عکس ِ تو

 

آدمی گاهی راه را گم می کند. به هیاهوی فقر و درماندگی ذهن اش از کار می افتد و وقتی که به تن لشی فروکاسته شده است به رقت خویش دل می سوزاند. فریاد زدن آنجا حتی یک گزینه هم نیست مگر آنکه لابه لای ضجه ها و بر سر خودش، که تاوان را از قدرتی می ستانند و او قوی بودن را از یاد برده است. دیگران اش قوی نمی دانند.

به گاهِ درماندن آدمی شاید میان چهار دیوار تنها بنشیند و دیوانه وار زار بزند چنان که صداها را در و دیوار به تنهایی اش برگردانند. دلیلی حتماً در کار است که فقر هیاهو می کند، که تنی را این چنین به خراش خویشتن نشانده است. گریه اما تمام می شود، و دخالت ناچیزترینی از بیرون -هرچه که باشد- کافی است تا ذهن را با تکثیر بی امان خویش پرکرده، از دامن زدن به آنچه زاری می آورد برای مدتی باز دارد. ساعتی ساعت هایی ممکن است بگذرد با خاطره ای لاجرم تلخ که به قامت سنگی گوشه ی ذهن به انتظار نشسته است. شاید هنگامی خاطره را بتوان بازخوانی کرد که دیگر هر شیئی پژواک بی کسی آدمی نباشد.

بعدتر، زنده ماندن موضوعی است به روالی که تن می داند: دست ها می توانند چونان معشوقه ای که فاصله را نیازی قطعی دارد، با اشیایی در آمیزند تا تو را به روال عادی امور برگردانند. آشپزی کنند مثلاً. نقش چشم ها می تواند این باشد که هنوز گوشه کناره ها را ترس خورده و بی رمق بپایند و به تلافی دستانی که حالا دیگر درگیراند و به ترسی دامن نمی زنند، رد خاطره ای را که سنگ شده است گوشه ای از خانه بیابند و ذهن را وا دارند که از خود بپرسد: آن ضجه ها برای چه بود؟ این دست ها چه کار می کنند؟

و خود دوباره به آب بنشینند.

آگاهی انگار کن که در سرانگشتان جمع شده باشد: دست ها امان نمی دهند، راه اشک را می زنند، به ذهن می پذیرانند که این سوالها رقت می آورند، رقت. و سریع برمی گردند قاشقی چوبی می یابند، بی هدف کمی هوا را می تارانند و به یاد می آورند که غذا را دریابند.

ذهن اینجا پس تر می نشیند، گویی چشم ها به صفحه ی کاغذی دوخته شده باشند و دیوارها و پنجره ها از در آشتی درآمده باشند.

هرچه که قبل تر اتفاق افتاده باشد، حالا وضعیت عادی است و سوال می تواند این باشد: از راهی که در پیش است چگونه باید روایت کرد، ایستاده برفراز سنگی که پدرانی خبیثانه تجربه اش می گفتند یا تکیه داده به آن چونان تجسد گذشته ای آب رفته و محقر؟

ترسی ریشه ای اگر کنار گذاشته شود، آشکارا می توان دید که آدمی هرچه خریت اش بزرگتر باشد به نام تجربه سنگ بزرگتری نصیب اش نمی شود تا زیر پا گذارده دوردست ها را بهتر ببیند. او اگر به شکستی در راهی معترف است می داند که از سنگ، از پاره ای از تن که لمس شده است، چندان چیزی نمی توان گفت و این البته هولناکی شکست است. که به مرگ می ماند. تجربه حتی اگر تجسد ضجه هایی جگرخراش باشد، روایت باید از آن بگذرد و هرچه که ضجه ها یادآور شکست و مرگ اند، ناگزیری روایت از گشودگی بی پایان زیستن می گوید. حکایت نفسی که بر خویش سخت گرفت و صدای تحقیر و ترحم را زار زد و چشم ها را شاهدی ساخت که "من آنجا بودم، من رنج کشیدم" هنوز فقط حکایت شکست است و لمس شدن و تجربه ای که فقط بدبختی است.

روایت راه پیش رو می تواند در تقابل با شروع ماجرا به ادعانامه ای علیه "دلسوزی نفس برای خویشتن" بدل شود، با اقتدا به دست ها و کنش هاشان که بی هیچ معنای افزوده فقط قرار است ادامه ی زندگی باشند. دست هایی که وقتی از پس گریه و زاری معلوم شد "دیگری" در کار نیست، نفس آنها را در قامت یک دیگری به تماشا نشست.

 در راهی که به اعلام شکست منتهی می شود هنوز تصور بر این است که دیگری ممکن است ضجه هایت را بشنود و به تماشای سنگ چین تن ات بنشیند. دلسوزی به حال خویش به چنین رقتی هم پا خواهد داد: سنگ چین مرز ِ تن ِ من است و من به هر حال از دیگری متفاوت ام.

دیگری ای در کار ِ تو نیست و از این جا می توان به آغاز مطلب و حکایت اندام ها برگشت.

دست هایی که حالا نشسته اند هشیار تا کنش شان به بار بنشیند و چشم هایی که سوزان تجربه ای که ساعتی ساعت هایی از آن می گذرد، صبورانه دست ها را همراهی می کنند.

این گزارش رقیق از اندام ها، صرفاً دست انداختن آدمی توسط خودش نیست یا دمیدن استعلایی بی دلیل در تن، می توان برنهاد که هیچ گاه نمی توان تن دیگری را مهیا کرد تا بدبختی های آدمی را به جای خودش ضجه بزند یا حتی به نظاره بنشیند و همین راهی می شود ناگزیر به نشاندن آدمی تن خویش را به روایت، به قالب دیگری. و این وقتی است که هیاهوی ترحم فرو نشسته باشد، که آشکار شده باشد آدمی خود را  "تن ِ لش" اگر بخواند نامگذاری نحوست باری کرده است و نه بیشتر.

تا روز بگذرد، تا گریه گاهی شرمگین شود.


 

/ 5 نظر / 4 بازدید
ش

سلام! وبلاگ قشنگی دارید البته من وقت نکردم همه ی پست ها رو بخونم ولی به هر حال قشنگه. این بلاگ خودم نیست ولی گفتم شاید یه موقع هوس کردید یه سری بهش بزنید www.taatr-comedy.blogfa.com [خداحافظ]

ب

ها ها. چشم.

مانوش کا.

"... چگونه باید روایت کرد، ایستاده برفراز سنگی که پدرانی خبیثانه تجربه اش می گفتند یا تکیه داده به آن چونان تجسد گذشته ای آب رفته و محقر؟" ادوارد ام. فورستر توی کتاب اش Howards End این جوری روایت می کند: "... راست از میان آزارها گذشت و خلوص یافته اما تن شکسته از آن سر بیرون آمد: آدمی بهتر، آدمی که دیگر هرگز مهار نفس خود را از دست نخواهد داد، اما ضمناً آدمی چنان حقیر که اصولاً لازم نخواهد داشت نفس اش را مهار کند." در ضمن: "فروکش کرد" درست است. همین طور، "مگر لابه لای ضجه ها". (می دانم نظرتنگی مرا خواهی بخشید. حال که دست ها "دیگر درگیرند" بهتر است جواب گو باشند!)

ب

فورستر شاهکار. یکی از ایرادها درست، ممنون. ولی "فروکش کرد"؟

مانوش کا.

زنده ماندن غالباً در تنهایی ممکن نیست و هیچ کس تا لحظه ی مردن کاملاً تنها نیست اگرچه سرکردن های رنج آور موسمی در تنهایی مطلق یا زندگی های خیلی محدود وجود دارند. از توی دربسته ترین سراها نیمه شبی زنی سفیدپوش و حواس پرت بیرون می آید و توی کوچه ای که روز از آن آدم های به هم پیوسته ی جهان بوده است چنان می گردد که همه ی جهان مکان او می شود. آدم باید بپذیرد که آن چه کم است - مثل این قطره ی آبی که به بلاگ تن افسرده مان که خودش هم کم بوده و هست داده اید - ممکن است، می تواند، عزیز باشد. "هوا که بهتر شد می رویم سفر."