Charlot

روز، تلویزیون، مارش پرشور:

کرکره ها پایین کشیده می شوند. ماشین پاها و گردفروش ها تعطیل کرده اند.

در محوطه ی ورودی یک بیمارستان عده ی زیادی مرد جوان اینگوشه آن گوشه ایستاده اند و گاهی به حرکت در می آیند که در نقطه ای دیگر جمع شوند وتا لحظه ای بعد دوباره متفرق شوند. در تحرک شان هیجان و در نگاه شان تصمیم هست اماکار خاصی از آن ها سر نمی زند. ابروهاشان گره خورده و همه به نظر می رسد از توی سطر با موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر پریده اند بیرون. دوربینبی منظـور میان آن هـا می چـرخـد و جهـت عـوض می کند، انگار قرار است چیزی را خارج ازکادر باقی نگذارد. مرد تنومندی که روپوش اتاق جراحی به تن و ماسک جراحی روی دهاندارد در یکی از چرخش های دوربین توی کادر می آید و در مرکز آن می ماند، در حالی کهسعی می کند به روش سگ گله بقیه را به خط کند که در نتیجـــه خودش هم ناآگاهانه جابه جاشدن های بی هدف آن ها را تقلید می کند.

آمبولانسی از راهمی رسد و با ترمزی ناگهانی متوقف می شود. همه یک راست هجوم می برند بهدر عقب، جایی که مرد قدبلند ماسک جراحی زده مشغول بازکردن در و کمک است برای بیرونآوردن برانکار. ازدحام می شود. جراح تا کمر در آمبولانس  فـرو می رود و بقــیه رویاو می افتند. ناگهان توده ی سیاه عقب آمبولانس مثل گل باز می شود، صورت های مودرهمها به طرف دوربین برمی گردد، لبخند می زنند و به برانکار اشاره می کنند و دهان هاشان بلندبلند چیزهایی می گوید در حالی که با آستین هاشان چشم هاشان را پاک می کنند. عده ای هل داده می شوند، عده ای کنار می کشند، و برانکار روی دست حدود بیست سی نفر بیرون می آید که کنار آنمی دوند، باقی با شلنگ های بزرگ از دنبال. آدم نحیفی که روی برانکار خوابیده و قیافه ی مظلوماندیکاتورنویس دولت را دارد در کمال عافیت و با چــهره ای بشاش سینه خیز می شود و کلاه برمی دارد و با هـمهخوش و بش می کند و جواب ابراز احـساســات شان را با شرمساری و تشکر سـر و دســت و سینه می دهد. او را  به سرعــت می برند.

مارش پرشور.

کات به همان جا، همان آدم ها، همان روپوش و ماسکجراحی، آمبولانسی دیگر، همان بازی. این بار تا که درهای عقب باز می شوند نوجوانیتپلی مثل ترقه می افتد بیرون و پرخـــاش کنان جمعیت را هـل مـی دهــد و تـوی سینه و دل شــانمشــت می کوبد. وقتی برانکار را می کشند بیرون خالی است. جمعـیت تپـلی خشمگـین را دوره میکند و مـوفق می شود با تصدق و نازکشی مهارش کند و روی برانکار بخواباند. بیست سی نفربرانکار را روی دست می برند و با سرعتی که انگار زیرشان چرخ گذاشته اند از صحـنهخارج می کنند. آن ها که ایســتاده اند به طــرف دوربین برمی گردند، با دهــان های گشاداز فــریادهــا که می کشند، و نقطه ای خارج از کادر را می خواهند به دوربین نشان بدهند.

نوای نی یک مارگیر.

کات به پایین آمدناز پله ها با کمک خلبان.

خنده ی ماشین پاها و گردفروش های کنار خیابان می برد. با چشم هایی که نزدیک است از حدقه بیرون بزند به این بر و آن بر، به بالاها، به شاخه ها نگاه می کنند.

صدها آمبولانس در هم فیدمی شوند. برانکارها بارشان را روی هم خالی می کنند. کوهی از مرد های جوان مودرهم میسازند که مثل سنگ سرد و سفیدند.

شب، خاموشی، باد.

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دو

شاید ندیده اید و هنوز توی نوبت است. بنابراین سعی می کنم آخرش را تعریف نکنم.

سه

دیدن این فیلم باعث می شود این اتفاق ها به ترتیب بیافتند. سه - یک. آن را از زاویه ی فیلمی می بینم درباره ی یک پدیده ی تاریخی. این زاویه از آن فیلم در مقام یک کنایه شاهکاری می سازد ولی در ضمن پرسشی را هم بی پاسخ می گذارد.

سه - دو

کاباره را عاشقانه ای بی عشق و پر امید تصور می کنم. از این منظر لطیف و کمیک است ولی حوصله ی آدم سر می رود و به خصوص چون از درون ذوق می کند، مثل کسی که می داند پس از تعویق ها بالاخره شکلات را خواهد انداخت توی دهان.

سه - سه

همه چیز را پاک می کنم. با پاک کن.* نه از تاریخ چیزی می دانم نه از علیت های یونیورسال.

سه - چهار

متوجه می شوم در این فیلم یک اقرار وجود دارد و اقرارکننده ای که همان مجری برنامه های کاباره باشد. او در ابتدای فیلم توی چشم ما چشم می دوزد (تقریباً) و وعده اش را می دهد. ما با او همکاری خواهیم کرد. در انتهای فیلم اقرار را جلو ما گذاشته است و فقط این من تماشاگرم که می توانم بدانم اقرار به چی.

سه - چهار

در متن شارلو هم چیزی به جز تلویزیون وجود ندارد که آن را از هول بودن و بیانیه صادرکردن نجات بدهد. مونتاژ البته هست ولی اگر بتوانیم به "چرا تلویزیون" فکر کنیم دیگر در خدمت شست و شوی ذهنی ما قرار نخواهد گرفت.

پنج

مونتاژهایی وجود دارند که آشنایی را دستگیره قرار نمی دهند، نه آشنایی تاریخی و نه آشنایی جور دیگر را. این ها را باید مثل اعتراف هایی گرفت. فیلم نامه ی شارلو می گوید ببینید این ها همه توی تلویزیون بود. من همه را دیدم. شما هم ببینید. دیگر نمی دانم. خودتان می دانید.

شش

البته کلکی وجود دارد: ماشین پاها و گردفروش ها. بگذریم.

حاشیه

* راز پاک کن: ادیت نمی کند ولی کاملاً دلیت هم نمی کند و ضمناً جاپایی هم باقی می گذارد. حاشیه ی دو وقتی مدتی سر نمی زنیم کامنتینگ مکدر می شود و شروع می کند به سرکار گذاشتن و مکرر کردن. آن وقت برای این که مغلوب بازی اش نشویم مجبوریم تعداد را به حد نصاب برسانیم.

ما رسماً کم آوردیم!! برمیگردم به زودی و با انبانی پر!