یار دیگران

دندان هایش را که خودش دور می انداخت،

سهم یک یا دو راهبه از هوس هایش تا ظهر در سرش می پیچید.

کلاه بوقیِ شاه را برداشت،

با غفلت و زیبایی عرض اندام کرد

و اطرافیانش را تا همیشه ی بی خودش نوازش کرد.

گفتند شب نمی شود،

به پهلو خوابش برد

وقت تن های به هم آلوده سر می رسید.

 

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
آرمیک

خیلیزیبا بود واقعا لذت بردم ممنون از حسی که با من قسمت کردین و متشکرم که با نظرتون شادم کردین و امیدوار سبز باشید سبز و آفتابی