مکس هورکهایمر (1895 تا 1973)

... می شود گفت که تعلق خاطر شورانگیخته ی بی قیدوشرط به "حقیقت" جای خود را به دغدغه ی "موفقیت" داده است. البته که این گروه از روشنفکرها رک و راست نگفته اند تمایزی میان نظام اجتماعی بد با خوب وجود ندارد، البته که نمی گویند انسان مجبور نیست درست کار باشد و خدا مفهومی بی معناست. اتفاق بدتری افتاده است. این مفاهیم و نهادهایی که جایگاه مناسب و درست آن ها بودند هنوز مورد تأیید واقع می شوند، ولی تأییدی خالی از دل مشغولی درباره ی محتوای ملموس شان، بدون این که به علم و زندگی در راستای این محتوا جهت داده شود.... در راه آمدن به این جا سخنرانی هیتلر را شنیدم. کلمات او از فراز دشت ها و دریاهای جهان به ما می رسند. او به دورترین دره های محصور میان کوهستان ها نفوذ می کند. اما من یکی هرگز با این همه شدت حس نکرده بودم که آن چه او می گوید کلام نیست و بلکه یکی از نیروهای طبیعت است. کلمات به حقیقت می پردازند، خود را با حقیقت درگیر می کنند، اما کلام این یکی به جنگ می پردازد، تعلق به رده ی جنگ افزار پرزرق و برق ساکنان مارس دارد.... قصد زبان – کاملاً جدا از نیت روانشناسیک گوینده  –  معطوف به عمومیتی است که تنها عقلانیت برخوردار از آن دانسته شده است. تفسیر چنین عمومیتی ضرورتاً به ایده ی جامعه ی نیک منتهی خواهد شد. بنابراین زبان تا جایی که در خدمت حفظ وضعیت است بی وقفه خود را نقض می کند. ... سخن گفتن با کسی در اساس بازشناختن اوست در مقام یکی از اعضای انجمن انسان های آزاد ممکن در آینده. گفتار رابطه ای با حقیقت برقرار می سازد که دیگری نیز در آن شریک است و به همین دلیل درونی ترین تصدیق وجود دیگری است.

/ 6 نظر / 8 بازدید
ب

قصد زبان – کاملاً جدا از نیت روانشناسیک گوینده – معطوف به عمومیتی است که تنها عقلانیت برخوردار از آن دانسته شده است. این یکی از روشن ترین تعبیرهایی است که از عقلانیت معطوف به دیگری و محمل آن یعنی زبان می توان به دست داد. گویی فقط از راه زبان است که می توان آن نیروی سرکوبگر طبیعت را رسوا کرد و نشان داد که از اساس آن نیرو در قصدیت اش برای حذف دیگری است که پرداخته می شود.

اما جایی که خشونت کار یک دیالوگ را یکسره می کند، آن جایی هم هست که دیگر جنگ تن به رسوا شدن نمی دهد پس بازنده کیست؟

مانی

طبیعت به صورت طبیعت و نه استعاره قصد نمی کند که چیزی را نابود کند، یا دست کم نه در راستای کنترل و نه در مقام "راه حل نهایی". چیزی که در زبان به حقیقت می پردازد قصد یا ناقصدی است که پشت قصد اولیه ای پنهان نیست. زبان محل بروز لایه های فکر است. آن را خود انسان ها این طوری ساخته اند. ولی تشخص زبان در پنهان ساختن قصدهاش نیست، در سرانجام - و برای یک لحظه ی کوتاه - به هم پیوند دادن لایه هاست.

مانوشکا

خوانده شد عزیز مرسی. آشنا بود قطعه ی بدیو، انگار قبلاً هم خوانده شده بوده باشد! و قابل قبول بود، هنوز هم. یک نکته: در شرایطی که همه چیز پوشش داده شده و کمال خود گواهی است بر منطقی بودن ناامیدی، تنها زداینده انگار همین است که بدانی باید باز هم دنبال واقعیتی ناگفته بگردی، دنبال عاملی که دارد کاری انجام می دهد، چیزی را عوض می کند یا بعدها خواهد کرد، و تو هنوز انگشت روش نگذاشته ای. (خیلی سخت است باورکردن این.) و عجیب این که معمولاً هربار به این فکر رو می آوری چیزی هست، چیزی دوباره کشف شده، و با توان یک تار مو، که از یکپارچگی و ایستایی باز می دارد.

بام فلسفه!

موافقم با شما. اين مقاله ي بديو به خوبي هم زبان پيچيده و غريب بعضي فلاسفه ي معاصر را و هم راز نو بودن هر تفكري را به همه ي تاريخ فلسفه و هستي گره مي زند و مانند هايدگر فقط نمي گويد: فقط خدا مي تواند ما را نجات بدهد. تاكيدش روي سوژه و جايي كه در زمانه با تفكرش پيدا مي كند جالب است و نشان مي دهد نيچه ماركس هگل و كانت عظمت تاب آوردن اند به هر طريق كه خوانده شوند. ضمناً ! حالا مي فهمم چرا شب ها خوابم نمي برد!!

Read Me

Please remember, I need to be updated from time to time