خاطرات نام

می گفت: کوه و دشت که آدم می رود مثل اغلب جاها چندان هم خوش نمی گذرد ولی تا همیشه خاطره ی خوبی از آن دارد، من از آدم های بچگی هایم حتا آنها که دوستشان داشته ام تصویری که شخصی باشد و ذوق زده ام کند ندارم - راستش گمان می کنم آن وقت ها آنجا سر همه شلوغ تر از این حرف ها بود!- ولی چند باری که به کوه و دشت رفته ام را انگار که آنجا از شرم و ذوق سرخ شده باشم خوب یادم می آید، گرچه واقعاً نمی دانم خوش هم می گذشت یا نه!

می گوید: ببین از وقتی که تو هستی صبح ها کمتر ترس برم می دارد. می خندد و می گوید با هم به یکی از کوه های بچگی های من برویم؟

خوشم می آید، چندباری سرم را به نشانه ی جواب مثبت تکان می دهم ولی انگار دارم پشت چشم هایم را نگاه می کنم، آنجا هم آرامش که برقرار می شود می گویم: برویم!

آمده ایم، خلوت است و کوه ها محجوبانه و مستقیم نگاهت می کنند، احساس غرور به آدم دست می دهد. او مثل دختر بچه ها می دود، پیراهنش را می کشم، نفس نفس می زند، رو به کوه ها می گوید یکی از این درخت ها را بچه که بودم یواشکی ناز کردم و بوسیدم، حالا می خواهم پیدایش کنم، گرچه پیدا نشود گمانم بد هم نمی شود.

برمی گردد، سرش را با دلبری خم می کند و مرا نگاه می کند. با نگاهم کوه های پشت سرش را حسابی دور می کنم، خواستنی تر که می شود می گویم: این روزها چیزیش هم شبیه آن وقت ها هست؟ می گوید: آره، اتفاقاً تازه این روزهاست که دارم دوباره به نام خواسته می شوم! لبخند و خنده اش قاطی می شود. قدمی به طرف من برمی دارد و می گوید: اون روز وقتی همه ی ماشینها داشتند راه می افتادند من هنوز سوار نشده بودم و با اینکه تنها بودم انگار همان نزدیکی کسی مرا لمس می کرد و من هم با علاقه لمسش می کردم. دلیلی برای اینکه با دیگران نروم وجود نداشت، خواستم چیزی بگویم ولی همو با خوشحالی حالیم کرد که من هم با شما می آیم، صدایش را درنیاوری بیشتر خوش می گذرد.

کمی فاصله می گیرد، برمی گردد و با شیطنت می گوید: مه اینجا هنوز دارد دود می کند، یعنی ممکن است اینجا باشد؟!

گوشه  ی لب پایینم را می گزم و می گویم آنها هم اغوا می شوند، خوب کاری هم می کنند! 

/ 5 نظر / 5 بازدید

به غایت "میل محورانه" نوشته شده است... شخصاً قرن نوزدهمی بودنی را که توی آن موج می زند می پسندم. لایه ی دیگری هم هست این جا: چیزی توی مایه های پری خوانی.

بام

استعاره ای دلفریبی وجود دارد به این بیان: "جایی برای زندگی". جستجویش وقتی با فاصله ی امنی آگاهانه انجام شود لذت بخش هم هست. میانه ی کوه ها فی المثل چنین جایی نیست ولی نگاه راسخی که انعکاس نگاه تو در کوه است عجیب آنجایی است!

فکر می کنم تأیید این انگاره است که هر متن یک شروع از نوع "گفتار باطنی" ویگوتسکی دارد که اولین بلور خیال را تشکیل می دهد و باقی متن خود را روی آن الگو و البته در جهت های مختلف می سازد. : "... انگار دارم پشت چشم هایم را نگاه می کنم، آنجا هم آرامش که برقرار می شود می گویم برویم." دیروز به یک داستان اینترنتی برخوردم که جمله ی آغازین اش این بود: صبح که بیدار شدم خیال کردم مرده ام. جز این که راوی اول شخص مفرد در این جا یک "چیز" باشد چه راهی وجود دارد؟ همان طور که مخاطب دوم شخص مفرد شما هم بیش تر به "چیزی" می ماند که خودش را مجسم می کند.

نمی دانم چقدر کامنت های شما را فهمیده ام!؟ ولی در نظر من مجسم کردن، گونه ای جستجو است مثل یکی از شعرهایی که همین جا خوانده ایم: ...که مرگ را دور تو می گرداند. می دانی مثل اینست که بهترین و بدترین هایت را با هم به گردش برده باشی! این "چیز" را درست نمی فهمم! شاید منظورتان اینست که این سوژه ها عاملیت شان -بی عملی شان- چندان ربطی به آگاهی شان ندارد و اینکه این آگاهی بر و در خودش نایستاده است که آنوقت من هم می گویم: همین طور است!

چندان خودآگاهانه نیست، بله.