نوشتن ِ تعالیم!


میلی است که راه به جایی نمی برد؛ پس رفتنی مدام وقتی که هر لحظه ای از فقر و غنای دیگران تو را به شدت پس زده است.

تا کجای تاریخ باید عقب نشست و جستجو کرد، تا کجا باید رفت و عقب رفت تا دستی را گرفت و با علاقه همراهی کرد...؟

ویرانه ها را باید با نومیدی گشت یا چشم سر را باید به آن دوخت و چون وصله ای هربار از میان تصاویر به یادش آورد و آنگاه هربار با غرور و کمی نکبت حاشیه هایش را در راستای چیزی پیراست؟ فشار فزاینده است و گستاخ، به نیستی فرا می خواند یا به کام یابی ... و با میل تنها می گذارد.

اما کامیابی همین است، نوشتن؟ این سیل و اشک و شور روان... . گویی کسی که می نویسد به همین راضی است ولی آنی که نمی نویسد پس کیستی اش را ردای چه چیزی می پوشاند؟ انتظار، احتضار، الحاق به پرسونایی پاره پاره و به هر حال "غیر" یا استعاره ای به کل متفاوت: هستی و تنهایی با دیگران و یکی هم که خود اوست؟!

هر لحظه ی جدایی انگار راه و رسم دیگری می طلبد و بدترین حال، حال اوست که میان همه ی امکانات رسوای فقر و تنگنا هیچ رشته ای به دست نمی گیرد و هیچ نمی کشاند.

"کاش روزگاری رسد که دل شیفته گردد."

 تازه گویی سوداست که بستر ویرانش را می گسترد و تمنایی از لابه لای دیواری انگار از تو فاصله ای برای شکاف، حتی فاصله ای برای استحکامی نومیدانه طلب می کند و حرف، حرف گشتن نیست حرف گذاری به ابتدا و انتها و سرکشی برای "جزئی از نشانه" بودن است. نشانه ای یقیناً به رهایی.

/ 1 نظر / 13 بازدید
YOU GET TO CHOOSE

مهر تأییدی وجود ندارد. اگر وجود داشت این متن بی حاصل می شد. فقط از این نظر است که نوشتن، بله، به خاطر خودش خوب است.