ماه تمام آن جا بود

روزی روزگاری دخترک تنهایی زندگی می کرد که مادر نداشت ولی یک نامادری داشت و همچنین یک ناپدری.

روزی از روزها نامادری به او گفت چرا از خواب بیدار نمی شی. ولی او این قدر برای آن ها کار کرده بود که از خواب بیدار نمی شد.

ناگهان فرشته ای جلو آن ها ظاهر شد و به او گفت که بگذارد که او بخوابد. اما نامادری نه تنها به حرف فرشته گوش نکرد بلکه دخترک را به روی زمین انداخت.

اما او باز هم بیدار نشد.

/ 7 نظر / 16 بازدید
به کرشمه ی حُسن

شب ها خانه ها دور می شوند، خیره به دیوار یا پرده ای چوبی سراغ شهر را می گیری و خیال ماهی ها. از تو این نشانه ها، تا همیشه با تو یار پریزاد، کودکی...

علیش

کمی مشکوک بود. نتیجه اخلاقی داشت؟

بام

نه! ماه بود شاید ماه مشکوک بود. [لبخند]

به علیش

نه که این الزاماً یک قصه ی تمثیلی باشد، ولی به نظرم بشود ادعا کرد که "دخترک تنها" خود داستان است. بله، خوب حس کرده اید: این یک داستان مشکوک است.

سلیم هشترودی

تو دخترکو کشتی. تو. توی داستانت. دخترک زنده بود و فقط خودشو به خواب زده بود. تو کشتیش که از خواب بیدار نشه

به سلیم هشترودی

چه طور این حرف را می زنید! از هر نظر که ببینید کاملاً مهم است که دختر کشته نشده باشد. ولی ایده ی خوبی است: ناپدری (بدون سر بلند کردن از عقب های صحنه در حالتی که معلوم نیست به کی خطاب می کند): تو دخترکو کشتی. تو. توی داستانت. (حرف بد!) دخترک زنده بود و فقط .... -ما-

سلیم هشترودی

ممنونم