Wallace Stevens

از انسان کاستن تا بدایت

 

این خانه را گر خدایی مقرر می کنی لفاظ و پرسه زن

در اتاق ها، بر پلکان من، مقرر کن گام هاش

چون آفتاب بر زمین ام بگذرند. بگذار مهتاب را ماند در عبور.

شبح افلاتون را، در سکوت.

 

استخوان ارسطو را بگذار ماند. بی شروشور باید بیاویزد

نشان افتخار خود را بر دیوار و سر به زیر خانه کند.

ناتوان دارش از سخن راندن. باید سربسته باشد به سان این همه،

به سان نور به رغم جنبش هاش.

 

به سان رنگ، نزدیک ترین حتا. به سان شکل،

گرچه خود طلیعه ی انسان است. بیگانه هم انسان است، هم او

که خویش خود را در ماه نمی یابد، هم او که می طلبد گفتار خویش را

از ددان و از اجرام بیان ناپذیر.

 

بر این خانه مقرر می کنی گر خدایی چنان اش برآر

که سخن چو گویم ناشنیده بگذارد. خنکایی باشد،

هیچی از شنگرف، بیش و کمی زان همان که درش

نشانه ای بس دور از من هست.

 

 

-١٩۴۴-

/ 9 نظر / 13 بازدید
بام

ریزموجی نجوای غار را تا روی پاها می روبد کوچه ها میعانی اند مد بالا می آید ... "بی شروشور باید بیاویزد نشان افتخار خود را بر دیوار و سر به زیر خانه کند."

M

؟!

بام

چیز خاصی نیست! با کلمه هایی که من رو به بازیشون راه دادند بازی کردم . همین!

بازی! کدوم بازی؟

علیش

مال کی هست؟

به علیش

شاعرش گمنامه.

سلیم هشترودی

سلام مگه شاعرش همین والاس استیونس نیست ؟

M

سلام. بله، همان است که در عنوان هست. به گمان من باید شعری باشد درباره ی اولاً که چه گونه هر آن چه واقعی است بیان را برمی انگیزد، دوم: که آن چه بیان می شود در فاصله ای حساس از واقعیت، خود واقعیت را به عینیت یافتن دعوت می کند.

وهومن

[دست]