گربه ی سیاه - ر. م. ریلکه

اشباح گرچه ناپیدایند هنوز به مکان‌هایی می‌مانند

که نگاه درب می‌کوبد آن‌جا تا پژواک یابد؛ اما این جا

در این پشم سیاه پرپشت، پرتوان‌ترین نگاه خیرة تو

جذب خواهد شد و بی‌کم‌و‌کاست محو خواهد شد:

 

آن سان که دیوانه‌ای هذیان‌باف، هنگام که دیگر هیچ چیز

تسلاش نمی‌دهد هجوم بر شب تیرة خود می‌برد

نعره‌کشان و بر لحاف‌کوب‌ دیوار می‌کوبد و حس می‌کند

خشم‌اش فرو داده می‌شود و تسکین داده می‌شود.

 

این یکی گویی می‌پوشاند همة نگاه‌هایی را که زمانی افتاده‌اند

بر او، طوری که مانند تماشاگری

بتواند بر آن‌ها نظر اندازد، تهدیدگرانه و عبوس،

و با آن‌ها بر گرد خود حلقه زند و به خواب رود. ناگاه اما

 

بیدار شده باشد انگار، چهره سوی چهره‌ات می‌گرداند؛

تکان می‌خوری، می‌بینی خود را، ریز،

در کهربای طلایی کره‌های چشم او

آویخته چون مگسی ماقبل تاریخ.

/ 2 نظر / 9 بازدید

شعر به قامت شیئی که وصف می کند درآمده است، هرچه از ستایش بتوان گفت برگرفته محو می کند... کیهانی را در خود گنجاده است. از ماقبل تاریخ ِ آدمی که خیره مانده است تا روشنای شورانگیزی که با زبان تدارک می بیند. انتخاب و ترجمه این شعر تبریک دارد. ممنون

ما خودمان

ما که نمی دانستیم به این نیکویی است این شعر، فقط سربسته حس می کردیم سرشار از چیزی است. ممنون که روی حس سربسته مان نام گذاشتید!