از ندانستن ها...

 

در تو شعله ای است

که من تو را نبینم

که من مرا بسوزاند


با تو مردمی است غریب

رخساره تا به خویش می خوانند

در من آفتاب ناگزیر آب می شود


در من از روز که می شود

باد می آید و می برد

هر آهی که بلند می شود

در هوای تو اما

غبار

 گردبادی است


این نفس پرانی سر به سر هم نمی شود

در من


با تو

شکوه ای در میانه نیست.

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
آگورا

سلام. چند وقته وبلاگ شما کامل بالا نمی یاد (تقریبا فقط یک پست، آن هم به سختی).

علیرضا

سلام این چند پست را خواندم. نظر دادن باشد برای بعد. شعر اول را دوست داشتم خاصه چند بند مشخص آن را. از ما به مهربانی یاد کنید.

...

بامداد حمیدیا؟

بامداد

خیر سه نقطه جان.