روزه ها


کیف دستی اش پر از آب میوه است. آب میوه هایی که فاسد نمی شوند. این همه ی چیزی است که می گوید برای دانستن دیگران لازم است و خودم بی هیچ زحمتی به همه می گویم.  می گویم سرکارخانم به من هم می خواهید همه چیز را بگویید یا اصولاْ وقت تان دیگر ارزش این چیزها را ندارد؟
با سکوت و لبخند عجیبی حرفم را می خورد و می گوید: من نمی خواهم به چیزی اعتراف کنم ، می شود به جرم روانشناسی نکرده محاکمه مان نکنید؟!                                                

این حرف همین جور توی گلویم می ماند. شانه ام را می گیرم، مانند کسی که نداند آب می خواهد یا نه، می گویم: من نمی فهمم تو واقعاْ از من تنهاتری یا نه؟ من هم فقط فکر می کنم که کسی مدام با من در رفت و آمد است. ولی اسم همه ی مردمِ بیرون از اینجا که یکی نیست، یکی از آنها همانی است که با تو یا بی تو بدتر از این نمی شود و این همان چیزی است که خوب می دانی نه به پدر و نه به من ربطی ندارد.  

می گوید : « پدر معمولاْ محبت نکرده کنار می کشد ولی هر چیزی هم که به تو ربط پیدا می کند هیچ وقت از سرت بیرون نمی آید. ولی این چیزی نیست که باید باشد٬ همه ی حرف من این است که این اتفاق ها به من مربوط است٬ درست٬ ولی من یک جایی پیش شماها به گذشته ام نیاز دارم و این یعنی باید چیزی خودش وجود داشته باشد. تو ولی عادت کرده ای که از هر چیزی فقط استعاره ای را نگه می داری و هیچ کاری نمی کنی.» 

با سنگینی می نشینم. فکر می کنم همه چیز شبیه یک مسلمانی ناکرده است که نعش اش همراه ام دیده می شود. پاهایم صادقانه تکان می خورد٬ تا نگاهش می کنم می گوید: من نمی دانم توانایی شروع کردن چیزی را دارم یا نه ولی آن نره خر همه ی زندگی من نیست.
انگار که جان گرفته باشم با لرز می گویم: ببین! این را به حساب خواهر برادری نگذار٬ ولی من واقعاْ از چیزهایی که سر در نمی آورم بیشتر از هر چیزی به خودم پناه می برم و این همه چیز را گم و دور می کند. ولی این اگر فرق ما باشد چیز بدی هم نیست.


می رود. اطراف مان انگار همه چیز زنگ می زند.

/ 5 نظر / 4 بازدید
مانی

بهتر است که این ها را به حساب گمان و کلی بافی بگذارید: فکر می کنم در موقعیت میانی بودن نسبت به دو قطب در تضاد موقعیتی است که آدم را به آن جور خواب (hiatus) می راند. آن "دانایی" که ناشی از دانستن مکان ثابت و تثبیت شده ی انسان است در "خواهر" خودش را نشان می دهد. قطب دیگر هم که از ابتدا "یه دستی" را خورده و نیاز و حق اش به تأمل در نفس زیر پا گذاشته شده است. می ماند کسی که در میانه قرار می گیرد، به دو معنا.

بام

تعین داشتن متن برای من مهم است چرا که حرف سر ماندگار کردن همان چیزیست که من گمان می کنم میان دو قطب می خواهد به قاعده اش (عدم خشونت!) وفادار بماند ولی گمان می کنم متن نیازی به معلق زدن های نویسنده نخواهد داشت اگر آن لحظه را در مدارایش هم بتواند ببیند. اصولاً بیشتر ببیند.

مانوشکا

اگر منظورتان از "تعین داشتن متن" این است که متن منطق فرم (؟) داشته باشد که آن هم به این معناست که جزئیات اش استحکام و یقینی ایجاد کنند که جای دیگر و جور دیگر به دست آمدنی نیست، موافق ام! این را می شود به منزله ی حسن برشمرد که از یک طرف دیالوگ را که می خوانیم خیال می کنیم درباره ی آزار است و درباره ی راه های پیچیده ی ان، و درباره ی شکست خوردن از پیچیدگی از راه پیچیده شدن، و از طرف دیگر خودمان هم از خواندن این دیالوگ تخیلی به همین حس دچار می شویم. و از یک طرف دیگر جزئیات متن شما هنوز خوب خوب به هم نیامده اند، و اگر سلیقه ی شخصی ام را خواسته باشید بدانید (که بی شک می خواهید!) آن جمله ی "همه چیز شبیه یک ..." توی ذوق می زند. زائد است. نمی دانم چرا. فرمت وبلاگ برای نوشتنی این طوری غلط است. آزادی لازم را از شما می گیرد. این را دیگر با اطمینان می توانم بگویم.

بم

سلیقه ی شخصی شما محترم است! ولی آن جمله برای خود من شروع تامل های بعدی است و از هر متنی این اش -به این شرط که البته همان هم زائد نباشد- سرشت نیازی را می تاباند که جملگی پای فرهنگی نچندان زاینده را به میان می کشد. ولی به هر حال آن اشاره به نعشی است که بیشتر از زندگان تن مردگان قوم را می لرزاند تا همیشه حسی در کار باشد از اینکه زندگی ما را فرو کاسته اند! گمانم اگر قرار شود چیزی طول و درازتر بنویسم از تجربه ی نگارش غزاله علیزاده بدم نیاید! درباره ی شکست خوردن از پیچیدگی از راه پیچیده شدن! عالی است! من دیالوگ های ساده و بی بغض را از هر چیزی بیشتر دوست دارم ولی آن نهاد ناب و ساده را در خودم نمی بینم و کم در دیگران.

مانی

کاش ممکن بود آدم های دیگر و به خصوص رفته را کاری نداشته باشیم! یک. دو. موضوع این است که نقش ساده زدن یک جور پدیدآوردن است که با آن چه در خودمان هست و دیده می شود ارتباطی دور و تصادفی دارد. قطعاً نوشتن خودش راه صافی شدن است، نوشته عصاره ای که پس از عبور از صافی می ماند.