکن بوده از آن به عنوان موردی از انحراف صحبت رود. علاوه‌براین، گرچه بلوم صبحانه‌ی زن‌اش را در رخت‌خواب به او می‌دهد، خودش صبحانه‌خوردن در خلوت آشپزخانه را دوست‌تر دارد. آن‌چه در این‌جا شاهدش هستیم نهادی است که در ایرلند به ‘ازدواج غیرفعال’ معروف است، نوعی ازدواج که در آن دو فرد قادرند زیر یک سقف زندگی کنند و شریک زندگی نباشند. این ‘پرهیب پلشت’، نام‌اش ‘رواداری متقابل’، همان است که جویس در تجربه‌ی وفادارانه‌زیستن‌ غیرمتأهلانه کنار نورا بارناکل مصمم بود ‘تا منتها‌ درجه‌ی امکان بشری’ از آن اجتناب کند. نزد نورا نالیده بود که در حیات جنسی ایرلندی صداقت وجود ندارد: ‘آدم‌ها عمری باهم توی یک خانه به‌سر می‌برند و در‌آخر مثل همیشه نا‌هم‌سرند باهم’. این وصف درباره‌ی بلوم و هم‌سرش صدق می‌کند، زوجی که لباس‌برکردن در‌حضور یک‌دیگر را خوش ندارند و حسب قراردادی ناگفته ترتیبی داده‌اند تا بیش‌تر ساعات روز را دور از هم بگذرانند.

در همان اوایل کتاب لیوپولد بلوم به سویه‌ای از شخصیت خود که به‌طور سنتی به ویژگی ‘مؤنث’ شناخته شده است بیان می‌بخشد. در اتاق می‌ماند که روتختی را صاف کند و خرده‌نان ناراحت‌کننده‌ای را از ملافه‌ی همسرش بپراند. از طرفی او به همین نسبت قادر به کردن کارهایی است که در سنت به اعمال ‘مذکر’ تعبیر شده‌اند. اولین فکرش به محض پاگذاشتن به خیابان این است که دنبال خدمت‌کاری خوش‌برورو بیافتد و از ‘مغزران‌های متحرک‌’اش تلذذ کند. اما حتا این انگیختگی مردانه و ویری که می‌گیردش که زن باشد و ادای راه‌رفتن زنک را درآورد به طرزی ناگسستنی در‌هم‌تنیده هستند. از آغاز روز بلوم خود را نه چندان مفتون زن‌ که بیش‌تر مجذوب پرسش زن‌به‌دنیاآمدن عبارت از چیست می‌یابد. اندوه‌گنانه بر عمرهایی تأمل می‌کند که به فروکردن سنجاق‌ در گیسوان و پوشاک یا پناه‌گرفتن وسط خیابان پشت سر دوستی برای صاف‌کردن دامنی نامرتب می‌گذرند. حس هم‌دردی او نسبت به زن در لحظه‌ی تحمل درد عظمای زایمان با هم‌ذات‌پنداری مشابهی هم‌راه است با زن در موقعیت اضطراری نیاز به دست‌شویی در شهری که تسهیلات عمومی آن پرآوازه‌اند از این حیث که برای استفاده‌ی انحصاری مردها ساخته شده‌اند، همان‌طور که کافه‌هاش. حین گذر از کنار مجسمه‌ی تام مور می‌اندیشد: ‘خوب کردند بالای آب‌ریزگاه نصب‌اش کردند: نقطه‌ی تلاقی آب‌ با آب. باید جایی باشد برای زن‌ها. می‌دوند توی قنادی‌ها. کلاه‌م را درست کنم ...’ در تمام طول روز بلوم ظرفیتی نادر و تحسین‌برانگیز از خود نشان می‌دهد برای دیدن جهان از خلال چشم و ذهن دیگران، برای، مثلاً، تصورکردن کیفیت طعم افزوده‌ی شراب یا سیگار نزد آدم‌های نابینا. به همین ظرفیت است ــ حال هرچیز دیگر هم درکار باشد ــ که لِنی‌هِن رگه‌ی هنرمندانه در وجود بلوم نام می‌دهد و درود می‌فرستد.

هم‌ذات‌پنداری بلوم در مواقع برخورد با هر زنی که درلحظه کم آورده باشد به اوج شفافیت می‌رسد. اشتغال مدام ذهن‌اش با زن سرورمآب نه بابت حس نزدیکی هم‌دلانه با این نوع زن، که بیش‌تر از سر دورماندگی از او و تنافر با چنین نوع است. به‌نظر می‌رسد در بلوم اشتیاقی ناخودآگاه می‌جوشد که مغلوب شود و به سلطه درآید. منش زن‌اش درطول چاشت‌کردن کمی فرمان‌روایانه است، ضمن این‌که مشایعت‌کنندگان تابوت در قبرستان گلَزنِوین در اشاره به بلوم همان یارویی معرفی‌اش می‌کنند که به هم‌سری مادام ماریان توییدی درآمد، آن سوپرانوخوان خوشگل. بلوم در تخیل خود به تصاویر بانوان اشرافی و زنان اسب‌بازی رو می‌آورد که پهلوانانه گام برمی‌دارند و اهل باده‌گساری‌اند و ‘مردانه’‌‌ ترک ‌اسب می‌نشینند. نیز به همان اندازه دل‌مشغول خانم بَندمَن پالمِرِ هنرپیشه است: ‘شب گذشته هملت را بازی کرد. مردپوش. شاید هملت زن بوده ...’ صحبت از چهارصدوهشتمین اجرای خانم پالمر است در نقشی برآمده از قلم شکسپیر که در آن ثنویت جنسیتی بازآفرینی می‌شود و بلوم و شکسپیر از طریق آن به هم ربط می‌‌یابند. ‘مرد نشاط‌اش نمی‌بخشد و زن نیز نه’، چنان‌که ستیون متذکر می‌شود، اما ‘در آن اقتصاد مینوی که هملت پیشاپیش نویدش را می‌دهد دیگر ازدواج وجود ندارد و مرد تعظیم ‌یافته و شده است فرشته‌ی نرموکی خود در مرتبه‌ی هم‌سر برای خود’.

باز در این سطور ستیون پاسخی برای جست‌وجوی خود می‌یابد و باز از ادراک پاسخ باز می‌ماند، همان‌طور که درمی‌ماند در تشخیص فرشته‌ی نرموک هنگامی که توی کتاب‌خانه‌ی ملی از بین او و مالیگن می‌گذرد. مالیگن ابراز نظر می‌کند که بلوم نسبت به ستیون تمایلات هم‌جنس‌خواهانه در سر می‌پروراند. ذهن ستیون درگیر به‌خاطرآوردن رویایی غریب از شب پیش است که در آن مردی گرمکی می‌خوش به او تعارف کرده است. تخیلات هوس‌ناک دو مرد باهم تلاقی کرده‌اند: بلوم دوست دارد سرین مالی را نوازش کند و تظاهر کند گرمک‌ است ــ  گرمکی و کیفی که بلوم بعدتر به فکرش خواهد رسید به ستیون تعارف کند. مالیگن با بوبردن که برای دوستی‌اش با ستیون رقیب پیدا شده از مردی که ‘تو یونانی‌بودن دست هرچی یونانی است از پشت می‌بندد’ به طعن سخن می‌راند، اما نرموکی بلوم را به‌تلویح هم‌جنس‌خواهی‌خواندن ناشی از بدفهمی است. بلوم زندگی شکسپیر و به‌همان اندازه زندگی اودیسه را در سطح عاطفی است که دوباره می‌زید. اگر همه در اعصار دور بر این زمین ‌زیسته‌اند‌ پس این یکی به‌قاعده باید شکسپیر بوده باشد، پدری واخورده که پسرش وفات یافته و هم‌سر زن‌سالارش به او خیانت می‌ورزد. ستیون که شمّ‌اش از فکرش هم تیزتر است توازی را تکمیل می‌کند: ‘و چرا بچه‌های دیگری زاده نمی‌شوند؟ و با این‌که بچه‌ی اول دختر است؟’ تصادفی نیست که بلوم در اندوه فرو می‌رود و در سکوتی یأس‌آلود به جستار ستیون گوش می‌سپارد، و طبیعی است که عبارات پریشان تکان‌خورده‌ای که از دنبال بحث بر زبان می‌راند در نگیرند و چون شعله‌ی کم‌سو‌ی بی‌تأثیری به خاموشی بگروند.

پیش‌تر در همان صبح بلوم تحسین‌اش را بر سایمن ددالس که وجودش از تمجید ‘از پسرش پر است’ نثار کرده و به این نتیجه رسیده است که ‘حق دارد. چیزی که ادامه‌ش بدهد’. حال، در کافه‌ی هتل اورموند، وقتی از ترانه و شراب ماخولیا ‌‌به ‌سرش افتاده است، از شنیدن کلمات تصنیف شورشی [واگویی قصه‌ی جوان مبارز ایرلندی که هنگام اعتراف در کلیسا به‌دست کشیش ــ درواقعیت سربازی بریتانیایی در جامه‌ی روحانی ــ بازداشت و متعاقباً اعدام ‌شد] تأثری کمابیش تحمل‌ناپذیر بر او عارض می‌شود: ‘آخرین وارث نام و نژاد. من هم، آخرین نسل از این نژاد ... بی‌زادورود. رودی [= نام پسر ازدست‌رفته‌ی بلوم]. دیر شده. و اگر نشده باشد؟ اگر نشده؟ اگر هنوز؟ ... به‌زودی دیگر پیر شده‌ام.’ اگر پدرانگی به‌راستی جز قصه‌ نیست پس این بخش از کتاب حاشیه‌ای‌بودن هرچه مرد در کتاب هست را به‌رخ می‌کشد، حاشیه‌ای‌بودنِ نه فقط لیوپولد بلوم را بلکه سایمن ددالس را هم. بلوم پسر ندارد، درست، اما آن یکی هم که پسر دارد ناچار است سراغ‌اش را از موچندگان راه‌گذری پیک‌های رایگان بگیرد. زنان به‌واسطه‌ی قابلیت پروردن فرزندان در بطن به منبع حقیقی قدرت نزدیک‌ترند، و بر این افزوده می‌شود توانایی امروزی ایشان به زیستن در جهان مردان طبق قواعد قدیماً مردانه‌. گستره‌ی قدرت مردانه‌ی سنتی ازقضا به همان دلیل گسترده‌بودن‌اش نهایتاً به ازهم‌پاشی این گستره انجامیده است، چه از‌آن‌جا‌که فرهنگ عمدتاً آفرینشی نرینه بوده اکتساب آن نزد زنان توانسته است عنصر نرینه‌ی نهفته در اناث را تقویت کند بی‌که به جبران این وضع هویت جنسیتی ذکور فرصت یافته باشد چیز بیش‌تری را در خود ضمیمه کند. بنابراین دوشیزه دوس و دوشیزه کِنِدی در موقعیتی هستند که می‌توانند به قدرت سحر ‘زنانه’‌ی خود بر مردان کافه‌‌اورموند طلسم بیافکنند و هم‌زمان از حال‌و‌هوای مزیّت‌افزای ‘مردانه’ای که در آن شناورند بهره ببرند. این دو کافه‌چی قادرند در ملاء‌عام جاذبه‌ی جنسی‌شان را بر بویلن اعمال کنند و در خلوت درباره‌اش بگویند ‘فی‌الذّاته هرزه’ است. اگر زنان می‌توانند هرآن‌چه مردان می‌کنند بکنند و مزید بر آن نیز کارها بکنند یعنی دیگر هیچ نیست که اساساً ‘مردانه’ است، و این غربتی‌‌‌های کافه‌‌نشین می‌دانند.

خیال‌پردازی بعدی بلوم در سِرسِه درباره‌ی آبستن‌بودن صرفاً تلاشی است برای شفابخشیدن به حس ناتوانی‌اش. سرسه خود یک کارناوال نیمه‌شب است و می‌دانیم که طبق اسطوره‌شناسی کلاسیک کارناوال‌‌ نرموکان خاصیتی داشته است که مردان آبستن می‌شده‌اند. این تحقق‌بخشی به آرزو در عالم خیال گویا پدیده‌‌ی فراگیری است، نشان‌دهنده‌ی این‌که بسیاری مردان آرزوی ایفای نقش محوری‌تری در بارآوردن فرزندان دارند. (برای مثال، در نظام کوواد پدر به‌وقت شروع درد زایمان مادر به بستر می‌رود. به همین منوال، در یک بررسی جامعه‌ی بریتانیایی، 57‌درصد مردان بررسی‌شده از بروز علائمی مرموز در خود طی دوران آبستنی هم‌سرشان خبر داده‌اند.) واکنش خود جویس به دست‌رسی زنان به امتیازات سنتی مردان ــ همانند واکنش شخصیت مشابه‌اش، بلوم ــ قبول بعضی خصوصیات زن و مادر بود، کاری بی‌حاصل، و به‌واقع او هرگز انتظار نداشت حاصلی ببرد. به گفته‌ی برادرش ستانیزلاوس، جویس در اوان بزرگ‌سالی به حاشیه‌ای‌بودن مرد و به‌ این‌که مرد قرار نیست در زندگی زن مقصود اصلی باشد چه جای مرد را دیریازود فرزندان خواهند گرفت پی برده و به این واقعیت تسلیم شده بود. در اولیس جویس نشان می‌دهد مردان چه‌طور با حس فزاینده‌ی انزوایی که از پی تولد فرزندان بر ایشان حادث می‌شود مقابله کرده می‌کوشند به عنصر مادینه‌ی درحال‌زوال‌ وجودشان حیات دوباره ببخشند.

همین عنصر مادینه‌ است که حیثیت بلوم را در چشم می‌گساران نرینه‌ی فصل سیکلوپس لکه‌دار می‌کند، چه این لودگان (مانند مالیگن) خوش دارند فکر کنند در بلوم علائم ظهور هم‌جنس‌گرایی دیده‌اند. بلوم سراپا نگرانی است برای جوزی برین، یاری قدیمی و اینک هم‌سر فردی مبتلا به جنون پارانوییا که حضورش در می‌خانه‌‌های دوبلین اسباب خنده شده‌ است. نفی سنگ‌دلانه‌‌ی نگرانی بلوم در لفاف کلام دوپهلو به او و هم درباره‌ی او عرضه می‌شود.

از بلوم اصرار که بااین‌حال، بابت زن مسکین، منظور هم‌سرش.

همشهریمون درمیاد که معلومه آدم دلش می‌سوزه. واسه هر زنی شوور نیمه‌نصفه کنه.

بلوم مات که نیمه‌نصفه؟ یعنی شوهرش ...؟

نیمه‌نصفه یعنی نیمه‌نصفه. همشهریمون میگه. جن و انس. حالیته؟

خداییش دیدم الانه که شر بپا شه. حالا بلومم بالاپایین میره که یعنی میگم خیلی ستمه زنه رابه‌را دنبال این پیر الکن علیل ...

هم‌چنان‌که گفت‌وگو ادامه می‌یابد شهروند وطن‌پرست متعصب رگ‌وپی بی‌دفاع بلوم را هرچه عریان‌تر کرده با نیش زبان خود به بازی می‌گیرد، و بلوم فقط می‌تواند در پایانِ توضیح ساده‌اش که عشق متضاد نفرت است شتابان بگریزد. شهروند با لحن تحقیر‌آمیز می‌گوید: ‘این هم مسیح تازه‌ی ایرلند’، و نمی‌داند که در اسطوره‌شناسی نرموکان طبق تداول پیش‌گو بوده‌اند (و پیش‌گویان، نرموک). بلوم را شش هفته جلوتر از تولد پسر ناکام‌اش در بازار جنوب شهر درحال خرید کنسرو حریره‌ برای نوزاد دیده‌اند، و همین خود سندی دیگر است در دست خوش‌نشینان می‌خانه که او مرد واقعی نیست. از این بدتر، عقیده بر این است که بلوم از راهی موهوم به‌‌عادت ‘ماهی یه بار سردرد می‌گیره، مث ضعیفه‌ها تو جریانشون’.

این گرچه به‌نظر مثل بهتان می‌آید در فصل نائوزیکا معلوم می‌شود روایت شاخ‌وبرگ‌داری از حقیقت است. گِرتی مَک‌داول دستمال تاخورده‌ی سفیدش را برای غریبه‌ی مرموز تکان می‌دهد. بلوم، اما، دربرابر این حرکت عاشقانه همان‌قدر مصون از‌ کار ‌درمی‌آید که در برابر کافه‌چیان اورموند. به‌عوض این‌که خیال‌پردازی مردانه‌اش راجع به دوشیزگی‌درمقام‌شیئی‌هوس‌انگیز تحریک شود به این تجربه‌ی زنانه از دید زنان می‌اندیشد و از خود می‌پرسد آیا دستمال یعنی گرتی ‘نزدیک ماهانه‌اش’ است. سردردش او را متقاعد ساخته که او خود نزدیک ماهانه‌ی خویش است: ‘خودم هم حس‌اش می‌کنم’. (احتمالاً جویس در این‌جا ادعای مشهور هَوِلاک اِلیس را بازتاب می‌دهد مبنی بر این‌ که ‘در مردان رگه‌ی نامشهودی از یک چرخه‌ی جنسی ابتدایی وجود دارد که کل بدن ایشان را تحت تأثیر قرار می‌دهد’.) بلوم شک می‌کند که نکند این ملاقات مقدر بوده است: ‘وقتی این حس را داری اغلب برمی‌خوری به همان که داری حس می‌کنی.’ این‌جا یک‌بار دیگر بلوم می‌کوشد چهره‌ی خود را از خلال نگاه زنی که دارد او را می‌پاید ببیند. توانایی‌اش در به‌تصوردرآوردن خویش از منظری که گرتی می‌بیندش او را به شکی حاد درباره‌ی خودش گرفتار می‌آورد: ‘نگذاشتم نیم‌رخ‌ام را ببیند. با‌این‌حال، از کجا معلوم. دخترهای زیبارو زنِ مردهای زشت. دیو و دلبر. وانگهی، لابد نیستم که مالی ...’. تلخی نهفته در این تأملات چندسویه است. مقداری نه‌چندان ناچیز از آن برمی‌گردد به ارزیابی بعدی مالی که لیوپولد هنوز خوش‌قیافه است، چرا که خودِ بلوم خود را زشت‌تر از آن می‌داند که مورد توجه زن‌ها باشد. تلخ‌تر این‌که خواننده می‌داند گرتی نیز ضمن تلاش برای جلب نظر بلوم به تزلزلی مشابه دچار آمده به همان عشوه‌ی پایین‌آوردن کلاه تا روی چشم‌ها متوسل می‌شود ــ کاری که ستیون و بلوم هم انجام می‌دهند. که این همه مجاب‌مان می‌کند در اولیس شخصیت‌ها نه فقط زندگی قهرمانان گذشته بلکه زندگی یک‌دیگر را نیز بازمی‌زیند.

گرتی درباره‌ی سرشت واقعی بلوم دچار شبهه‌ای اسف‌بار می‌شود. ‘مردی مردانه’ تصورش می‌کند که می‌تواند تن نرم‌اش را سفت بفشارد و گرتی می‌تواند خود را به مثابه ‘زنی زنانه نه مثل دخترهای قرتی زمختی که قبلاً می‌شناخته، آن دوچرخه‌سوارها، که نداشته‌هاشان را به نمایش می‌گذارند’ به او عرضه کند. خوار‌کنندگان می‌خانه‌ی کی‌یرنن می‌توانستند روشن‌اش کنند که سوراخ دعا را گم کرده، هم‌چنان‌که مالی می‌تواند، او که بارها با لحن شماتت‌بار از علاقه‌ی شوهرش به زنان دوچرخه‌سوار یاد کرده است. از آن‌جا که برخورد بلوم و گرتی ملاقاتی صامت است خودفریبی‌های آن دست‌نخورده باقی می‌مانند و بلوم در ‌تنهایی به اوج جنسی دست می‌یابد تا بر تک‌مضراب تیره‌ی مالیگن ــ ‘هرمرد با هم‌سر خودش’ ــ از خودارضایی تضمینی پرداخته باشد. درمورد خشم‌گرفتن‌های بعدی‌اش که زن‌ستیزانه‌اند و خلاف طبع او، بهترین توضیح این است که احساس گناه و بیزاری‌ازخود می‌کند. فکرش به سمت مالی بازمی‌گردد، انگار به غریزه، و نخستین تجربه‌های رمانتیک مالی را چنان به‌یاد می‌آورد که گویی خاطرات خودش هستند. اگر رگه‌ی مادینه‌ا‌ی در بلوم هست که از سهیم‌شدن در اسرار مالی لذت می‌برد این مادینگی از عنصر نرینه‌ی شخصیت مالی به‌مراتب بیش‌تر به‌وجد می‌آید: ‘خواب دیدم دیشب ... گیوه‌ی سرخ پوشیده بود. ترکی. شلوار هم پاش بود. فرض کن شلوار بپوشد. خواهم خواست‌اش با تنبان گشاد ساقه‌تنگ؟ سخت بشود گفت ...’. به‌نظر می‌رسد خیال‌پردازی بلوم درباره‌ی مالی در جامه‌ی مردانه تلاقی غریبی دارد با رویای ستیون درباره‌ی صاحب‌منصب شرقی درحال پیش‌آوردن قالی سرخ‌رنگ و گرمک. طبق نظر اِلِه‌میره زولا در شخص نرموک ‘وجه مادینه‌ی مرد آینه‌ای روبه‌روی زنان قرار می‌دهد (هم‌چنان‌که وجه نرینه‌ی زن چون آینه‌ برای مردهاست). اما این سویه‌ی مادینه درضمن جاذبه‌ا‌ی بر مردان اعمال می‌کند.’ پس گویا تخیلات بلوم درباره‌ی هم‌سرش شمه‌ای است از رویای پیش‌آگاهی‌دهنده‌ی ستیون درباره‌ی بلوم، و مرزِ میان دو جنس بیش از هرزمان در ابهام درغلتیده است.

طی بحثی که متعاقباً در بیمارستان زنان راجع به تعیین جنسیت فرزندان در آینده درمی‌گیرد، تعجبی ندارد وقتی می‌بینیم مواضع مختلف در این خصوص به‌ترتیب و به گویایی از سوی بلوم مطرح می‌شوند، از دیدگاه اِمپِدوکلِس گرفته مبنی بر این‌که تخم‌دان راست مکان شکل‌گیری جنین نر است تا نظریه‌ای که می‌گوید سپرم‌ها عامل تعیین‌کننده‌اند، تا عقیده‌ی متعارف جنین‌شناسان که عامل ‘مخلوطی از هر‌دوتاست’. تا به این بخش از کتاب برسیم دیگر کاملاً معلوم شده است که بلوم خود مخلوطی از هردو جنس است، نمونه‌ای از ثنویتی که در نگاه جویس جنسیت فرداها را تشکیل می‌دهد، مردی در جای‌گاه یگانه‌ی سهم‌بردن از شگفتی زایمان و هم از رنج آن.

هیچ پیام‌آور، خاصه پیام‌آور عشق، هرگز در سرزمین خود پذیرفته نشده است. در فصل سرسه بلوم ناگزیر است بهای عقاید مترقی خود را بپردازد و با حس گناه ریشه‌داری که این عقاید در او بیدار می‌کنند روبه‌رو شود. از‌این‌رو (در خیال) از سوی بانوان طبقه‌ی ممتاز دوبلین بابت مطالبات منحرف و مازوخیستی‌اش مورد بازخواست قرار می‌گیرد. حال‌وهوا به‌طور غیرمنتظره با تشویق شهروندان و در میانه‌ی نعره‌زدن‌های ‘مردانه’‌ی یک بانوی فمینیست عوض می‌شود. سپس دوباره فضا نوسان می‌یابد، چراکه دکتر مالاکی مالیگن بلوم را ‘غیرطبیعی به‌واسطه‌ی دوجنس‌گرایی’، و دچار علائم فرد ‘هم چپ‌دست و هم راست‌دست’ اعلام می‌کند. دکتر دیکسن، دوست نزدیک متهم، اما، زیر بار این حرف‌ها نمی‌رود و بنای اعتراض می‌گذارد که بلوم صرفاً واجد ثنویت است، نمونه‌ای از آن‌چه در انسان پدید می‌آید هنگامی‌که رشدش کامل می‌شود. او بلوم را یک نمونه‌ی نوظهور از ‘زن‌مرد’ می‌خواند.

همانند لارنس، جویس این نظر را که یهودیان زن‌مرد هستند از کتاب آتو واینینگِر با عنوان جنسیت و خصائص اقتباس کرده، تعبیر ‘زن‌مرد’ را از کتاب مذکور برداشت و به بلوم بخشید. در تتبعی بر تامس هاردی، لارنس یهودی را در مقام ‘خدمت‌گزار خداوندگار خویش، مؤنثی منفعل’ دانسته وی را به‌صورت آدمی وصف کرده بود که در او تأنیث جنسیت غالب است و ظرف جسمانی‌اش مظروف زنانه را دربردارد. به‌زعم لارنس ‘نهان‌‌داشت و وسواس موجود در شهوانیت یهودی به شهوانیت‌ معطوف‌به‌خویشتن و آگاهی از تن‌ خویش تقریب یافته است.’ جویس با لارنس هم‌نظر بود که یهودیان قربانیان آخرالزّمانی دیگرند و پیام‌بران عصری تازه، و از‌این‌رو سرسه را به بلوم‌المقدّس نو اختصاص داد، گرچه بلوم تا قداست را تجربه کند هرچه حرمت‌نفس داشت فروگذاشت و پس از آن تازه پیام‌بر شد.

او گرفتار دوگانگی دردناکی است. ثنویت جنسیتی دست‌اش را باز می‌گذارد که بر درد دورافتادگی از جنس مخالف مرهم بنهد، اما تنها به قیمت هتک حرمت‌‌اش نزد جنس مذکر. هرچه بیش‌تر در عمق‌بخشیدن به آگاهی‌اش از زندگی درونی زن کام‌یاب می‌شود ترس‌اش از وانهاده‌شدن در مقام مرد فزونی می‌گیرد. به‌محض این‌که به عنصر مؤنث در وجودش اعتراف می‌کند همان زنِ درون قرینه‌ای می‌طلبد تا اثبات شود که به‌رغم ظواهر امر بلوم هم‌چنان مذکر است و از این بابت جای نگرانی نیست. ازاین‌جاست برش‌های منقطع بلوم به تعصب جنسیتی و زن‌ستیزی در میانه‌ی آزاداندیشی‌هاش.   

نرموک گرچه می‌تواند تجسم هماهنگی درونی باشد، به همان نسبت ممکن است قدرت و مردی ازدست‌رفته را تجسد ببخشد. دانش‌پژوهان از مطالعه‌ی متون ویدایی به وجود آیین‌هایی پی برده‌اند که در آن‌ها آبستنی مردان با مرگ ربط داده می‌شده است. وِندی دانیگِر اوفلاهِرتی مدعیست مسأله‌ی بشریِ ناتوانی جنسی به عَلم‌شدن اسطوره‌ی ثنویت جنسیتی انجامیده، با این نتیجه که ‘زیرساخت ژرفی از تاریکی و ترس در نهاد این تصویر سرشته شده است’. 

از سویی هم آرمان ثنویت جنسیتی شاید زاده‌ی هراس از غرابت‌یافتن مفرط باشد. طبق نظر لِزلی فیدلِر ‘هر یک از دو جنس در معرض این واهمه قرار دارد که مبادا برای همیشه در نسبت با جنس دیگر به‌مثابه مخلوق عجیب تعریف شده باشد،’ به این دلیل که آلت جنسی مرد از او یک monstre par excés، و فقدان آن از زن یک monstre par défaut می‌سازد [که یعنی مرد را وجود یک شیئ مازاد به هیولا تبدیل می‌کند و در همین‌حال هیولابودن در زن نتیجه‌ی فقدان همان شیئ نزد اوست]. با‌این‌حال فیدلر بر این رأی است که آرمان هرگز نباید محقق شود، چه در‌این‌صورت نرموک قطعاً ‘هم بابت ازدست‌دادن مردانگی یا زنانگی خود در ترس به‌سر خواهد برد و هم حس گناهِ ناشی از میل به این ازدست‌دادن بر او فشار خواهد آورد به‌طوری‌که نهایتاً هماهنگی و موازنه‌ی درونی‌اش به‌هم خواهد خورد’. برمبنای چنین استدلال فیدلر کتاب خود عجایب‌المخلوقات را با این نتیجه‌گیری به پایان می‌برد که نزد جویس ثنویت جنسیتی نمودار ‘دهشتی نهایی است نه تصویر آینده‌ای سرشار از آرامش و رضایت‌مندی’.

این مدعا اهمیتی بیش از حد برای یک فصل‌ از  اولیس قائل شده دلالت کلّی کتاب را غلط تشریح می‌کند. در سرسه بلوم بر خود اتهام می‌بندد و خود را گناه‌آلوده می‌بیند، اما نهایتاً تأیید تمام‌وکمال ثنویت جنسیتی (از سوی جویس و بلوم هردو) در باقی فصل‌هاست که تعیین‌کننده است و نه تنش‌های درونی بلوم در سرسه. حرف ساده‌ی سرسه از خلال ساخت‌وپرداخت داستان‌گویانه عبارت است از این که واعظ‌غیرمتّعظ‌بودن همیشه آسان‌تر است و دست‌یابی به هماهنگی درونی میان دو جنسیت کار دشواری است. باید متوجه بود که بلوم هرگز خود را در نسبت با جنس مخالف به‌مثابه هیولا نمی‌بیند. برعکس، ثنویت جنسیتی‌اش به او بصیرتی یگانه درباره‌ی زن‌بودن اعطا می‌کند، بصیرتی که غالب مردان دوبلین از آن بی‌بهره‌اند و از همین‌رو بلوم و زن را به‌یکسان به‌صورت هیولا می‌بینند. روان‌پریشان واقعی اولیس اینان‌اند چه رفتارشان به‌گونه‌ای است که گویا جنسیت‌شان به‌واسطه‌ی جنسیت مفعول جنسی‌شان تعیین می‌شود. ‘مردی’ ایشان محصول پردازش اجتماعی است ــ به این مفهوم که ‘مرد همه‌ی آن‌چیزهایی است که مخالف‌اش در زن وجود دارد’ ــ و نه مجموعه‌ای بیان‌کننده از همه‌ی‌ چیزهایی که فردیت تمام‌عیار ایشان را شکل می‌دهند. هول‌اند که عنصر زنانه را در وجود هر مرد سرکوب کنند و همین از ایشان یک اکثریت متشکل، فعال، طبیعی و متعارف برای دوبلین سال 1904 ساخته اجازه‌شان می‌دهد بلوم را غیرمتعارف خوانده طرد کنند. اما این‌ها هستند که حیات‌شان دچار انحراف شده است و اعجوبه ازکار درآمده‌اند، و بلوم است که دریافته او که داغ انحراف ‌خورده اغلب فقط مردی است با درکی عمیق‌تر از حد متوسط از معنای طبیعی‌بودن. برای بلوم ثنویت جنسیتی یک گزینه نیست (و اگر بود شاید می‌شد انتخاب‌اش کرد و از شرّ حس اعجوبه‌به‌نظرآمدن در چشم جنس مخالف راحت ‌شد)، بلکه یک donné [داده] است. بلوم از پیش نرموک است. ازیراکه هم مرد است و هم زن هرگز هیچ‌کدام از این دو به‌نظرش عجیب‌وغریب نمی‌آیند، چون هنگام اندیشیدن به تن زن در‌واقع به تجسّم کامل‌تری از وجهی از خویش است که می‌اندیشد.

و چنین است که در فصل سرسه صحنه‌ی بیش‌ترین خفتی که بلوم بر خود روا می‌دارد ــ وقتی در خیال‌ بویلن را به بستر هم‌سرش هدایت می‌کند  ــ به‌تدریج در لحظه‌ی شروع ادراک ستیون و دریافت پاسخی که می‌جُست، لحظه‌ای که به‌طرزی عجیب با حس رستگار‌شدن گره خورده است، حل می‌شود. او و بلوم در آیینه خیره می‌شوند و سیمای تراشیده‌ی شکسپیر از آیینه بر آن‌ها بازمی‌تابد، سیمای نرموک تقریباً‌کمال‌یافته‌ای که داستان زندگی‌اش در همان روز بلوم و ستیون را به آستانه‌‌ی دیدار با یک‌دیگر کشانده بود. حال ذهن ستیون رویای پیش‌گویانه‌ی بلوم درحال تعارف گرمک را به‌یاد می‌آورد و درمی‌یابد که زن‌مرد همان مقصود او از جست‌وجو بوده است. ستیون پیام‌بر نو را به‌دلیل خودبودن چندگانه‌ی اوست که می‌پذیرد: ‘نام اوست کریستوس یا بلوم، یا، با توجه به همه چیز، هر نام دیگر ...’، شبیه به فرمول پذیرش مالی (‘چه او چه کس دیگر’) در هاوت. مالی و ستیون ندانسته به یک فکر مشترک رسیده‌اند. این دو می‌فهمند که بلوم هم عادی است هم خاص، مردی با وجوهی آن‌قدر متعدد که هویت در او‌ باد هواست و گذرا، همه‌چیز و هیچ، روحی که یگانه مقصود است اما خود یگانه نیست. این صورت‌بندی انسانی در بخش پرسش‌و‌پاسخ فصل ایتاکا مختصر‌و‌مفید بیان شده است:

کدام‌یک از اسماء ثنوی جهان‌روا می‌توانند به او درمقام موجود و ناموجود تعلق د

/ 0 نظر / 6 بازدید