چیترایی

 

سر از آشتی در نیاوردن آیا

کار و بار بی گناهان جنگ ها نیست؟

آیا،

بر تار تب سرشته ی روشن و خاموش،

هذیان آویختن از دریچه ی ماه،

تقدیر نارفتگان فراموش؟

 

از میان،

تا اوج،

 از غنچه های دو کاس مسین، لرزان،

میانِ شکفته گرد بازوانِ پر از موج،

راستایی باش از انحنای دو پا بر هم،

تا ران،

تا میان!

 

سکوت نیست بدرقه می شود؟

گناهان مردها، زنان، ماندگان برجا؟

این نجوا،

صفیر گرمای بودن است آیا، غریو بی پروا؟

بر آسمان سودن دست ها،

میل میل نیست، هوای هوس، خواب رویاها؟

 

سترگ باش، خوش بسوز،

در آورد شب،

با چرده ی قیرین روز! لک یک بوسه باش،

بر دیوار بی ندبه! رقصان و چیترایی،

تب دار، کافر، بارور جلوه کن!

مرگ باش، خود

غنیمت عشق!

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
بام

این شعر در گمان من آدمی را در منتهای بی باوریش - در عرق ریزان تقلا و ناله اش- با حرارتی تند و در عین حال بخشاینده، مخاطب قرار می دهد و لحظه ی جاندار میل اش را نشانش می دهد. می دانید "خوش بسوز" بالقوه گی! ترسناک و پرامیدی را صدا می زند. عالی.

بام

خب البته آدمی فعلاً یعنی من!

آدمی یعنی تو!