یکم

دیباچه‌ی رمان اولیس نوشته‌ی جیمز جویس

به‌قلم دِکلن کی‌بِرد

1

کتاب

این که در سطر آخرین اولیس آمده: ‘تری‌یست‌ ـ زوریخ ـ پاریس، 1914 تا 1921’ تصادفی نیست. جویس ناگزیر بود همراه خانواده‌اش از این شهر به آن شهر فرار کند تا از مخاطرات جنگ جهانی اول دور بماند، و در این حال، در میانه‌ی اروپایی که به نابودی خود کمر بسته بود، کتابی زیبا بیافریند، توگویی از همان روزها به پیش‌باز لطیفه‌ی درخشان تام ستاپارد در کتاب شطحیات رفته باشد:

‘زمـان جنگ کبیر چه ‌کردید، جناب جویس؟’

‘بنـده اولیـس را نـوشـتم. شما چـه کردید؟’

جویس به‌ظاهر به جنگیدن‌ها وقعی نمی‌نهاد، اما روشن است که روح او از جنگ زخم برداشته بود. در‌راه‌تجریدات‌مردنِ سربازان هرچه می‌گذشت طنین قهرمانانه‌اش را بیش‌تر از دست می‌داد. جویس، همانند ستیوِن دِدالِس، خوف داشت از ‘کلمات والایی که چنین ناخوش‌مان می‌سازند’. تاریخ ممکن است کابوسی بیش نباشد، که در‌این‌صورت اروپا ــ و نه فقط ایرلند ــ سعی داشت از این کابوس بیدار شده از چنگ فریب قهرمانانگی به‌در‌آید. ستیون در‌اثنای تدریس تاریخ روم در فصل دوم بر بیهودگی جنگ تأمل می‌کند؛ ذهن او از بهای پیروزی برای پیروس تاریخ باستان اندیش‌ناک است و در ضمن آگاهی جویس را از بمباران بناها در 1917 بازتاب می‌دهد. انگاره‌ی ‘سنگ‌کاری‌هایی که فرو می‌ریزند’ و ‘ویران‌شدن همه‌ی فضاها’ روایتی است هم از روز قیامت هم از اروپای معاصر. نیز اعتراض جویس علیه هردو.

حال که انسان‌ها به نام مشتی فضائل انتزاعی به کشتن و مثله‌کردن تن‌ها رو آورده بودند، جویس عزم کرد روایتی ماتریالیستی از‘حماسه‌ی تن’، مشتمل بر شرح ظریف اعمال آن و واخوردگی‌هاش، بنگارد. آن‌همه سرباز در راه دفاع از شعایر حماسی انقضایافته‌ای که در سرتاسر منظومه‌ی اودیسه جاری است داشتند جان می‌سپردند، پس جویس برآن شد به خوانندگان تذکر دهد اودیسه ــ که اولیس نیز خوانده شده است ــ الهه است، باشد، اما به‌یقین الهه‌ای است که می‌لنگد. در این کتاب صِرف عادی‌بودن آقای لیوپولد بلوم، اولیس امروزی، حکم نگاه خیره‌ی سرزنش‌آلودی دارد که بر اسطوره‌ی قهرمانی و نظامی جهان باستان دوخته می‌شود. کوچک‌باشیِ انسان، در نهایت، شرط بی‌کم‌وکاست عظمت اوست. آن‌چه آدمی‌زاد طی یک روز انجام می‌دهد محدود و حقیر هست، اما به‌هرحال این‌که او این اعمال را انجام دهد بی‌نهایت اهمیت دارد. جویس از راه ترسیم مشابهت میان بلوم و اودیسه متذکر می‌شود که یونانیان باستان نیز آدم بودند و مانند دیگر آدم‌ها نقطه‌ضعف داشتند. همین را به سال 1905در نامه‌ای به برادرش ستانیسلاوس انتقال می‌دهد:

به‌نظرت نمی‌رسد ‌دنبال قهرمانانگی گشتن جست‌وجویی به‌شدت وقیحانه باشد؟ ... به‌هرحال مطمئن‌ام کل ساختار قهرمانی همواره دروغ مفتضحی بیش نبوده و نیست، و مطمئن‌ام نمی‌شود شور فردی را با هیچ نیروی برانگیزاننده‌ی دیگری جایگزین کرد.

اولیس یکی از نتایج آن نامه و احساسات بیان‌شده در آن است؛ اعتراضی است علیه شعایر محقر نظامی‌گری پهلوانانه و علیه مردانگی غم‌انگیز فتوحات جنسی.

لیوپولد و مالی بلوم مثل همه‌ی همسرها بر سر بسیاری مسائل ممکن است اختلاف پیدا کنند، اما در بیزاری اصولی خود از جنگ و خشونت و جبرِ مجوزدار یک‌دل‌ هستند. مالی افسوس می‌خورد که ‘جنگ این همه جوان خوب را به کشتن داده است’. لیوپولد هشدار می‌دهد درباره‌ی ‘مسلح‌کردن سربازها با اقسام اسلحه‌ی گرم و سلاح کمری، که هرلحظه در معرض دررفتن است، و عملاً همان تحریک سربازان است علیه غیرنظامیان چنان‌چه سر موضوعی تصادفاً با هم کج بتابند’. این بخش از کتاب احتمالاً بر‌اثر شنیدن خبر شلیک سربازان بریتانیایی، این بار در دوبلین، به سوی غیرنظامیان کوچه‌ی بَچِلِرز به تاریخ ژوئیه‌ی 1914 در ذهن جویس جرقه زده است. جای‌جای کتاب پر است از تأملات صلح‌طلبانه‌ی لیوپولد بلوم: ‘این‌ها چه‌‌طور می‌توانند هفت‌تیر به طرف هم نشانه بروند؟ بعضی وقت‌ها در می‌رود. طفلکی‌ها.’ هشدارهایی از این دست واقعی و درد‌آورند برای جویس، برای کسی که هم‌کلاسی دانشگاهی و رفیق جزوه‌نگارش، فرانسیس شیهی سکِفینگتن، در قیام عید پاک 1916 در دوبلین به ‌دست یک افسر بریتانیایی به‌قتل رسیده بود. سکفینگتن که موجودی صلح‌طلب و یک پرچم‌دار حقوق زنان بود فقط خواسته بود جلو غارت مغازه‌های شهر را، تا مبادا سبب سلب آبرو از آرمانی ملی‌گرایانه شود، بگیرد. خبرِ دوست، هم او که خصوصیات طبع متمدنانه‌اش حین پرداخت شخصیت بلوم باز‌آفرینی شد، جویس را مشمئز کرد.

در آن دهه‌های نخستین سده‌ی بیست جویس نسبت به کیش کوهولِن که در شعر و نمایش‌نامه و نثر نویسندگانی چون پاتریک پی‌یِرس، دابلیو. بی. ییتس، و لیدی اوگاستا گرگوری تبلیغ می‌شد واکنش مخالف نشان می‌داد. هنوز دانشجوی بیست‌ویک‌ساله‌ای بیش نبود که جزوه‌ای نوشت و در آن تئاتر ادبی ایرلند را به سبب سرسپاری‌اش به ملی‌گرایی از نوع سخیف آن به باد حمله گرفت. (در متنی از سکفینگتن که همراه آن جزوه منتشر شد حق زنان ایرلندی برای حضور در دانشگاه دولتی مطالبه شده بود.) جویس ضمن یاد‌آوری که اهالی اصیل جزیره تا‌به‌حال از تعزیه آن سوتر نرفته‌اند نتیجه گرفت که ‘تئاتر ادبی ایرلند گویا مایملک قومی است که دیرتر از بقیه‌ی اروپا سر از تخم در‌آورده است’. هنگامی که این شمشیر‌ازروبستن نتوانست واکنشی برانگیزد، مرد جوان به دیدار ییتس رفت، به همان دیدار معروفِ بدتعبیر‌شده، دیداری که خاتمه پیدا کرد با این اظهارنظر جویس که شاعر ملی (یعنی ییتس سی‌وچندساله) پیرتر از آن است که بشود کمک‌اش کرد.

در پس این تمسخر و تکبر، جویس نکته‌ای گفتنی را باز می‌گفت: آن دو به دو عصر مختلف و به دو جهان مختلف تعلق داشتند. ییتس گرچه تنها هفده سال از جویس بزرگ‌تر بود به پهلوانی‌گری دوره‌ی باستان معتقد، و آرزوش همه این بود که چنین روحیه‌ای دوباره در ایرلند احیا شود. جویس مدرن‌تر بود. بحث می‌کرد که قلمرو راستین هنرمند امر عادی است و جدل‌ می‌کرد که وظیفه‌ی تهییج و قهرمان‌سازی را می‌شود با خاطر آسوده به عهده‌ی زردنویس‌ها گذاشت. بنابراین از کنار افسانه‌ی کوهولن، آن جنگ‌جوی حماسه‌ها که تا پای جان از گذرگاه نفوذپذیر شمال ایرلند در برابر فلان‌وبهمان مهاجم خارجی دفاع می‌کرد، گذشت. یکی از درون‌مایه‌های اصلی آن قصه‌ها عبارت بود از مهارت کوهولن در نبرد افتخارآفرین‌ و توانایی‌اش در نشان‌دادن که اِعمال خشونت موجب آمرزیدگی است. جویس یقین داشت چنین روایتی گویای طبع راستین ایرلندیان نیست. هنگامی که ویندم لوئیس ضمن گفت‌وگویی سخن از ملت سلحشور ایرلند به‌میان آورد، جویس متفکرانه درآمد که ‘به تجربه‌ی من، خیر ... قومی بسیار نرم‌خو.’ ایرلندیان اگرچه از سال 1169 تحت ستم ارتش‌های اشغال‌گر قرار داشتند خردمندتر یا آرامش‌طلب‌تر از آن بودند که ارتشی ملی و منظم به میدان نبرد بیاورند، همان‌طور که هرگز یک‌پارچه پشت قیام‌های هدایت‌شده از سوی تشکل‌های آرمان‌پرست اقلیتی نایستادند. حتا شورشیان سال 1916 طی هفته‌ی عید پاک تنها از حمایتی نیم‌بند برخوردار شدند. پشتیبانی تمام‌عیاری که طی ماه‌های بعد همان سال شکل گرفت صرفاً ناشی از نفرت مردم بود از خشونتی که بریتانیایی‌ها، با ادامه‌دادن به اعدام رهبران شورشیان، بعد از واقعه نشان دادند. پیروزی شین فِین در انتخابات سال 1918 عمدتاً نتیجه‌ی سیاست مخالفت شدید حزب بود با بسیج اجباری مردان ایرلندی برای جنگیدن در جنگ جهانی اول. روند فروکش‌کردن حمایت مردمی از ملی‌گرایان طی مبارزات سال‌های بعد همیشه و هربار تناسب داشت با بالاگرفتن اتهامات ملی‌گرایان به دست‌داشتن در اقدامات خشونت‌بار.

پس کیش کوهولن مورد اعتراض جویس بود زیرا از طرفی باعث می‌شد نسبت کذب ستیزه‌جوبودن که در خارج به ایرلندی‌جماعت می‌بستند بیش‌تر پا بگیرد، و از طرف دیگر مایه‌ی تبختر اقلیت ملی‌گرای خود‌قهرمان‌بین داخل مملکت بود. در مدرسه‌ی سنت اِندا، که به سال 1908 به دست پاتریک پی‌یرس بنا نهاده شد تا پسران خانواده‌های ملی‌گرا  را باسواد کند، کوهولن را ‘مربی مهم هرچند نامرئی’ مدرسه لقب داده بودند، و شاگردان را تشویق می‌کردند که شعار کوهولن را آویزه‌ی گوش کنند: ‘مرا پروا نیست گر تنها روزی و شبی بزیم گر خود آن‌چه می‌کنم از پس من بزید.’ مرگ از‌قصص‌وام‌گرفته‌ی کوهولن، زنجیرشده به صخره، تصویری به‌دست می‌داد از رنج مسیحاییِ متضمن آمرزش برای امت، و در واقعیت نیز بسیاری از شاگردان سنت‌اندا بعدها به شورشیان قیام 1916 تبدیل شدند. اما این ترکیب مهاجمه و محنت‌پذیری ظاهراً در نظر جویس صرفاً نقابی نه‌چندان‌پوشاننده بود بر چهره‌ی ‘مسیحیت عضلانی’، همان مسیحیتی که در مدارس خصوصی بریتانیایی به شاگردان می‌آموختند. آن گذشته‌ی مشحون از قهرمانی‌ها که حکومت استعمارگر به ملت یوغ‌بر‌گردن‌نهاده اجازه می‌داد داشته باشد، چون دقیق نگاه می‌کردی چیزی نبود مگر زمان حال بریتانیای جهان‌خوار. از این‌جا معلوم می‌شود که جویس چرا تمسخر خویش را نثار ‘جنبش احیای ایرلند’ می‌کرد و چه طرفی می‌بست از این‌که نشان بدهد ملی‌گرایی این جنبش تا چه حد جنس بنجلی است بر گرته‌ی متاع اصل انگلیسی و نه یک نوگرایی بنیادشکن در اعماق آگاهی قومی ایرلندیان. جویس دریافت که در وجود پی‌یرس، کسی که خود نا‌آگاهانه کوششی جدی می‌کرد از انگلیسیان تقلید کند، نفرت از همان انگلیسیان موج می‌زند. هنگامی که دید آموزگارش در کلاس‌ زبان‌های گِیلیک نمی‌تواند زبان ایرلندی را تحسین کند بی‌آن‌که انگلیسی را بی‌ارزش جلوه دهد (عیبی که پی‌یرس بعدها در خود اصلاح کرد)، از آن کلاس‌ کناره گرفت.

جویس عقیده داشت که شاید نخستین وظیفه‌ی نویسنده نه دست‌مریزاد‌گفتن که وهن‌‌نثار‌کردن به تبختر ملی باشد. می‌خواست هم‌میهن خود را تکان بدهد تا بلکه از خودفریبی‌هایی که به آن‌ها مبتلاست عمیقاً آگاه شود. دوبلینی‌ها را نوشت تا ‘فصلی از تاریخ اخلاق کشور’ش را بازگو کرده باشد، و پرتره‌ی هنرمند در جوانی را با این وعده به پایان رساند که ‘وجدان برنیامده‌ی قوم خویش’ را برآورد. از سخنی چنین تعهدآلوده می‌توان برداشت کرد که جویس خود را به صورت میهن‌پرستی ملی اما نه ملی‌گرا می‌دید، و درسی ارجمندتر از آموزه‌های ‌‌کوهولنانه‌ی پی‌یرس و ییتس در چنته داشت که به هم‌وطنان‌اش یاد دهد. او اسطوره‌ی ملت سلحشور ایرلند را درهم شکست و به‌خصوص از طریق بلوم، شخصیت اصلی رمان‌اش، تصویری از ایرلندیان ترسیم کرد که ایشان را ملتی پذیرنده و پرشکیب در قبال رنج دیرپا، ولیکن زیرک و دانا، نشان می‌داد، با ذهنیتی بسیار شبیه به ذهنیت قوم یهود. درواقع در سده‌های پیشین بسیاری از شاعران ایرلندی‌زبان چنین درون‌مایه‌ای را در نغمه‌های خود پرورده بودند. فردورها اومالیان در شرح تبعید اجباری به ایالت کانات در زمان موج زمین‌خواری‌های کرام‌وِل در اواسط سده‌ی هفده اشاره می‌کند که در تقدیر یک ‘قوم برگزیده’ شباهتی با تقدیر قوم بر‌گزیده‌ی دیگری وجود دارد:

داستانی بر این سیاق مجاب‌تان کند در محنت:

بنی‌‌اسرائیل ازیرا که گرد خدای خویش ماندند

اگرچه به مصر در اسارت بودند

به آنی دررسید بر ایشان رأفت.

Urscéal air sin tuigtear libh:

Clann Iosraeil a bhain le Dia

faoin Éigipt cé bhi a mbroid

furtacht go grod a fuair siad.

جویس با گذاشتن یک یهودی ایرلندی در جای‌گاه شخصیت اصلی رمان‌اش، اولیس را به استواری در دل این سنت ادبی بومی جا داد. البته آن‌ اندازه صداقت در وجودش بود که بپذیرد انفعال زیرکانه ــ دست‌کم تا آن‌جا که به ایرلندیان نسبت داده می‌شود ــ گاهی می‌تواند به خود‌آزاری یا تنبلی صرف تبدیل شود. پس، از طریقٍ دادن سرنخ‌های مکرر، در اسطوره‌ی ‘پَدی خروس‌جنگی’ تجدید‌نظر کرد و بیماری ملی را نه ستیزه‌جویی که تحجر و انکار امکانات دانست، چنان‌که در ‘تصاویر منجمد’ فصل دهم کتاب به‌خوبی نشان داده شده است.

در ملاحظاتی از این دست است که شاید بشود پاسخی یافت برای پرسشی که خوانندگان اولیس غالباً می‌پرسند: اگر جویس می‌خواست روایت خود را بر پایه‌ی افسانه‌ای کهن طرح بریزد چرا به‌جای قصه‌های گِیلیک به قصه‌های یونانی روی آورد؟ کوهولن را ملی‌گرایان مبارز دوبلین‌نشین که نوع سیاست‌ورزی‌شان با روحیه‌ی جویس صلح‌طلب و بین‌الملل‌گرا سازگار نبود از قبل مصادره کرده بودند. و جویس از دوران کودکی به‌ آدمیت اودیسه و گرمای انسانیی که از او می‌تراوید گرایش بیش‌تری حس می‌کرد. به‌یاد می‌آورد که آن قهرمان دوران باستان خود نخواسته بود به تروا برود چون به مدد فرزانگی خویش دریافته بود جنگ فقط بهانه‌ای است که بازرگانان یونانی به خدمت گرفته‌اند تا بازارهای جدید برای خود دست‌وپا کنند. مشابهت یونان باستان با اروپای معاصری که در خون دست‌وپا می‌زد تا برای صاحبان صنایع فولاد بازده داشته‌باشد نمی‌توانسته است از نظر مردی دور بماند که به خود ‘هنرمند سوسیالست‌مآب’ لقب می‌داد. شخصیت اصلی رمان‌اش یک هیچ‌کس بود که مطلقاً سودای کسی‌شدن در سر نداشت. بلوم مردی سربه‌زیر و خانواده‌دوست است، مردی ‘تمام‌عیار’. از آن‌جا که نه فاوست است و نه عیسا‌مسیح، هم از فتوحات جنسی سبک فاوستی به‌دور می‌ماند هم از رویه‌ی فتح نفس از راه پرهیز کامل جنسی. جویس به‌رغم حرمتی که برای ملایمت عیسامسیح قائل بود او را ناکامل تشخیص می‌داد. به فرانک باجِن اعتراف کرده بود که ‘عیسا مجرّد ماند. نیامد با زنی زیر یک سقف زندگی کند. بی‌شک زندگی‌کردن با زن یکی از سخت‌ترین کارهایی است که مرد مجبور است بکند و آن مرد این کار را نکرد که نکرد.’

بعید نیست که جویس با ترسیم هرچه بی‌پرده‌تر جزئیات فکروذکر خصوصی بلوم ناآگاهانه شائبه‌ی خلق شخصیتی پیچیده و حتا عجیب‌و‌غریب را در اذهان به‌وجود آورده باشد. اما ‘فکر پشت کتاب اولیس بسیار ساده است’، بنا‌ به گفته‌ی مصرّانه‌ی خود جویس، و ‘فقط روش کار است که دشوار است.’ روش کار، مشتمل بر تمرکز روی ریزترین و ظاهراً بی‌اهمیت‌ترین آنات، موجب خلق یکی از کامل‌ترین تقریراتی شده است که یک رمان‌نویس توانسته از زندگی روزانه به‌دست دهد. بسیاری از نویسندگان مدرنیست بزرگ، از کانرَد گرفته تا سارتر، ادبیات خود را ادبیات ‘موقعیت‌های مفرط’ تلقی کرده‌اند، اما جویس در این میان استثناست چون به امر روزمره، به بخش میانی طیف تجربه، طیف پهنی گسترده از وجد تا وحشت، وفادار می‌ماند. اکثر معاصران بوهِمی او که به شیوه‌ای فاقد‌قرارداد و نامتعهد‌به‌عرف‌جامعه می‌زیستند لابد اعلان جنگ آندره ژید را علیه زندگی خانوادگی (‘خانواده‌ها، از شما متنفرم ...’) تأیید می‌کردند. برای جویس، برعکس، روال نامتنوع و مبتذل زندگی خانوادگی رفیق راه هنرش محسوب می‌شد و دست‌اش را به گرمی می‌بایست فشرد. بوهمیا هرگز حکم زادبوم او را پیدا نکرد. در حینی که نشسته بود تا پاتریک توهی پرتره‌اش را بکشد از صحبت‌های گنده‌‌گویانه‌ی نقاش درباره‌ی روح آدمی دل‌سرد شده پاسخ داد: ‘ توهی‌جان، روح‌ام را ول کن، حواس‌ات را جمع کن کراوات‌ام درست از کار در‌بیاید.’ همین روش را در هنر خود به‌کار می‌گیرد و گزارشی دقیق و ریزبینانه از محتویات جیب بلوم، ماهیت غذایی که صرف می‌کند، و تعداد دفعاتی که باد دفع می‌کند به‌دست می‌دهد. بلوم را دراثنای تخلیه‌ی ادرار و مدفوع وصف می‌کند تا او را مردی تماماً فارغ از تظاهر به امور تجریدی یا تنفر نسبت به بدن خودش نشان دهد. جویس زودتر از بسیاری از هنرمندان دیگر دریافته بود که کیش مدرن پرستش تن را تنها یک قرن غفلت شرم‌گنانه از تن ممکن ساخته است، و نگاه از نزدیک به تک‌تک اعمال روزانه‌ی بلوم راهی بود که جویس برگزید تا از کاستی خنده‌آور هردو این روی‌کردها پرده‌بردارد. همانند لارنس، جویس نیز می‌خواست تن انسانی همان ارجی را داشته باشد که به ذهن انسانی اعطا شده بود، اما در چشم نسل مابعدویکتوریاییِ تعادل‌ازدست‌داده هم جویس هم لارنس به‌‌نظر می‌رسید تن را در جای‌گاهی والاتر از هرچیز و همه‌چیز قرار داده‌اند. هواداران لارنس گاه به‌سهم‌خود خرده گرفته‌اند که تشریح تن که نقشه‌ی تفکیکی رمان اولیس بر اساس آن پی‌ریزی شده است ــ با تخصیص هر فصل به عضوی از بدن ــ خود نهایت انتزاعی‌سازی پیکره‌ی انسانی است. صحت این ادعا را درباره‌ی نقشه‌ی اولیس شاید بشود حس کرد، اما عین این احساس هنگام خواندن فصول اولیس دست نمی‌دهد، چه علاقه‌ی متن به شکل تجربه‌کردن بدن، جوری که شخصیت‌ها بدن‌شان را حس می‌کنند، معطوف است و بس.

این‌چنین بی‌مهابا دموکراتیزه‌کردن ادبیات ازقضا برای دو جامعه‌ی انقلابِ‌عظیم‌تجربه‌کرده‌ی جهان مدرن غیرقابل‌هضم از کار درآمد. مقامات ایالات متحده‌ی آمریکا کتاب را ممنوع کردند، و کارل رادِک در 1934 به کنگره‌ی نویسندگان کشور شوراها اعلام کرد: ‘‌‌اولیس شبکه‌ای تارعنکبوت‌گونه است از رمزبازی‌ها و بزرگ‌داشت‌های اسطوره‌های باستانی ... تپاله‌ای که کرم در آن می‌لولد و کسی آمده و با عدسی یک میکروسکوپ از آن عکس گرفته است.’ رادک شاید حرف‌اش سنگین‌تر به کرسی می‌نشست اگر کتاب را به این دلیل غیرقانونی اعلام می‌کرد که نادرند شخصیت‌هایی در آن که به‌طور تمام‌وقت به شغل‌شان بپردازند. واکنش رادک به‌طرزی مفید خلاصه‌ای به‌دست می‌دهد از حیرت گسترده از شیوه‌‌های تجربی جویس که به‌روشنی پیداست با جزم‌نویسی‌های ‌رئالیزمِ‌سوسیالیستیِ موردنظر مارکسیست‌های دهه‌ی 1930 ــ عشق در نگاه اول میان دختر و تراکتور ــ تفاوت دارند. گروه‌های رادیکالی بودند که به شهرت اولیس در مشحون‌بودن از کلام مستهجن اتهام مهجوربودن‌ازراه‌نخبه‌گرایانه‌بودن را می‌افزودند.

ایرلندی‌ها با طعنه و ناسزا واکنش نشان دادند اما هرگز کتاب را ممنوع نکردند. شاید از میان شهروندان وهن‌دیده هیچ‌کس این صلاحیت را در خود نمی‌دید که انتقاد لازم را در قالب شکواییه به هیأت ممیزی، که متعاقب انتشار کتاب شکل گرفت، تسلیم کند. هیأت پس از چند سال بالاخره تشکیل شد، اما محتمل است به این نتیجه رسیده باشد که محتوای کتاب از حد تفکر خوانندگانی که در معرض سقوط به ورطه‌ی فساد قرار دارند بالاتر است. رئیس پیشین کالج ترینیتی که در آن زمان نهادی انگلیسی‌محور بود، جِی. پی. ماهافی، از این فرصت استفاده کرد تا به نهاد رقیب یعنی دانشگاه کالج دوبلین حمله کند: اولیس از نظر وی به اثبات رسانده بود که ‘اشتباه است ایجاد یک دانشگاه جداگانه برای بومیان این جزیره، برای این پسرهای ایستاده‌ سر گذرها که کارشان تف‌انداختن در رودخانه‌ی لیفی است’. نشریه‌ی دابلین ریویو که طرف‌دار کاتولیک‌ها بود در مقام سخن‌گوی ایرلند ملی‌گرا خط‌ونشان کشید که ‘جنبش ادبی ایرلند اجازه نخواهد داد شکوفایی‌اش در فاضلابی فرانسوی به پژمردگی بیانجامد’، و فقط ابراز تأسف کرد که مغزی که ژزوئیت‌ها منابع خود را صرف تربیت‌اش کرده‌ بودند دست‌مزدشان را با رذالت و تمسخر داده و به سنگر شرّ پیوسته است’.

اگر احساس این قبیل خوانندگان شرم‌ساری بود، آیا چه‌کس یا چه‌چیز در ذهن‌شان یادآوری شده بود که شرم‌سارشان می‌کرد؟ بار دیگر کتابی عالی درآمده و نشان داده بود که نه هرکسی یارای دیدن تصویری از وضعیت خویش را دارد. اینان فکر می‌کردند اولیس را خوانده‌اند، حال‌آن‌که کتاب بود که ایشان را خوانده بود و نقطه‌های کور دیدشان را باز کرده بر آن‌چه درباره‌اش حساس بودند انگشت گذاشته بود.

زمانه سرانجام مناسب شد و دولت آمریکا ممنوعیت را از روی کتاب برداشت و اتحادیه‌های نویسندگان شوروی شروع به برگرداندن اولیس به زبان‌های خود کردند. امروز در دوبلین تندیس‌های جویس فراوان‌اند. در انگلستان بود که جویس با دشوارترین تلاش برای شنیده‌شدن روبه‌رو بود و هنوز هم هست. حتا پیش از این که کتاب زیر چاپ برود یکی از مقامات سفارت بریتانیا در پاریس چون فهمید همسرش پاره‌ای از دست‌نویس کتاب را تایپ کرده است آن را سوزاند. دی. ایچ. لارنس از ‘کثافت ژورنالیستی’ ذهن مؤلفی که رمان را تا حد آلتی بدَوی برای سنجش حساسیت انگشتان پای انسان‌های پیش‌پا‌افتاده نزول داده بود می‌نالد. آرنولد بِنِت، هرچند تحت تأثیر بخش‌های شهر در شب و تک‌گویی مالی بلوم واقع شده بود ظن رایج میان انگلیسیان را مطرح کرده می‌گوید هرکس دیگری هم می‌تواند با داشتن ‘وقت کافی، کاغذ کافی، و مقداری کافی از بوالهوسی کودکانه و خیره‌سری’ درباره‌ی ‘روزمره‌ترین روز ممکن’ بنویسد، و ادعا می‌کند نویسنده‌ی اولیس از ادای احترام به عامه که از واجبات ادبیات است وا مانده، و درنتیجه کتاب را که تمام می‌کنیم ‘حالت سرهنگی را داریم که همین دم از فرونشاندن شورش سربازان‌اش فارغ شده است’، و به این ترتیب ناآگاهانه پیوندی نامحسوس میان کتاب و قیام‌های ایرلند برقرار می‌سازد، درست مثل ویرجینیا وولف، که اثر را ‌کار آدمی عقده‌ای ‌خوانده است که برای نفس‌کشیدن لازم می‌بیند همه‌ی پنجره‌ها را بشکند. شاید احساس می‌کرده جویس در ارائه‌ی تصویر تأملات روزمره از خود او فراتر رفته است و بنابراین اولیس را تخطئه کرده آن را دست‌کار ‘دانشجویی سال‌اولی، سردرگم، مبتلا به خاراندن جوش‌’ می‌خواند.

قضیه با نگاه به گذشته به‌روشنی عبارت‌از‌این است که لیوپولد بلوم ــ کسی که طبق نیت خالق‌اش قرار بود در مقام یک آدم معمولی از خشم‌اش درباره‌ی بی‌عدالتی جهان بگوید ــ جهان را از‌فرط معمولی‌بودن‌اش به‌خشم آورد. حتا پنجاه سال پس از انتشار کتاب، ریچارد اِلمَن، مهم‌ترین زندگی‌نامه‌نگار و منتقد جویس، کرسی استادی آکسفورد را پذیرفت تا بلکه بتواند به هدفی هنوز دست‌نیافته برسد و اولیس را به میان انگلیسیان بیاورد. بسیاری از دانشگاه‌های انگلستان کتاب را در رشته‌های کارشناسی تدریس نکرده‌اند و کسانی که بیش‌ترین زحمت را کشیده‌اند که جویس را اعتبار ببخشند استادان خارجی‌، ازجمله کلایو هارت، یا نویسندگان انگلیسی‌تباری‌اند که زندگی و کارکردن در خارج از انگلستان را راحت‌تر یافته‌اند، مثل آنتونی بِرجِس.

بسیار احتمال می‌رود انگلیسی‌های جلای‌وطن‌نکرده به‌درایت متوجه بوده‌اند جویس هرچند از یک طرف ملی‌گرایی ایرلندی را مردود می‌داند ولی از سوی دیگر بیش‌ترین طعن و لعنت خویش را نصیب ‘امپراتوری حیوان‌صفتی’ می‌کند که خلاصه می‌شود در ‘آبجوهاش، خوراک گوساله‌اش، معامله، انجیل‌، بولداگ‌، کشتی‌های جنگی‌اش‌، لواط، و کسوت اسقفی’. البته بیش‌تر احتمال می‌رود که ازفرط دفاع جانانه از سنت رمان‌نویسی آستِن، دیکنز، و الیوت، ایشان، و همراه آن‌ها بسیاری خوانندگان دیگر، از خواندن کتابی ‘بدون طرح داستانی’ که نام‌اش دیگر مترادف شده است با آشوب و بی‌نظمی جهان مدرن، در بهت مانده‌اند.

واقعیت این که اگر نقصی در اولیس هست این است که گاه بیش‌ازحد طرح‌مند می‌نماید و سازوکارهایی که به آن نظم می‌بخشند خود واقعی‌تر از شخصیت‌هایی که این نظم بر آن‌ها تحمیل می‌شود به‌نظر می‌رسند. اما چنین سازوکارها همواره برای کار نویسندگان ضرورتی اساسی داشته‌اند، چرا که راهی هستند برای مهار نیروهای آنارشیک حیات مدرن. نشان خواهیم داد که احیای کاملاً آگاهانه‌ی افسانه‌ی اودیسه جویس را قادر می‌سازد از شیوه‌ی نقدبر‌خود استفاده کند، شیوه‌ای که خود برای نقدی که این کتاب بر نظام‌های خودکامه وارد می‌کند ضروری است. اما، برای درک هرچه جامع‌تر این نکته، بهتر آن‌که اولیس به مثابه راهی موفقیت‌امیز برای حل مسأله‌ای فنی نگریسته شود، مسأله‌ای که، مقدم بر انتشار کتاب، طی متجاوز از یک سده نویسندگان مدرن اروپایی با آن درگیر بودند.

/ 12 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دامون

ادامه2: اگر جویس را در تنگنای ناسیونالیسمِ "بنجل" ایرلندی و کلیسای آن در نظر بگیریم آنچه شاید جالب توجه باشد این نکته است که کلِ آن چیزی که به آوانگاردیسمِ ولنگارانۀ جویس بدنام شده از قضا چیزی نباشد مگر نوعی زهد، انضباط و دقتِ جنون آمیز در عمل و در عملِ نوشتن، آن هم بر مرز باریکی که حاشیه و مأمنِ رخ دادِ امر نو است. احتمالاً این بحثِ معرکۀ جنابِ "کی برد" در قسمت های بعدی به شگردها، تردستی ها و پیشنهادهای جویس در عرصۀ نوشتن گره بخورد، و به تناظرِ مهارت ها و ابداعاتِ جویس با این حرف ها و بحث ها(؟). به هر حال از شما سپاسگزارم- حتا اگر به همین تکۀ نخست ختم شود.

مانوش کا

(1) دامون گرامی، سلام و اقرار به دین ها. ادامه ی مطلب به ترتیب مباحث ساختار، زبان، شخصیت، و نسبت اولیس با ادبیات ایرلندی را در بر می گیرد. امیدوارم بتوانم کل آن را به اتمام برسانم و از این راه به شما تقدیم کنم اش. دیباچه در چاپ 1992 نشر پنگوئن اضافه شده است ــ با تأکید بر "دیباچه": فقط یک دیباچه، و نه حتا حواشی عالمانه (بر متنی پیچیده و پراشاره به متن ها و شفاهیات دیگر، اشاراتی که از سطح درک من یکی بدجوری بالاترند). البته آن چنان خواندنی که قطعاً حسرتی هم به بار خواهد آورد. این از آرزو! (ابژه ی واقعی میل تان را خوب لاکانانه افشا کردم، اقرار کنید!!)

مانوش کا

(2) درباره ی واکنش غول های ادبیات انگلیسی ــ مثلاً وولف ــ به اولیس، هرچند نویسنده ی دیباچه حمله را بهترین دفاع تشخیص می دهد و تعصب اش را شخصاً می پسندم، فکر کنم بشود درک کرد که صدای پیچیده در متن اولیس با همه ی آهنگ و لحن و تنوع سبک و سکته و هذیانی که با خود دارد، با آن بازتولید ماهرانه ی ابتذال و در اوج هنرنمایی پوزخندزدن و کوتاه نیامدن و بی اعتنایی کردن حتا به خود زبان، غنایی کاهشی ــ مثل حالتی که آدم آن قدر صدا می شنود که دیگر صدایی جز سکوت در ذهن اش نمی ماند و آن وقت تازه شروع می کند به فهمیدن مهم ترین قسمت صدا یعنی بازتاب های درون، چه زشت باشند چه زیبا ــ به زبان و فکر انگلیسی بخشیده که هرگز (یا دست کم در آن زمان و با آن سرعت و حدت) توی برنامه ی فرهنگی این زبان نبوده است، یا، این غنا از نوع غنایی که ادبیات داستانی لازم دارد نیست. در ادبیات همیشه "باید" پرده ای برنیانداخته باقی بماند و جویس، به رغم استفاده ی اتوکراتیک از ساختاری در پشت پرده، به این حساسیت خاص ضربه ی بدی وارد می کند.

مانوش کا

(3) وقتی کامنت تان را خواندم تازه متوجه شدم که آن سویه ی سلبی تا چه حد غیر قابل دفاع است، چون تنها چیزی است که هم هست و هم نیست. (حتا در مورد بکت هم همین است: بکت مترجم فکرهایی است که هرگز متولد نخواهند شد، اما نمی شود انکار کرد که به هرحال آن ها را می نویسد.) درست می گویید، از سر لاقیدی نیست، نبود! (خودم بغل دست جویس نشسته بودم وقتی داشت می نوشت!) امکان ندارد که نمی دانسته چه خبر است، اما حرف او این است که آدم ها، آدم های عادی، بهتر می دانند و او، جویس، شکل دانستن ایشان را که همیشه در قبال تاریخ به صورت یک نفی است با جرأت از خلال تمام تاریخ/افسانه عبور می دهد تا تقطیر شود و بشود چیزی که انگار از ابتدا بوده. جویس بال و پر دهنده به وجدانی است که تا بتواند آری بگوید نفرین معکوس آن را برای خود می خرد. البته که ادامه اش خواهم داد، با سپاس!

یسنا

سلام.خودم را ریزتر از آن میبینم که وارد بحث جذاب و خواندنی شما بشوم و بدتر از همه اینکه با این همه عقب ماندگی جبران پذیر از کتاب خواندن ودر حالیکه هیچی از جویس نمی دانم والبته قرار است به زودی بدانم.خیلی زیاد دلم می خواهد اینجا کامنت بنویسم وبنویسم که چقدر از خواندن این متن عالی به وجد آمده ام همینطور از اینکه قرار است ادامه اش بدهید وماهم یعنی من و رفیق جانم هم قرار است بیشتر از "علما" زنده بمانیم تا فرصت دست بدهد و کتاب دوهزار صفحه ای جویس را با دیباچه ای که شما ترجمه کرده اید بخوانیم. مرسی وبدرود.

به یسنا

سلام. کتاب داستان های کوتاه او به نام دوبلینی ها، نیز رمان پرتره ی هنرمند در جوانی هردو ترجمه شده اند. برگردان بخش آخر اولیس (تک گویی مالی بلوم) در یک سایت فارسی زبان هست، ترجمه ی خوبی هم هست. متأسفانه نام سایت را از یاد برده ام. اگر پیداش کردید آن را اول بخوانید، پای من! در سرزمین عجایب اولیس را باید هم از آخر به اول خواند! به نظرم هرکسی دوست دارد کتاب هایی داشته باشد ــ آسمانی یا زیر زمینی ــ که هرگز آن ها را کاملاً نفهمد تا همیشه بخواندشان. اولیس قطعاً برای بسیاری از خواننده ها درست یک چنین کتابی است. شخصاً فکر می کنم اگر هر چه را می خوانم کاملاً بفهمم تنها چیزی که "جلو" خواهد افتاد سرعت خواندن ام خواهد بود. این جوری هم می شود نگاه کرد. بسیار ممنون ام از شما. ضمناً "ریز" کاملاً صفت قابل قبولی است، ققط لطفاً ناپدید نشوید!

یسنا

سلام.آره حق با شماست ولی سرعت بالا هم خوبه.وقتی آدم جلوی کتاباش می ایسته و زود یکی بر می داره و اونی که خونده رو جاش می ذاره خیلی خوشه.تازه اونجاهایی هم که آدم نمیفهمه خوشه.اصلن کتاب همه چیش خوبه. چشم غیب نمیشم.

ب

حسابی آدم را به خواندن اولیس مشتاق می کند این متن. ممنون برای این همه. اشاره به اینکه آری گویی نمی تواند بی خیال تمدن و انباشت اش در یکایک افعال و افکار روزانه شود و نشان دادن اینکه اساساً خود این موضوع است که پیوستگی را بار می آورد (اولیس اساطیری و ساختار اولیس جویس) کانونی ترین نکته بحث آری گویی است. با این تفاوت که جویس ظاهراً توهمی هم ندارد که زیاد می توان بیرون جهان ایستاد و مداوماً آری گفت؛ با تاکیدی که بر جزئیات دارد و دقتی که به گفته متن و شما بی اندازه خرج آن می کند.

مانوش کا

سلام، ب! ممنون ام که خواندید. اتهامات وارده از قبیل هرزه نگاری و بی اعتنایی به مسائل روز/ایرلند و موشکافی ولنگارانه ی ناخوشی های تمدن (صرفاً به عشق موشکافی) البته ناوارد هستند و به دید امروزی کم تر از خود کتاب، اما هنوز چیزی را نشان می دهند: زبان کتاب و موضع نویسنده ناز نکشیده و جا باز نکرده است که خیل خودشیفتگان سرازیر شوند؛ فهمیدن اش سخت است و محتواش انتقادی است. آری دارد به چی گفته می شود؟ فکر کنم کانونی ترین نکته ی بحث این پرسش باشد.

ب

آری به آنچه از پس نفی باقی می ماند، و مهم تر از آن به خود نفی کردن وقتی گشودن افق پیشاروی عقل نفی کننده به سنگینی تاریخ و وضعیت جامعه و جهان گره می خورد.